🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان زهرابانو💗 قسمت93 عصر همراه ملوک به مسجد رفتم. قبل از ما هم نرگس و عمویش آمده بودند. وارد دفتر مسجد شدیم مثل همیشه سید سرش را پایین انداخته بود و جواب سلام ما را داد. طولی نکشید که خانمی حدود چهل ساله با همسرش آمدند. بعد از آنها روحانی دیگری که سن بالایی داشت به همراه دوآقای دیگر وارد دفتر مسجد شدند و بعد از کمی صحبت قرعه کشی انجام شد. اسم نفر اول، اسم خانمی بود که همراه همسرش آمده بود و قرعه ی سفر را که براشتند سفر کربلا برایش بیرون آمد. نرگس نگاهم کردم وگفت حاج زهرا شدی... گفتم: یعنی چی؟ - یعنی تو برای سفر حج اعزام میشوی تبریک میگم زهرا جان بعد همه تبریک گفتند و التماس دعا... آن خانم بعد از تکمیل فرم رفت. من هم فرمم را کامل کردم وبه روحانی که سید استاد صدایش می کرد دادم. نگاهی به فرم انداخت و گفت: - شما مجرد هستید و سنتون هم کمتر از چهل و پنج سال است. کسی هم در کاروان محرم شما نیست. اصلا متوجه نمیشدم چه ربطی بین صحبت هایش وجود دارد. ملوک پرسید -  مشکل کجاست؟ - اینجاست که طبق قانون عربستان زنان مجرد زیر چهل و پنج سال باید با محارم خود به سفر حج بروند واگر نه بر اساس قانون عربستان از این سفر محروم میشوند. 🍁نویسنده_طـــﻟاﺑاﻧـــۆ🍁 ♦️کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد♦️ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸