🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان زهرابانو💗 قسمت100 خانم علوی همچنان سکوت کرده بود که نرگس گفت:بی بی جان کار از دستت در رفته! این چه مدل خواستگاری کردن هست؟ بعد هم برای صحبت این حرفها باید تنهایشان گذاشت! بلندشید ؛ بلند شید... که گفتن این حرفها خیلی مهم است. بزرگترها اجازه میدهید بروند و صحبت هایشان را بکنن؟... - از دست تو نرگس جوری حرف میزند انگار صدتا خواستگار داشته - بی بی حالا قرار نبود کلاس من را پایین بیاوری حالا ما از تجربه های نود و نه تا خواستگار شما استفاده می کنیم. چه اشکال دارد. بی بی روبه نرگس گفت: - نرگس یک سینی چای همراه با نُقل بیاور تا ان شاالله دهانمان را شیرین کنیم. - چشم زهرا جان بلند شو برویم ریختنش با من آوردنش باتو نرگس که بی خیال نمیشد و حرفش را تکرار می کرد. مجبورشدم پشت سرش به آشپز خانه بروم. - به به عروس خانم آمدی - نرگس اینجوری نگوووو - بابا خجالت نکش. خدایا شکرت چه عروس خوبی شکار کردیم. خدایا بهش صبر بده بتواند عموی من  را تحمل کند... نگاه متعجبم را که دید با خنده گفت: - بابا شوخی کردم. هرچه گفت که سینی چای را ببرم قبول نکردم چون می دانستم می خواد سوژه ام کند. باهم به سالن برگشتیم. 🍁نویسنده_طـــﻟاﺑاﻧـــو🍁 ♦️کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد♦️ ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🌷💚🌷🕊️🌴