🔔 ناقوس ها به صدا در می آیند. (۷) رستم به دنبال راه گریزی بود تا کار به فردا نکشد. کشیش گفت ، « نکند به من اطمینان ندارید؟ اگر این است ، کتاب را ببرید و فردا آن را برایم بیاورید. کشیش تیر خلاص را شلیک کرده بود : امکان نداشت مرد تاجیک کتاب را با خود ببرد. او می دانست باید کتاب را در کلیسا جا بگذارد . - کتاب را پیش شما می گذارم. فردا چه ساعتی بیایم ؟ کشیش با آرامش جواب داد :همین ساعت. کشیش که از جا برخاست ، او نیز بلند شد و ایستاد . کشیش گفت : « برای این که نگران آن دو غریبه ای که می گویی نباشی ، از در پشتی کلیسا خارجت میکنم. » سپس ورق های کتاب را در بقچه گذاشت ، آن را گره زد و با احتیاط داخل کشوی زیر میزش قرار داد و آن را قفل کرد و کلید آن را توی جیب قبایش انداخت. بازوی مرد را گرفت و گفت : « برویم پسرم .» رستم از در پشتی خارج شد. کشیش در را بست و به داخل کلیسا بازگشت و با شتاب، شمع های روشن داخل محراب را خاموش کرد ، سپس کلید همهٔ لامپ ها را زد و به طرف در خروجی حرکت کرد. در کلیسا را که قفل کرد و به طرف ماشین شورلت سفیدش رفت ، متوجه دو جوان بور و بلند قدی شد که جلو آمدند. یکی از آنها پرسید : « ببخشید پدر ، مراسم دعا تمام شده است؟» کشیش به آن دو نگاه کرد ؛ هر دو حدود سی و پنج شش سال داشتند ، شلوار جین پوشیده بودند. هیچ شباهتی به مأموران امنیتی نداشتند ، گفت : « بله بچه ها ، مراسم دعا به پایان رسیده است ، گمان کنم دیر آمدید. ادامه دارد... ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🌷💚🌷🕊️🌴