ادامه خاطره یخچال از کتاب شهید سید حسن 👇 ...اون بنده خدا وارد شد و یک نگاه به یخچال کرد، بعد دست به یخچال زد. باور کنید فقط همین کار را کرد و گفت یخچالتون درست شد! جلو رفتم و دیدم صدای موتور یخچال میاد و یخچال مثل روز اول داره کار می کنه! جوان داشت آماده می شد برود. گفتم: ای خدا خیرتون بده، حالا پولش چقد شد؟ گفت: بعدا حساب میکنیم، مشکلی نیست. پول نگرفت و سریع بیرون رفت. به دخترم گفتم دیدیش چقدر نورانی بود، چقدر شبیه شهید سید حسن بود... عصر کیف پول رو برداشتم و رفتم مغازه تعمیرکار یخچال. سلام و تشکر کردم. گفتم شاگرد شما چقدر دستش خوب بود، تا دست به یخچال ما زد درست شد. چقدر تقدیم کنم؟ صاحب مغازه نگاهی از سر تعجب کرد وگفت چی می گی؟ من کسی رو نفرستادم. باتعجب گفتم: واقعا؟ گفت والا من کسی رو ندارم که بفرستم. شاگردم چند روزه رفته. الان داشتم با خودم فکر میکردم که چطور بیام برا تعمیر یخچال شما...