📔 لذت مطالعه (خلاصه کتاب) 🔔 ناقوس ها به صدا در می آیند. (۲۱) 📚 انتشارات عهدمانا گفتم : « آنچه گفتی از دل آشوبی و نگرانی های خودت بود ؛ پرسیدم از کوفه چه خبر؟ از جنگ خونین بصره که جسته و گریخته چیزهایی به گوشم رسیده است. گفت : « این حرف ها باشد برای بعد... علی چندین نامه برای من نوشته که پاسخ آن ها را داده ام. نه او حاضر است دست از سرم بردارد و مرا به حال خود بگذارد و نه من حاضرم با او بیعت کنم. » گفتم : « پس جنگی در راه است و تو مرا خواسته ای تا راه پیروزی را در جنگ با علی نشانت دهم.» گفت : « بله ، جنگ با علی اجتناب ناپذیر است. على قدرتمندتر از ماست ، اما ما قدرتی داریم که علی ندارد و آن خدعه و نیرنگ است ؛ ابزاری که در جنگ با علی بسیار به کار می آید . » پرسیدم : « علی در نامه هایش چه نوشته است؟ دقیقاً بگو چه جملاتی به کار برده است. از متن نامه های او می توان به اندیشه هایش پی برد و مقصودش را شناخت. » معاویه از جا برخاست ، از صندوقچهٔ کنار تختش ، نامه های نوشته شده بر پوست آهو را درآورد و به طرفم گرفت و گفت : « این نامه ها را با خودت ببر و با دقت بخوان. فردا به من بگو از آنها چه فهمیده ای و مقصود نهایی علی چیست ؟ » نامه ها را از او گرفتم. اینک که این مکتوب را می نویسم ، شب از نیمه گذشته است. نامه های علی در اطرافم پراکنده است. برخی از آنها را چند بار خوانده ام. برخی از آنها در واقع جواب نامه های معاویه بود. معاویه چقدر خودش را خوار کرده که با نوشتن نامه به علی، پاسخ های کوبنده و گزنده دریافت کرده است. ↩️ ادامه دارد...