2⃣#داستان_نشانه_چ
قُلی و قوچ 🐑
قُلی چوپان است.👨🌾
او چهل گوسفند و چهار قوچ دارد.🐑
روزهای چهارشنبه گوسفندانش را به دشت های سرسبز نزدیک چشمه می برد.😊
یک روز مانند همیشه گوسفندانش را به چَرا برد.
ولی خودش سرگرم مورچه های سیاه شد.
زمان برگشت از چراگاه گوسفندان را یکی یکی شمرد.
ناگهان دید یکی از قوچ هایش نیست .
همان قوچ سفیدی که کمی چاق بود.🐑
به دنبال قوچ به راه افتاد تا آن را پیدا کند.
کم کم به چشمه نزدیک شد و دید قوچ کنار درخت چنار ایستاده است و یک شکارچی با تفنگ کنارش است.😩
شکارچی تا قلی را دید فرار کرد.
قوچ از دیدن قلی چشمانش برقی زد و بسیار شاد شد.😁
قلی دستی بر سر قوچ کشید و گفت :
چاقالو !چقدر دلم برایت تنگ شده ،چرا تنها اینجا مانده ای؟😍
قلی با قوچ نزد گوسفندانش رفت.
و یک استکان چای نوش جان کرد تا خستگی از تنش بیرون رود.