🌸🍃🌸🍃 داشتیم کم کم آماده خواب می شدیم که دیدم علی بن الحسین (علیه السلام) دارد آماده می شود از خانه بیرون برود. یعنی این موقع شب کجا می خواست برود؟ کمی که فکر کردم، حدس زدم قصد دارد کجا برود. یادم افتاد امشب شب جمعه است. مقداری پول بر می دارد و کمی هم آرد. من هم آماده می شوم و می گویم من هم با شما می آیم. صورت هایمان را می پوشانیم و از خانه خارج می شویم. کوچه ها خلوت است و تاریکی همه جا را پر کرده. هنوز شب به نیمه نرسیده، ولی مردم به خانه هایشان رفته اند. صدای زوزه سگ ها از دور و نزدیک به گوش می رسد. ماه بالای سرمان می درخشد و راهمان را روشن می کند. جلوی در خانه ی رنگ و رو رفته ای می رسیم. امام، دور و برش را نگاه می کند و بعد در می زند. پسر عموی امام در را باز می کند و با دیدن ما، لبخند بر صورت لاغر و نحیفش می نشیند. امام با او دست می دهد و بعد پول ها را توی دستش می گذارد. من هم کیسه آردی را که برداشته بودیم به او می دهم. او می گوید امشب کمی دیرتر آمدید، خیلی وقت است منتظر شما هستم. بعد، از امام تشکر می کند و می گوید ای مرد نیکوکار، خدا به تو خیر دهد. تو که یک غریبه هستی به ما کمک می کنی، ولی پسر عمویم علی بن الحسین (علیه السلام)، با اینکه ادعای امامت می کند و حال و روز ما را می داند، باز خبری از حال ما نمی گیرد؛ خدا به او خیر ندهد. نمی دانم در برابر یاوه های این مرد چه بگویم. رنگم عوض می شود و دندان هایم را از خشم روی هم می فشارم. امام که متوجه حالم می شود، دستم را آرام فشار می دهد مبادا چیزی بگویم. مرد، باز از امام تشکر می کند و بعد در را می بندد. همان گونه که توی کوچه های تاریک قدم می زنیم، به این فکر می کنم که چرا امام به این مرد خودخواه و قدرنشناس کمک می کند. سر قبر نشسته ام و اشک هایم بی اختیار می چکد و صورتم را خیس می کند. با اینکه دو هفته از شهادت امام گذشته، ولی هنوز باورم نمی شود او دیگر کنارمان نیست. نمی توانم نبودنش را باور کنم. ماه امشب، کامل است و نورش را مستقیم روی قبر امام و روی سر من می پاشد. گویی تمام نورش را یک جا روی قبر امام انداخته، زیرا فقط قبر امام است که بین قبرهای دیگر این قدر روشن است و می درخشد. توی عالم خودم هستم که کسی را کنارم احساس می کنم. نگاهش می کنم، قیافه اش خیلی آشناست. ذهنم می رود به آخرین شب جمعه ای که با امام به در خانه این مرد رفتیم و کمکش کردیم. مرد خودش را روی قبر می اندازد و های های زار می زند. وقتی کمی آرام تر می شود، از بین حرف های نصفه نیمه اش می شنوم که خطاب به امام می گوید مرا ببخش پسر عمو، من چه می دانستم کسی که همیشه به من و خانواده ام کمک می کند تو هستی. منِ احمق فکر می کردم تو ما را به حال خودمان رها کردی و به فکر زندگی خودت هستی. مرا ببخش، چقدر دیر متوجه شدم. مرد آنقدر در حال و هوای خودش است که اصلا توجهی به من ندارد. بلند می شوم. بهتر است تنهایش بگذارم تا کمی با امام درد دل کند و بار گناهش را سبک تر سازد. ٩ص١١٨ 🔰 🔰 ‌‌╔═. ♡♡♡.══════╗ ❣ @tafakornab ❣ ╚══════. ♡♡♡.═╝