○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ " "بر اساس داستان واقعی و پنجم✍ بخش دوم 🍓تورج گفت : والله بالله من هیچ کاری نکردم که اونا همچین فکری بکنن به مینا هم گفتم من الان قصد ازدواج ندارم …….. گفتم : نمی دونم به خدا چی بگم چون اون آقای حیدری که من میشناسم امکان نداره بزاره دخترش با کسی بی خودی بره بیرون ….. گفت : آخه هر کس منو می ببینه بهم اعتماد می کنه اصلا من با هر کسی فرق می کنم … پرسیدم : تورج تو رو خدا بگو حالا چرا مینا ؟ گفت: هان سئوال به جایی کردی از همون روز اولی که دیدمش فهمیدم کتک خورش خوبه … همین طور که نیگاش می کردم مجسم کردم یکی یکی خانواده ی تجلی دارن می زننش دیدم نه خوبه .. میشه … حالا یک مدت هم اونو می زنیم و سرمون گرم میشه … ایرج گفت : باز شروع کردی تورج حرف رو عوض نکن جواب بده ….. 🍓گفت نه به خدا راست میگم مگه ما رویا رو نزدیم مگه هادی رو نزدیم ….ای وای یادت رفت همین تازگی عموی خودمون رو لت و پار کردیم … چه زود یادت رفت حالا دیگه نوبتی ام باشه نوبت میناس …. یک بار می زنیم اگر عاقل بود و خودش رفت که هیچی اگر نرفت حقشه بازم می زنیم …… و خودش شروع کرد به خندیدن و معلوم می شد زده به دنده ی شوخی و دیگه نمیشه باهاش جدی حرف زد …. گفتم میشه بگی اصلا هدفت چیه ؟ گفت : آره گفتم که کتک زدن مینا هر وقت بهش نیگا می کنم می گم به به چه آماده و رسیده برای کتک خوردنِ …….. منو ایرج فهمیدیم که بحث فایده نداره و اونو رسوندیم و لحظه ی خداحافظی برای اونا رسید….. دو برادر چنان همدیگر رو بغل کردن که تمام عشق و علاقه شون توی اون لحظه پیدا بود و باز تورج با اون دل حساسش نتونست جلوی گریه شو بگیره ……… 🍓ایرج گفت : چرا گریه می کنی مگه کجا دارم میرم ده روز دیگه بر می گردم …. اشکشو با کنار بازوش پاک کرد و گفت : بهت قول میدم بیشتر از یک ماه بشه اگر زودتر اومدی این اشک رو مدیون من میشی پس اشکتو در میارم پس زود بیا که من و رویا منتظرت هستیم داداشم ……… اون رفت و ایرج مدتی وایساد به پشت سر اون نگاه کرد … بعد اومد تو ماشین نشست و گفت :حالا چیکار کنیم رویا ؟ گفتم نگران نباش من با سوری جون حرف می زنم …. گفت برای این نمیگم …تو فهمیدی تورج داشت چیکار می کرد ؟ گفتم آره کاملا مشخص بود … چیکار می تونیم بکنیم تو بگو …. 🍓گفت : اون امشب دوتا کار کرد ، هم اینکه خیال ما رو راحت کرد, که یعنی می دونه و بی خیال شده؛؛ هم اینکه باعث شد شب آخر تنها بشیم و با خیال راحت خداحافظی کنیم پس معلوم میشه خیلی وقته جریان ما رو می دونه ….. گفتم : اون خیلی اخلاق خاصی داره خیلی ام با هوشه ….. گفت : آره خیلی مَرده من اونو میشناسم می دونستم اگر بفهمه این کارو می کنه خدا کنه جریان مینا راست باشه و گرنه هم برای اون و هم مینا نگران میشم .. ○°●○°•°♡◇♡°○°●°○