چه تصویرهایی که با خوندن این چند خط از کتاب «
اطاق آبی» سهراب سپهری، توی قلب و ذهن آدم زنده نمیشه👇
سال اول دبستان بود. کلاس بزرگ بود: یک اطاق پنج دری و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بیرون پاییز بود. دست ما به پاییز نمیرسید. شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود.
سرهای ما تو کتاب بود. معلم درس پرسیده بود. و گفته بود: دوره کنید. نمیشد سربلند کرد. تماشای آفتاب تخلف بود. دیدن کاج حیات جریمه داشت: از نمره گرفته، دو نمره کم میشد.
در برنامهی کلاسهای دبستان، نقاشی نبود. هر مادهای هم که بود، بیمعنی بود.
شاگرد، کیسهی زباله بود. درس در او خالی میشد.
آموزش جدا بود از زندگی. کتاب تفالهی واقعیت بود.
حرف کتاب، پروانهی خشک لای کتاب بود. و کتاب مخاطب نداشت.
@takhtesiah_podcast