🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃
🍃🍂
نیروها تقسیم شدند ، از بچه های محل ، مهدی ورزنده و علیرضا و دو نفر دیگر به مقر سپاه در روستای صلوات آباد در اطراف سنندج اعزام شدند ۰
حضور آن ها در روستا تا پایان فروردین سال بعد طول کشید ۰
این منطقه از نقاط بحرانی کردستان بود۰ مرتب ضد انقلاب به آنجا حمله می کرد۰
صلوات اباد سه ارتفاع کوچک ولی مهم داشت۰ هرشب هفت نفر از بچه ها در بالای هرکدام از این ارتفاعات مستقر می شدند۰
ان ها مراقب تحرکات ضد انقلاب بودند۰
بار ها از علیرضا در مورد کردستان سوال می کردم ولی معمولا چیزی نمی گفت۰
همیشه دقت می کرد که از خودش چیزی نگوید۰ اما یکبار برای دیدنش رفتم کردستان۰
بچه ها وقتی فهمیدند که من برادر علیرضا هستم خیلی تحویلم گرفتند۰ بعد هم شروع به صحبت کردیم ۰
هرکسی چیزی میگفت، از سرما، از نبود امکانات و،......
در خلال صحبت ها یکی از دوستانش گفت:
مدتی قبل ، رزمندگان ما عملیاتی را انجام دادند۰ در این حمله ضربه سختی به ضد انقلاب وارد شد۰ همان شب آن ها برای تلافی کردن، به ارتفاعات صلواتآباد حمله کردند۰
آن شب نیروی ما کمتر از قبل بود۰ آن ها خیلی سریع دو ارتفاع مجاور را گرفتند و به سمت ما بر روی تپه شهید محمدی حرکت کردند۰
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂