‍ بهای حقیقت روزی شبلی نزد جنید بغدادی رفت و گفت : گویند گوهر حقیقت نزد تو است آن را یا به من بفروش و یا ببخش . جنید گفت: اگر بخواهم که بفروشم، تو بهای آن را نداری و از عهده قیمت آن بر نمیآیی و اگر بخواهم که آن را رایگان به تو دهم قدر آن را ندانی ؛ زیرا : هر که او ارزان خَرد، ارزان دهد گوهری، طفلی به قرصی نان دهد شبلی گفت: پس تکلیف من چیست؟ گفت : در صبر و انتظار باقی بمان و بر این درد، بسوز و بساز تا شایسته آن شوی، که چنین گوهری را جز به شایستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند ... 📙 تذکرة الاولیاء •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•