قسمت
#پانزدهم:
ولایت فقیه
چند نفراز رفقاي قبل ازانقلاب را جذب کميته کرده بود.آخر شــب جلوي
مســجد مشغول صحبت بودند. يکي ازآنها پرسيد: شاهرخ، اين که ميگن همه
بايد مطيع امام باشن، ياهمين ولايت فقيه، تو اينو قبول داري!؟آخه مگه ميشه یه
پيرمرد هشتاد ساله کشور رو اداره کنه!؟
شــاهرخ کمي فکر کــردوباهمان زبان عاميانه خــودش گفت: ببين، ما قبل
از انقــلاب هر جا ميرفتيم،هر کاري ميخواســتيم بکنيــم، چون من رو قبول
داشتيد،روي حرف من حرفي نميزديد،درسته؟ آنهاهم با تكان دادن سرتائيد
کردند.
بعــد ادامه داد: هــر جائي احتياج داره يه نفر حرف آخر رو بزنه، کســي هم
روي حــرف اون حرفــي نزنه. حــالا اين حرف آخررو، تو مملکت ما کســي
ميزنه که عالم ِ دين، بنده واقعي خداست، خدا هم پشت و پناه ايشونه.
بعد مکثي کردو گفت: به نظرت،غيراز خدا کســي ميتونســت شاه رو از
مملکت بيرون کنه، پس همين نشــون ميده که پشــتيبان ولايت فقيه خداست.
ماهم بايد به دنبال امام عزيزمون باشــيم. درثاني ولي فقيه کار اجرائي نميکنه
بلکه بيشتر نظارت ميکنهاين اســتدلال هاي او هر چند ســاده وبا بيان خاص خودش بود. اماهمه آنها
قبول کردند
٭٭٭
چند روزي از پيروزي انقلاب گذشت. شــاهرخ نشسته بود مقابل تلويزيون،
ســخنراني حضرت امام در حال پخش بود. داشــتم از کنارش رد مي شــدم که
يکدفعه ديدم اشــک تمام صورتش را پر کرده. باتعجب گفتم: شاهرخ، داري
گريه ميکني!؟
بادســت اشکهايش را پاک کردو گفت: امام،بزرگترين لطف خدادر حق
ماســت. ما حالا حالاها مونده که بفهميم رهبر خوب چه نعمت بزرگيه، من که
حاضرم جونم رو براي اين آقا فدا کنم.
٭٭٭
مدتي بعد، خانه اي مصادره اي را براي ســکونت در اختيار شاهرخ گذاشتند.
بعد گفتند: چون خانه نداريد، مي توانيد براي دريافت زمين مراجعه نمائيد.
يک قطعه زمين در شــمال منطقــه تهرانپارس به ما تعلق گرفت. اما شــاهرخ
گفت: خيلي ازمردم باداشتن چندين فرزند هنوز زمين نگرفته اند. من راضي به
گرفتن اين زمين نيستم.
يكروز پيرمردي راديد که نتوانســته بود زمين دريافت کند. آمد خانه. ســند
زمين را برداشــت وبــا خودش بُرد. ســند را تحويل پيرمــرد داد و گفت: اين
هديه اي از طرف حضرت امام است.
مدتي بعد خانه مصادره اي راهم تحويل داد. گفته بودند براي يک مقرنظامي
احتياج داريم. دوباره برگشــتيم به مستاجري، اما اصلا ناراحت نبود. گفتم: پس
چرا قطعه زمين را تحويل دادي؟
گفت: ما که براي خانه و زمين انقلاب نکرديم،هدف ما اسلام بود. خدا اگر
بخواهد، صاحب خانه هم مي شويم.
٭٭٭
در درگيري هاي مســلحانه اي که پيش مي آمد، بازهم شاهرخ جلوترازبقيه
بود. يکبار يکي ازمســئولين کميته به شاهرخ گفت: چرا شما در درگيري هاي
مسلحانه سنگرنميگيري، مگر دوره آموزشي سربازي نرفته اي
شــاهرخ هم گفت: خدارو شــکر، من براي شاه ســربازي نکردم. من سرباز
فراري بودم. کســي هم جرات نداشت منو بگيره، حالا هم با افتخارميگم که؛
من سرباز خميني ام.
شــاهرخ مطيع بي چون و چراي ولايت بود. وقتي امام(ره) پيام مي داد لحظه
اي درنگ نمي کرد. مي گفت: امام دســتور داده بايد اجرا شود. مي گفت: من
نوکرامام هستم. آقا دستور بده هر کاري باشه انجام مي دم. بهترين مثال آن هم
ماجراي کردستان بود.
ویژه مسابقه👇👇👇
@asabeghoon_shahadat