🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗مردی در آینه💗
قسمت64
يه هفته تمام و هيچ چيز ... نه تماس مشكوكی ... نه آدم مشكوكی ...
مايكل هم كل اطلاعات مالی اون رو زير و رو كرده بود . .. به مرور داشت اين فكر توی سرم شكل می
گرفت كه یا اين همه سال كار كردن توی واحد جنايی... من رو به آدمی با توهم تئوری توطئه تبديل كرده
... يا اون همه چيز رو فهميده و خطوط پشت سرش رو پاك كرده ...
از طرفی هنوز ترس و رعب عجيبی ازش توی وجودم بود ... ترسی كه نمی گذاشت به چشم يه آدم
معمولی بهش نگاه كنم ...
آدم پيچيده، چند بعدی و چند مجهولی ای كه به راحتی توی چند برخورد، حتی افرادی مثل اوبران نسبت
بهش نرم می شدن .. . و بعد از يه مدت می تونست اعتماد اونها رو به خودش جلب كنه ...
تا حدی كه مطمئن بودم اگه سال های زياد رفاقت و همكاری من با اوبران نبود ... حاضر نمی شد
درخواستم رو قبول كنه ... و اطلاعات شخصی ساندرز رو برام در بياره ...
چند ساعتی می شد توی مدرسه بود ... و من توی اون گوشه دنج قبل، همچنان منتظر بودم ... بهترين
نقطه ای بود كه می تونستم فاصله ام رو باهاش حفظ كنم و از طرفی هر جای مدرسه هم كه می رفت،
همچنان به تماس هاش گوش كنم ... و اين به لطف جان پروياس بود ...
همين كه بهش گفتم لازمه چند وقت مدرسه زير نظر باشه قبول كرد و نپرسيد اون تهديد احتمالی كه
دبيرستانش رو تهديد می كنه چيه ... سر پرونده كريس ... و دختر خودش اعتمادش نسبت بهم جلب
شده بود ...
چند ساعت توی يه نقطه نشستن واقعاً خسته كننده بود ... تا اينكه بالاخره 📱تلفنم زنگ خورد ... مايكل بود
...
حدود 45 دقيقه پيش ... انم ساندرز سه تا بليط هواپيما به مقصد تورنتو گرفت ...
خب كه چی... تعطيلات نزديكه ...
داری چيزی می خوری...تا اين رو گفت بيسكوئيت پريد توی گلوم ... نزديك بود خفه بشم ...
- فعلاً تنها چيز جذاب اينجا واسه پر كردن اوقات بيكاری خوردنه ...
چند لحظه مكث كرد ...
- اگه ميذاشتی حرفم تموم بشه به قسمت های جذابش هم می رسيد ... بلیط برای تعطيلات چند روزه ی
پیش رو نيست ...
غير از بليط های پرواز تورنتو ... برای فردای اون روز، سه تا بليط ديگه هم رزرو كرد ... به اسم خودش،
همسرش و دخترش يك توقفه ... مقصد نهایی ايران ...
با شنيدن اين اسم دستم شل شد و بقيه بيسكوئيت از دستم افتاد ... سريع دستم رو كردم توی جيب كتم
و دفترچه يادداشتم رو در آوردم ...
- شماره پرواز و شركت ✈هواپيمايی هر دو پرواز رو بگو ...
تلفن رو كه قطع كردم هنوز توی شوك بودم ... داشتم به عقلم شك می كردم اما اين اتفاق يعنی شك
من بی دليل نبوده ...
عراق*، يه كشور با تسلط شيعه ... و پر از گروه های تروريستی ...
اون شايد ثروت زيادی نداشت اما می تونست حامی مالی يا حتی واسطه مالی گروه های تروريستی باشه
علی الخصوص اگه شيعه باشه ... شيعيان از القاعده و طالبان هم خطرناك ترن ...
نفسم بند اومده بود ... هر چند هنوز هيچ مدركی عليهش نداشتم اما انگيزه ای كه داشت از بين می رفت
دوباره زنده شد ... بايد تا قبل از اينكه از كشور خارج می شد گيرش می انداختم ...
10 دقيقه بعد دوباره تلفن زنگ خورد ... اما اين بار مال من نبود ... تلفن دنيل ساندرز ... تماس ورودی
همسرش ...
♡اشتباه شنيداری پای تلفن به علت شباهت تلفظ ايران و عراق در زبان انگلیسی است
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸