🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗مردی در آینه💗
قسمت 65
دنيل گوشی رو برداشت ... صدای شادش بعد از شنيدن اولين جملات همسرش به شدت ابری شد ...
سلام ... چند دقيقه پيش برای هر سه تامون بليط گرفتم ... برای رزرو هتل با دوستت هماهنگ كردی
دنيل سكوت كرده بود ... سكوت عميقی كه صدای پر از انرژی بئاتريس ساندرز رو آرام كرد ...اتفاقی افتاده چرا اينقدر ساكتی...
و دوباره چند لحظه سكوت ...
شرمنده ام بئا ... فكر نمی كنم بتونيم بريم ...
چند روزی بود كه می خواستم بهت بگم اما نتونستم ... هر بار كه قصد كردم بگم ... با ديدن اشتياقت،
نتونستم ... منو ببخش
حس می كردم می تونم صدای دل دل زدن و ضربان قلب همسرش رو بشنوم ... اون صدای شاد، بغض
كرده بود ...
- چی شده دنيل ...
نفسش از ته چاه در می اومد ...
- ميشه وقتی برگشتم در موردش صحبت كنيم
بغض بئاتريس شكست ...
- نه نميشه ... می خوام همين الان بدونم چه اتفاقی افتاده... من تمام سال رو منتظر رسيدن این روز
بودم ...
سال گذشته كه نتونستيم بريم تو بهم قول دادی ... قول دادی امسال هر طور شده ما رو می بری ...
نمی تونم تا برگشتت صبر كنم ... تا برگردی ديوونه ميشم ...
تا به حال نديده بودم حرف زدن تا اين حد سخت باشه ... شايد نمی تونست كلمات مناسب رو پيدا كنه
... و شايد ...
به حدی حس اون كلمات عميق بود ... كه دلم نمی خواست به هيچ چيز ديگه ای فكر كنم ...
دنيل سكوت كرده بود ... و تنها صدايی كه توی گوشی می پيچيد ... صدای نفس كشيدن هاش بود ...
سخت و عميق ... و اين سكوت چيزی نبود كه همسرش توان تحمل رو داشته باشه ...
به من قول داده بودی ...
اين تنها چيزی بود كه توی تمام مدت ازدواج مون با همه وجود ازت می خواستم ...
منم دلم می خواد مثل بقيه برای زيارت برم ... دلم می خواد حرم های مقدس رو از نزديك ببينم ... می
خوام توی هوای مشهد و قم نفس بكشم ... می خوام اربعين بعدی، من رو ببری كربلا ... می خوام تمام
اون مسير رو همراه شوهر و دخترم پياده برم
هيچ وقت ... هيچ چيزی ازت نخواستم ... تنها خواسته من توی اين سال ها از تو ... فقط همين بود سكوت دنيل هم شكست ... صدای اشك ريختنش رو از پشت تلفن می شنيدم ... اونقدر كه حتی می شد
لرزش شانه هاش رو حس كرد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸