نزدیک ظهر بود، نحوه شهادت 👇👇🌹🌹🌹🌹 خورشید در وسط آسمان و در پشت غبارهای برخاسته از دود و خاک میدان جنگ می‌درخشید. درخشش اشعه‌های خورشید با رگبارهای عراقی در هم می‌نشست. موتور به کندی حرکت می‌کرد. سه نفر سرنشین داشت. حسن قربانی راننده و حیدرعلی جوانی و قاسم جوانی پشت سر او نشسته بودند. آهسته موتور را می‌راند تا تمام نقاط ضعف و قوت خط پدافندی را شناسایی کند. پیوسته ذکر می‌گفت. هرسه سکوت کرده بودند. فقط صدای موتور و گاهی هم صدای انفجارهای پراکنده می‌آمد. صدای الله اکبر اذان از دور به گوش می‌رسید. حسن صورتش را به سمت صدای اذان برگرداند و گفت: وقتش رسیده است. حیدرعلی هم گفت: من صدای فرشتگان را می‌شنوم. ناگهان صدای سوت کش دار خمپاره‌ای با صدای اذان در هم آمیخته شد. حواس حسن به سمت محل اصابت خمپاره بود که گلوله تانک در کنار آنها به زمین خورد و با صدای سهمگین انفجار هرسه پرواز کردند. 😭😭😭😭😭 پیکر بی‌جان حسن را به آن سوی اروندرود برده بودند. گردان یونس در سوز سرمایی که با هم مشق عشق کرده بودند، با فرمانده خویش وداع کرد ⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️ 🌷◾️🌷◾️🌷◾️🌷◾️🌷