🍂
#پایی_که_جا_ماند ( ۱۵
خاطرات اسارت
سید ناصر حسینی پور
🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿
🔅 شنبه ۴ تير ۱۳۶۷
جزیره ی مجنون - جاده خندق
قرار بود واحد مهندسی رزمی با بیل مکانیکی ولودر جاده حنظله را که از میدان امام رضا (ع) شروع می شد و تا عقبه شط علی و منطقه هورالعظیم امتداد پیدا می کرد، برش دهد. می خواستند در صورت تصرف جاده خندق، دشمن نتواند وارد جاده ای شود که به منطقه ی هورالعظیم وصل می شد. مثل کاری که چند شب قبل بچه های تخریب، پشت پد خندق انجام دادند. بچه های تخریب با یک تن مواد منفجره و پودر آذر پشت پد خندق، برش بزرگی ایجاد کرده بودند؛ با این کار بین پد خندق و بیت اللهی کانالی به طول دویست متر ایجاد شد، درون این کانال را آب گرفته بود و آب از شط علی به درون جزیره ی مجنون می ریخت. هرچند این برش بچه های پد خندق را در محاصرهی کامل قرار داد و هیچ کس نتوانست از پشت پد به کمک بچه ها برود و یا از پد خارج شود.
واحدهای توپخانه و ادوات هیچ گلوله ای نداشتند بچه ها را پشتیبانی کنند. تا ساعتی قبل، ادوات بعضی از یگان های سپاه ششم که در پد یک در ضلع غربی جزیره ی شمالی مستقر بودند، خوب روی دشمن آتش می ریختند. بعدها فهمیدم بعد از اتمام مهمات، بچه ها خمپاره اندازها و توپ های دور برد را برای این که دست دشمن نیفتند، از بین برده اند.
در جنگ بنا به دستور فرماندهان در جاهایی که امکان انتقال ادوات سبک و سنگین به عقب وجود نداشت، باید منهدم می شدند تا دست دشمن نیفتند. خیلی از ادوات و تجهیزاتی که آن روز در جاده خندق منهدم شدند، غنیمتی بود.
در لحظات آخر بی سیمچی مان شهید شد. دیگر هیچ کس فرصت نداشت پای بی سیم بنشیند و با عقبه حرف بزند. ارتباط با عقبه دردی را دوا نمی کرد. هرکس خودش بود و توانایی های فردی اش. در میان ذرات معلق خاک و دودی که کم رنگ تر می شد، جسد مطهر شهدا به زمین افتاده بود. عراقی ها بین ما و گروهان امام حسن مجتبی (ع) نفوذ کردند.
سیدمحمدعلی غلامی مجروح شده بود. غلام قاسم زاده هم سمت راست جاده تیر خورد و شهید شد. خون زیادی از سید محمدعلی می رفت. به زمین که افتاد سعی کرد خودش را به کانال کنار جاده برساند. صدای ویراز گلوله ها از همه جای جاده به گوش می رسید. محمدعلی با سختی خودش را به شانه جاده رساند. سر و صورتش خاکی و خون آلود بود. ترکشی به گونه چپش خورده بود و صورت و چشمش پر از خون بود. زیر لب قرآن می خواند. در سال های جنگ کمتر شهیدی را دیدم که آخرین لحظاتش را بدون نام ائمه گذرانده باشد. نمی دانستم برای سیدمحمدعلی چه کار کنم. از تشنگی رمق نداشت. دراز نمی کشید. گفتم:
- سید! دراز بکش، خیلی خونریزی داری!
۔ طوریم نیست، این جوری راحت ترم.
- خونریزیت بیشتر میشه.
- نشسته بهتره.
- دراز بکش تا یه چیزی پیدا کنم و زخم هاتو باهاش ببندم.
- چیزی نمیخوام؛ اون کوله پشتی رو بذار زیر سرم.
او در حالی که از سینه و سرش خون می ریخت حاضر نبود دراز بکشد. صدای عراقی ها شنیده می شد. نمی توانستم از او جدا شوم. برای این که زخم هایش را ببندم، اجازه نداد پیراهنش را پاره کنم. نگاهم به چهره اش بود که با آرامش خاصی گفت: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین و على الأرواح التي حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقيت و بقي الليل والنهار ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم السلام على الحسين و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسين.
اشک و خونابه از چشمانش سرازیر شد. دو دستش را پشت سرش روی زمین قرار داده بود تا تکیه گاهش باشد. نمی دانم چرا می خواست نشسته باشد. شاید این طلبهی اهل دل می خواست وقتی به آقا امام حسین (ع) عرض ارادت می کند، ادب و حرمت را نگه داشته و نشسته به آقا سلام کند.
از رنگ و رویش پیدا بود زنده نمی ماند. آخرین دعای او هیچ وقت فراموشم نمی شود: اللهم الرزقنی شفاعة الحسين يوم الورود.
در لحظات آخر، با کلاه آهنی از آبراه کناری ام برایش آب آوردم؛ آب نخورد. حتی حاضر نشد لبهایش خیس شود. نمیدانم، فکر می کنم می خواست، تشنه شهید شود. سرانجام سید تشنه شهید شد
صدای هلهله و شادی عراقی ها به گوش می رسید. آنها از سمت چپ ما در جزیره مجنون شمالی و جنوبی خیبر و از پشت سرمان در امتداد جاده خندق پیشروی کرده بودند.
🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿
✨ ادامه در قسمت بعد........
🌹کانال طلاب بصیر
@tolabebasir