-غذایی هست بیاری؟ +به خدا قسم دو روزه خودم و حسن و حسین غذا نخوردیم. -چرا نگفتی تا براتون غذایی تهیه کنم؟ +از خدا شرم می‌کنم چیزی ازت بخوام که توانایی‌شو نداری. از خانه بیرون رفت و دیناری قرض گرفت. مقداد را دید که پریشان و ناراحت نشسته. +مقداد! چی شده تو این هوای داغ و سوزان از خونه اومدی بیرون؟ - برادر! به خاطر خدا، از حالم جویا نشو! + غیرممکنه تا از حالت خبردار نشم رهات کنم برم. -خونوادم از گرسنگی به خودشون می‌پیچن. طاقت دیدن گریه و بی‌تابی‌شونو نداشتم، از خونه زدم بیرون. اشک از چشمان امام علی علیه السلام بر محاسنش جاری شد و گفت: به خدا قسم همون چیزی که تو رو نگران از خونه بیرون آورده، منو هم از خونه بیرون آورد. دیناری قرض کردم ولی تو رو بر خودم مقدّم می‌کنم. دینار را به مقداد داد و خودش به مسجد رفت.... 📜امالی طوسی، ج 2، ص 230 تا 228. 📜مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 77 @tollabolkarimeh