💢سکانس آخر ✍️فاطمه قاسمی 🔻فیلمبرداری سکانس آخرمون که تموم شد، با بچه ها خداحافظی کردم و فورا رفتم خونه تا یه دل سیر بخوابم. آخه بعد از یکماه فیلمبرداری خسته کار بودم. تاکسی تاکسی! آخیش، انگار همه خستگی های دنیا روی دوشم بود، ولی مطمئنم چندساعت خواب میتونه موثر باشه. دیلینگ دیلینگ! وای کیه این ساعت داره زنگ میزنه آخ فرهاده یعنی چیکار داره؟ _سلام همین الآن سر فیلمبرداری پیش هم بودیم، باز چی شده؟ چی شکسته؟ کسی طوریش شد؟ _سلام آقا مجید، یه لحظه رُخصَت بده ببین چی میخوام بگم بعد گاز بده. _خب بگو ببخشید _میخواستم بگم کاظم یکی از بچه های صحنه که تازه ملحق شده بود یادته؟ _آره چطور مگه؟ _ همین چند دقیقه پیش گفت:《 همگی امشب تشریف بیارید حسینه، هیئت داریم. میدونی مجید، از بچه های محله شنیدم خیلی مراسم هاشون با صفاست! محرم ها اکثر رفقا جمع میشن هیئت کاظم اینا. تو هم بیا، امشب شب نهمه، چند کوچه پایین ترِ خونه شماست. شب میام دنبالت با هم بریم. بچه ها هم خودشون میان. _مگه خونشون حیدریه نبود؟ _چرا محله قبلی شون همیشه داشتند. اما همین یه ماه پیش منتقل شدن نزدیک شما. شاید قسمت توهم اینه که توی این هیئت باشی.. _راستش مَن ... مَن _دیگه بهونه نیار، یه تکونی بخور، همش بی حوصله ای، یکم بیا توی فضای شور و عشق اهل بیت تا بلکه نظری بهت بکنن. _عجب! خب باشه ببینم چی میشه. آخر نشد بخوابیم. 🔻شب شده بود و گوشیم خیلی زنگ خورده بود، وای خدای من فرهاد بیچاره چقدر زنگ زده! پس صدای آیفون چرا درنیومده؟ حتما فرهاد حسابی دَر خونه هم زده اما انگار صدایی نشنیدم. چه بَد شد. وای ساعت ۹ شد! حتما همه رفتن هیئتو و ماهم که جا موندیم.. پیرهن مشکیمو کجا گذاشتم؟ اوه چه چروک شده! حالا اتو میکنم می‌پوشم. نه! خوبه! بریم شاید مراسم تموم نشده باشه.. اما اول بزار از پنجره ببینم. نه صدایی نمیاد انگار مراسم تموم شده😔 نه خیر انگار ما لایق این مراسم ها نیستیم، همه رفتنو و من جاموندم. همینطوری که داشتم با خودم حرف میزدم یه صدایی از کوچه میومد.. آمده است عزای حسین آمده ایم به فریاد بِرِس، به فریاد بِرِس ابولفضل، ابولفضل یا حسین ، یا حسین 🔻انگار یه چیزی منو به سرعت نور به سمت پنجره کشوند، آره درست حدس زدم هیئت کاظم اینا بود! کاظم هم با فرهاد و بقیه بچه ها جلوی دسته عزاداری بودند! داشتند از کنار خونه ما میگذشتن و به سمت حسینیه شون میرفتن.. اصلا نفهمیدم چطور خودمو از چهار طبقه به پایین دَر خونه رسوندم.. 🔻تا رفتم جلوی دَر، هیئت به سر کوچه کاظم اینا رسیده بود. فورا خودمو رسوندم به دسته دوم(آخر) یه مسیری رو تونستم با هیئت باشم تا رفتیم توی حسینه. هیئت وایساد، گِرد شدن و شروع کردن به سینه زدن، همه سنی بود، کوچیک، بزرگ، پیر، جوون، دکتر، حتی بچه ی یکساله که بزور راه میرفت، یه زنجیر کوچیک دستش بود که از دستش افتاد و باباش دوباره بهش داد و مشغول عزاداری شد.. 🔻دختر بچه ی ۵_۶ ساله ای که برای عروسکش هم لباس مشکی پوشیده بود، 🔻حتی آقا کریم و آقا یعقوب که تازگی باهم بحثشون شده بود، داشتند توی یه دسته و کنار هم سینه میزدن و دستشون روی شون هم بود.. اینجا انگار رَسم دلدادگی بود، رَم عاشقی زیر پرچم حسین(ع) بود، رَسم، بودن همه ی عاشقا توی عزاداری ابولفضل بود.. زیر پرچم حسین(ع) قهر معنی نداشت. 🔻یه لحظه چشمم به محمد افتاد، پسر معلولی که بخاطر شرایط جسمی خیلی سخت و بَدی که داشت، شنیده بودم که سالی یکبار از خونه بیرون میاد، حالا فهمیدم که اون یکبار هم دهه محرم بوده که ده روز رو توی حسینیه میخوابیده. آقا محمد امشب انگار جسمش مال خودش نبود.. حتی داشت کمک می کرد. 🔻قدم برداشتم که بیشتر نزدیک دسته هیئت باشم، یه قدم رفتم جلو، یه سنگ ریز پامو به درد آورد، وای کفشام کو؟ انقدر محو تماشای شور و عشق هیئت شده بود که از خونه یادم رفته بود کفش بپوشم. آخ اَمان از این عشقی که به اباعبدالله پیدا کرده بودم، حسینم، تو کیستی که همه عاشق و دیوانه تو هستن؟ ببین مجید سَر به هوا رو چطور عاشق خودت کردی! 🔻این همه سال، کجای این عالم بودم؟ گاهی با بچه ها میرفتیم، انگار امشب تو این هیئت، که فکر می کردم شاید تموم شده، عاشق حسین(ع) شدم. 🔻حق داشتم یکم به خودم غُر بزنم، کجا بودی مجید؟ هوش و حواست کجا بود؟ ببین اینجا همه یک دل کنار هم مشغول عزای حسینن، تو اما غافل از این عشق بودی.. 🔻انقدر محو بودم که متوجه نشدم کاظم و فرهاد و بچه ها اومدن کنارم و دارن گریه میکنن، به من خیره شده بودند، تعجب می کردند، فرهاد گفت کلی باهات تماس گرفتم. با بچه ها دیدیمت که چطور دیوانه وار بدون کفش داری با دسته عزاداری داری به سمت حسینه میای، اما صدا نکردیم. _ برای خودمم عجیبه امشب انگار قلبم تسخیر عشق آقا شده، نمی دونم شاید قسمت بود که اینطوری حسینم رو بشناسم. 👇به کانال [تولید محتوا] وارد شوید👇 @toolid_mohtava