میز باوفا!
یکی از بزرگان به شکلی تمیز
شنیدم که چسبید عمری به میز!
چو گیسویِ مهطلعتانِ «طراز»
مدیریت و عمر او شد دراز
به هنگام نَزعش ز خویشان کسی
برآن میز زد زورِ بیجا بسی
نشد کَنده میز از برِ مُحتضَر
مگر شد از آن، محتضر را خبر
بزد شیشهی قرص را بر سرش
که میزش نگردد جدا از برش
همه در عجب چون پس از مرگ نیز
نداد از کفِ خویش دامانِ میز
نگو میز بر کس ندارد وفا!
تو بنگر وفاداریِ میز را!
شده میّت و میز با هم کفن!
در این کار حیران شده گورکن
جدا کردنش چون نه مقدور شد
به همراهِ آن میز در گور شد!
✍ سعید سلیمانپور
🔻وطنز | بهترین شعرهای طنز 🔻
🇮🇷🇮🇷
@vatanz_ir🇮🇷🇮🇷