سکینه پاک ذات مادر شهید علی شفیعی ★از طفولیتش بگو مادر! ؛بچه های امثال ما طفولیت ندارند یک پیراهن داشت، شبها می شستمش،خشکش می کردم و فردایش می پوشاندمش و می رفت مدرسه دورِ علی چادر می پیچیدم می گفتم: غصه نخوری ها ★علی کی بدینا آمد؟ ؛یادم نمی آید ★بهار بود، تابستان ...؟ . ؛ تابستان بود. ★توی خانه ؟ ؛بیمارستان شیر و خورشید ؛خواهرش را گذاشتم پیش همسایه و با پدرش رفتم.قد بلند بود و چشمان قشنگی داشت. فردایش هم آمدم خانه.پدرش خوش بود.آن وقت ها سالم بود. چرا این چیزها را به یادم می آوری پسرم؟ ؛علی ام دین خودش را اِدا کرد و شهید شد. ناشکری نمی کنم خدایا! ولی بچّه ام رویِ خوشِ زندگی را ندید. ؛یک چند سالی بود مردم علی را می شناختند آن هم تک و توك.خوب دوست و آشنا داشت؛ ولی اهل محل او را نمی شناختند. چون سر به زیر بود.اگر زنی توی کوچه مانده بود، علی از خانه بیرون نمی رفت.می گفت : به آن زن بگو برود خانه اش تا من رد شوم. می گفتم: چکار به تو دارد. می گفت: شاید چادرش افتاده باشد. بچه بود ، ها. بچه بود که این حرفها را می زد. ★توی همین کوچه زندگی می کردید؟ ؛ پشت صفه عزاخونه بودیم .این خانه را علی ساخته ★صفه کجاست؟ ؛صفه عزاخونه چسبیده به مسجد جامع، پشت بازار مظفری . ★چرا می گویند عزاخونه؟ ؛خوب، می رویم آنجا برای عزاداری ،محرم که می شود یا ماه رمضان عزاخونه است دیگر؛ تکیه، شبستان دیدی؟ یک همچین جایی . کنارش شمع روشن می کردیم. یک حوض هم جلوش بود که از آنجا آب می آوردم برای خوردن. خانه ما آب نداشت.خانه که نبود.نه آب داشت و نه برق . یک اتاق خشتی بود . ★ آن خانه الان هست ؟ ؛ویران شد.