🇮🇷یاران امام زمان(عج)🇮🇷
❤️ داستان "دست مسیحایی" قسمت دوم وقتى به سامرا رسيدم، يک راست به زيارت حرم باصفاى امام هادى وامام
🔴 داستان "دست مسیحایی" قسمت چهارم حضرت چند قدمى برداشت آنگاه رو به من نمود و فرمود: وقتى به بغداد بازگشتى حتماً خليفه تو را به نزد خود مى خواهد، وچون به نزد او رفتى وخواست چيزى به تو بدهد، نگير! و به فرزندمان رضى بگو: نامه ى در مورد تو به على بن عوض بنويسد، من به او سفارش مى کنم که هرچه مى خواهى به تو بدهد. آن گاه به همراه يارانشان به راه افتادند و رفتند، من همين طور ايستاده بودم وبا نگاهم دور شدنشان را بدرقه مى کردم، واز اين که گرفتار هجران شده بودم، دچار تأسّف اندوه شدم. آن قدر از خود بى خود شده بودم که توان حرکت نداشتم. گويى حضرت (عليه السلام) با رفتن خود تمام هستى ام را با خود بُرد. آرام آرام برخاستم و به راه افتادم، وقتى به حرم رسيدم خدّام حرم که قبلا مرا ديده بودند، گفتند: چرا آشفته ى، از چيزى ناراحتى؟ گفتم: نه. گفتند: کسى آزارت داده است؟ گفتم: نه، چيزى نيست. ولى مى خواهم بدانم آيا آن اسب سوارانى را که چنين وچنان بودند واز نزد شما عبور کردند، مى شناسيد؟ گفتند: آرى، آن ها متعلّق به همان بزرگانى بودند که آن گله گوسفند را داشتند. گفتم: نه، او امام زمان (عليه السلام) بود. گفتند: آن پيرمرد يا آن مرد بزرگوار؟ گفتم: آن مرد بزرگوار. گفتند: آيا زخم رانت را که داشتى، معاينه کرد؟ گفتم: دست روى آن کشيد و دردم آمد. آنگاه به محل زخم نگاه کردم، و هيچ اثرى ديده نمى شد. شک کردم، آن يکى پايم را نيز وارسى کردم؛ هيچ زخمى ديده نمى شد. ❌ ادامه در پست های بعدی... https://eitaa.com/yaranemamzaman313