«... از کمیل بن زیاد نخعى روایت است که از حضرت على(ع) از حقیقت سؤال نمود، بدینگونه: ما الحقیقة: حقیقت چیست؟ حضرت در جواب فرمود: ما لک و الحقیقة: تو را با حقیقت چه کار؟!
چون «کمیل» که خود را صاحب سرّ آن حضرت مى دانست از این پاسخ تعجّب نمود عرضه داشت: او لستُ صاحب سرّک: آیا من رازدار تو نیستم؟
حضرت در جواب فرمود: بلى و لکن یترشّح علیک ما یطفح منّى: آرى! امّا (آنچه از اسرار از من به تو مى رسد) ترشّحى ناچیز است (که از قلزم زخّار سینه من) سرریز میکند و به تو میرسد.
چون «کمیل» اندکى هشیار شد و موقعیّت حقیر خود را در برابر موقع خطیر حضرت دید، از سر عجز و انکسار عرضه داشت: أو مثلک یخیّب سائلا: آیا از همچون تو مولائى میزیبد که خواهنده را محروم سازد؟!
(و آنگاه که حضرت در او حالت عجز که نشانه پذیرش حقّ است دید) فرمود: الحقیقة کشف سبحات الجلال من غیر اشارة: حقیقت، به یکسو شدن پردههاى جلال حقّ است بیهیچ اشارتى!
و «کمیل» (از سر انکسار) عرضه داشت: زِدنی بیانا: بر توضیح خود بیفزاى!
و حضرت فرمود: محو الموهوم مع صحو المعلوم: حقیقت، محو موهوم (که وجودنماهاى غیر حقّ) است توأم با بیدارى و هشیارى به معلوم (که حقّ متعال) است؛ یعنى ماسواى حقّ را که وجودات موهومند با نیروى توجّه به حقّ مطلق، از صحنه ضمیر خود محو کن تا چهره حقیقت، از پس پردههاى ظلمانى اوهام، بیحجاب تجلّى کند.
باز هم «کمیل» معروض داشت: زدنی بیانا! و حضرت فرمود: جذب الاحدیّة بصفة التّوحید: حقیقت، جذبه اى (از جذبات حقّ) است به صفت توحید (که بنده را از هستى خود برباید).
و چون دگربار زمزمه زدنی بیانا سر داد، حضرت فرمود: هتک السّتر لغلبة السّرّ: حقیقت، دریدن پرده و حجاب انّیّت است به واسطه چیرگى احکام سرّ باطن و غیب وجود؛ یعنى حقیقت، باید از سرّ باطن خواهنده حقیقت بجوشد و از پس پرده پندار به درآید، تا چهره درخشان او آشکار شود.
و چون براى چهارمین بار خواهش خود را با بیان «زدنی بیانا» تکرار کرد، حضرت فرمود: نور یشرق من صبح الازل، فیلوح على هیاکل التّوحید آثاره: حقیقت، نورى است از بامداد ازلیّت حقّ که آثار آن از پیکرهاى پاک برگزیدگان حق (که اهل عصمت و طهارت و تربیت یافتگان دامان ولایت ایشانند) آشکار میگردد.
امّا همراه با این گفتوشنود که «کمیل» را با حضرت واقع میشد، این تحوّل و تحقّق در نهان وجود او صورت میبست و او خود هیچ خبر نداشت، به ناچار پرسش خود را پیوسته تکرار مینمود؛ و چون حیرت و سرگردانى او به غایت رسید، وقت آن شد که پرده از چهره حقیقت به یکسو شود و جمال دلاراى خورشید ولایت را که خاموش کننده چراغ کمنور عقل و استدلال است در افق جان خویش بنگرد و نیک برخورد که ربّ النّوع کمال در اندک زمان او را تا به چه پایه از کمال ترفّع بخشیده است و او همچنان حیران و بیخبر ترانه زدنی بیانا میسراید!!
لذا حضرت فرمود: أطفئ السّراج فقد طلع الصّبح: این چراغ کمنور عقل را خاموش کن که صبح (وصال) جمال لمیزلى از گریبان جانت دمیده است».
اللهم صل علی محمدوآل محمد,وعجل فرجهم💚🌷
کانال هوالله 🍃❤️
https://eitaa.com/joinchat/4060807235C35b3c5af23