🥀✨🏴✨🖤✨🥀✨🏴✨🖤
دلنوشته
تا نوشتم محرم دلم لرزید،
اصلا یاد محرم که می افتم،
یاد آن فاجعه و مصیبت
یاد روزها و شبهای غمبارش
یاد دشت پر بلای کربلا
یاد هول و هراس زنان و کودکان در آن صحرا
یاد اشتیاق مردان کاروان برای وصال
یاد پایان روز دهم
یاد دشتی پر از تن های بی سر
یاد گریز و فرار بازماندگان واقعه
یاد تمام سعی و تلاش عقیله بنی هاشم، برای یافتن راه گم کردگان و سامان دادن به زنان و کودکان آشفته حال و رسیدگی به همه امورات، بعد از آن همه مصیبت و داغ که از صبح تا غروب دلش را خونین کرده،
یاد لحظه ای که در فرصتی اندک رو به سوی گودال نهاد و ناباوری آنچه پیش رویش بود... لبهای سوزانش که بر رگ های بریده ی برادر نهاد...
و امان از دل زینب...
یاد همه ی اینها که می افتم بند دلم پاره می شود و بی اختیار می نشینم به پای روضه و می پوشم لباس سیاه و با دستانی که هنوز از سیاهپوش کردن خانه، خاکی است بر سینه می زنم
و زمزمه میکنم
😭😭😭
دوباره ماه محرم
دوباره ماه غم...
محرم رسید و باز هم از او خبری نشد...
یا رب الحسین، بحق الحسین، اشف صدر الحسین
بظهور الحجه🤲