🏴کربلای عنایتی ؛ 👈🏼گفتم شما کی هستی؟؟ گفت بعدا میگم..فقط الان برو سراغ پاسپورت، کارهات بکن، من آخر هفته میام دنبالت.. دل تو دلم نبود، کارهای پاسپورت انجام دادم.. ۴،۵روزه اومد.. 👈🏼مرد عرب دوباره اومد سراغم ،آماده ای ؟ پاسپورت گرفتی بریم کربلا ؟ بله ✍🏼اسم و مشخصاتمون گرفت و رفت ، ساعتی بعد زنگزد فردا ساعت ۲ فرودگاه مشهد، پروازهای خارجی منتظرتم.. 👈🏼با عجله ساک و وسایل جمع کردیم ، به خانمم گفتم ان شاالله داریم هوایی میریم کربلا.. خانمم گفت پول از کجا آوردی ؟؟ گفتم باورکن نمی‌دونم طرف کیه ، یکی اومده میخواد مارو ببره زیارت.. 👈🏼گفت اول مطمئن بشو بعد بریم .. بهش زنگزدم و قراری گذاشتم ، گفتم شما کی هستید؟ این کربلا برای چیه؟ همسرم دلشوره داره 👈🏼لبخندی زد و گفت مگه خودت به امام رضا نگفتی یک نفر بفرست مارو ببره کربلا؟؟ مگه به آقا نگفتی پول ندارم بیام زیارت؟؟ خیس عرق شدم 😰😥 این از کجا نیت و حرف منو می‌دونه😥 👈🏼گفت اون آقایی که تصویری باش حرف زدی یادته ؟ گفتم بله 👈🏼گفت اون مدیر یک شرکته توی عراق .. 👈🏼حضرت خواب دیده ، حضرت بهش فرموده در ایران، مشهد خیابان ..... جوانی هست بنام امین ، دکه داره ، از من کربلا خواسته ،دلش برای زیارت امام حسین میتپه، برو بیارش کربلا حاجتش برآورده کن و چهره تورو نشونش دادن.. ◼️ایشونم بلافاصله منو فرستاده بیام مشهد ، گفته میری پیداش می‌کنی میاریش زیارت.. دلم قرص شد.. 🌹مارو برد نجف و کربلا و کاظمین و سامرا.. چه زیارتی ..چه عنایتی .. چه تحویل و تکریمی.. به قول خودش ما مهمانان سفارش شده حضرت رضا بودیم.. ✍🏼قاضی زاده 🔷پایان داستان کربلای عنایتی t.me/yazahramadad135