🍂 🔻 ۱۵۵ خاطرات سردار گرجی‌زاده بقلم، دکتر مهدی بهداروند استوار احمد رفت و آن شب در سلول‌ها غوغایی بود. صدای اذان صبح از مساجد شهر به گوش رسید. رستم حال اذان گفتن نداشت. نماز خواندیم و خوابیدیم. صبح، ساعت نه و ربع، احمد با تعدادی قفل جدید وارد سالن شد و گفت: «پدرتان را در می آورم. مرا مسخره می کنید؟ بلایی سرتان می آورم که در تاریخ عراق بنویسند. هنوز احمد را نشناخته اید. آدمتان می کنم. به من می‌گویند استوار احمد!» و بعد از چند لحظه، استوار احمد در سلول مرا باز کرد و به من گفت: «این قفل ها را می بینی؟ قفل سلول این متمردها را عوض می کنم تا دیگر کسی چنین فکری به سرش نزند.» گفتم: «کار خوبی می کنی. خدا خیرت بدهد!» . آن روز، فقط ما پنج نفر اجازه داشتیم که به دستشویی برویم. استوار احمد به هیچ یک از آن سی و دو نفر اجازه نداد که بیرون بروند. هر چه اصرار کردند، گفت: «شما باید ادب بشوید. فعلا خبری از دستشویی نیست» و وقتی همراه اکبر، برای هواخوری، از سلول‌مان خارج شدیم، آرام آرام، قدم بر می داشتم. به سلول حاج آقا جمشیدی رسیدم. گفتم: : «آقای جمشیدی، تقبل الله أعمالكم. حال شما چطور است؟ حالا فهمیدید چرا این همه اصرار کردم حواستان را جمع کنید؟!» منتظر جواب او نشدم. به دستشویی رفتم و به سلولم برگشتم. عباس گفت: این کنایه ها یعنی چه؟» گفتم: «عباس جان، کنایه نبود؛ درددل بود که حواس پرتی نگیرند.» استوار احمد آماده رفتن بود که گفت: «علی، کارم تمام شد. همه قفل ها عوض شد. خوب است؟» گفتم: «عالی شد احمد. خدا خیرت بدهد! اینها محبت سرشان نمی شود؟!» وقتی احمد از زندان خارج شد، با صدای بلند گفتم: «برادران مهمان، مدیران فرهنگی اردوگاه موصل، این چه کاری بود که کردید؟ آخر چرا حرفم را گوش ندادید؟ حالا خوب است در سلول حبس باشید و بیرون نیایید؟ حالا خوب است کارتان را داخل سلول کنید و از بوی گندش اذیت شوید؟ بابا، ما صاحب خانه بودیم و چیزهایی یاد گرفته بودیم. درست است که شما رئیس تشکیلاتی بودید؛ ولی ما هم چیزهایی بلدیم. با کاری که شما کردید، اعتبارمان را از دست دادیم.» همین طور داشتم سخنرانی می کردم که اکبر گفت: «داداش بی خیال! از این منبر لطف کن بیا پایین سرمان درد می کند.» خندیدم و گفتم: «بچه تهرانی بازی در نیاور. بگذار حرفم را بزنم.» ادامه دادم: «آقایان زرنگ! رابطه ما با نگهبانان زندان آنقدر خوب است که گاهی یادشان می رود ما اسیر جنگی آنها هستیم. انگار نه انگار ما ایرانی هستیم. شما با این کارتان به ما ضربه زدید و جبران آن مشکل است.» اکبر بلند شد و سرم را بوسید و گفت: «بابا، دیگر بس است! دعا بفرمایید. سخنرانی خیلی طولانی شد!» نگهبان آن روز در سلول آنها را باز نکرد. تشنگی و گرسنگی فشار زیادی به آنها آورده بود. آنها به التماس افتاده بودند. به عباس و اکبر گفتم: «درست است امکان هواخوری و توالت رفتن و آب و نان را برای این بچه ها فراهم کردیم؛ ولی باز هم برای تعدادی که مریض اند، واقعا تحمل ناپذیر است.» سعی می کردیم با شوخی و خنده کاری کنیم که فراموش کنند. البته می دانستیم آنها سختی کشیده و آب دیده اند و تحملشان از ما هم بیشتر است. رستم از سلول کناری صدا زد: «علی آقا، این بیچاره ها گناه دارند. اگر تا فردا بیرون نیایند، وضع بدی پیش می آید.» گفتم: «خب، می گویی چه کار کنم؟» گفت: «یک رویی بزن، شاید استوار احمد قبول کرد. او حرف تو را گوش می کند.» همراه باشید ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357