✨🩷 مامان واسه شام صدام زد. بابا هم اومده بود. محمد هم همینطور. خجالت می‌کشیدم برم توی آشپزخونه. حتما بابا درمورد خواستگاری صحبت می‌کرد. ولی چاره ای هم نبود. +سلام بابا خسته نباشید. -سلام دخترم. ممنون. به محمد هم سلام کردم. مامان دیس های برنج رو به من و محمد داد. گذاشتیم و نشستیم. سرم پایین بود. مامان هم اومد نشست. بابا گفت : -آیناز بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم : +جانم -مامانت درمورد خانواده آقای محمودی بهت گفته؟ به مامان نگاه کردم و گفتم : +یه چیزایی گفتن. -نظرت چیه؟ بیان؟ سرم پایین بود و با غذام بازی می‌کردم. آقای محمودی و خانوادش آدمای خوبی بودن ولی نه اونجوری که من بخوام. بابا گفت : -آقای محمودی آدم خوبیه. من پسرشو ندیدم. تا حالا خارج کشور درس می‌خونده،ولی به نظر من بهتره بیان. فکر می‌کنم ارزشش رو داشته باشه باهم آشنا شیم. وقتی بابا اینجوری میگه یعنی بیان. بابا کلا همچین آدمیه. من دیگه چیزی نگفتم. بابا گفت : -پس برای آخر هفته میگم بیان. بعد به مامان گفت : -هرچی لازم داری بگو تا بخرم. من این چندروز مأموریت ندارم. تو و آیناز هم برین خرید کنین و لباس بخرید. ادامه دارد.. نویسنده :وآنیا🪷 ╭┈────『🌸🕊』 ╰┈➤ @zhfyni ✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛