تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۹۷ و ۹۸ اون شب تا صبح به ستاره ها خیره ش
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۹۹ و ۱۰۰ بعد از رفتنشون اومد پایین و با ذوق گفت: _عروس خانوم خونتون آمادس بفرمایید! با ذوق لبخندی زدم و گفتم: _واای جدی! آخ جون اومدم خاله از توی آشپزخونه گفت: _رفتید؟ محسن گفت: _اره مامان بیا بریم خونمونو ببین! خاله خندید و گفت: _قربون ذوق کردنات برم برید عزیزم منم میام خاله میخواست اولین باری که خونمون رو کامل میبینیم خودمون تنها باشیم. با خوشحالی دست محسنو گرفتم و کشیدم گفتم: _بریم پس خندید و گفت: _آخ حسنا نمیدونی چقد قشنگ شده منکه غش کردم! با ذوق سریع از پله ها بالا رفتیم دستگیره درو گرفتم که گفت: _وایسا وایسا نرو تو! با اخم گفتم: _براچی خب میخوام ببینم چطور شده! چشمک زد و گفت: _خب عزیز جان هرچیزی آدابی داره دستمو گرفتم به کمرم و گفتم: _آهان بعد ببخشید استاد آداب خونه نو دیدن چیه؟! خندید و گفت: _اِهم اِهم خب بستگی داره اداب خونه نو از چه کسی باشه؟! _استاد شما فرض کنید خونه خومون! _اوه اوه پس کار سخت شد آدابش اینه اون اقای خوشتیپ جذاب تو دل برو.... ادامه حرفشو نزده بود که ابروهامو دادم بالا و گفتم: _ببخشید استاد شرمنده میون کلامتون زیادی اون اقای خوشتیپ از خودش تعریف نمیکنه؟! خندید و گفت: _نه دیگه چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ بلند خندیدم که لپمو کشید و گفت: _دیگه وسط حرف استادت نپر! داشتم میگفتم آدابش اینه که چشمای خانوم قشنگش عزیز دلش رو بگیره و بعد خونه نو رو ببینن! محسن خیلییی قشنگ حرف میزنه حتی ابراز علاقه هاشم جذابه گفتم: _خب پس آقای جذاب خوشتیپ تو دل برو لطفا چشم خانوم قشنگتو بگیر که از ذوق الان میمیره ها! اخمی کرد و گفت: _خدانکنه خبببب چشمممم با دستاش چشمامو گرفت دستامو گذاشتم روی دستاش و دیگه هیچ جا رو ندیدم همه جا سیاه بود! صدای باز شدن در اومد محسن گفت: _به به اصن بَ بَ به به از لحن حرف زدنش هم خندم گرفت هم حرصم گرفت که نمیزاره من ببینم با اعتراض گفتم: _عههه محسن خب منم ببینم خندید و گفت: _باشه باشه یک.... دو.... سه! دستاشو برداشت با هیجان نگاه به خونمون کردم خیلییییی قشنگ شده ترکیب رنگ سفید طلایی قشنگ ترشم کرده! یه لوستر خیلی قشنگم وسط پذیرایی نصب کرده بود با خوشحالی گفتم: _وااای محسن لوسترم خریدی؟! _بلهههه با خوشحالی نگاه به کاغذ دیواریا کردم و گفتم: _وااای محسن چقد اینا قشنگن _حسنا بیا تو اتاقو ببین! همراهش رفتم اتاقمون همون کاغذ دیواری گل گلیا بود و یکی دیگه از اتاقا هم یه کاغذ دیواری ساده! _محسن چقد بوی نو میاد! +بللله دیگه خونه نو فقط میدونی چی کم داره؟ _چی؟ +حدس بزن! _جهیزیه! +نخیر یه عروس خانم زیبا با یه اقا دوماد خوشبخت! با ذوق گفت: _اونکههه بلههه فقط همینو کم داره اینم باشه کامل میشه با ذوق گفت: _وااای حسنا! +جان دلم؟ _اینطوری که تو جواب میدی که من دیگه نمیتونم حرف بزنم! خندیدم و گفتم: +خب بفرما! گفت: _یه قاب عکس بزرگ هم خریدم از حاج قاسم! خیلیییی خوشحال شدم و گفتم _وااای خدا کجاست عکس؟ +دیگه حالا که نشونت نمیدم شب عروسی با یه چیز دیگه بهت کادو میدمش! خندیدم و گفتم: _خب منکه تا عروسی طاقت نمیارم! +مگه چقد دیگه مونده! همش دو هفته _همین دوهفته اندازه دوسال برا من میگذره! 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️ ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝