🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#گامهای_عاشقی💗
قسمت144
در نبود علی استاد دیگه ای جایگزین علی شده بود بدون علی اصلا درسها رو متوجه نمیشدم
اصلا دلم نمیخواست استادی جز علی تدریس کنه سر کلاس یا خواب بودم یا درحال نقاشی کردن دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم
علی هفته ای سه بار تماس میگرفت
بیشتر وقتها آخر شب زنگ میزد و با هم صحبت میکردیم منم هر چند وقت یکبار به خونه علی اینا میرفتم وبه پدر و مادرش سر میزدم
وقتی وارد اتاق علی میشدم
حس میکردم علی اینجاست و از بودنش نفس تازه میکردم
حتی چند تا از لباس هاشو از داخل کمد بر داشتم و داخل کیفم گذاشتم
که هر موقع دل تنگش میشدم
لباساشو بغل میکردمو بو میکشیدم تا آروم بگیرم هر روز برایم چند ماه میگذشت۱۵ روز از رفتن علی میگذشت و من احساس میکردم
چند ماه گذشته بود
سارا و امیر سعی میکردن با رفتارشون با بیرون بردن من حال و هوامو عوض کنه
ولی حال و هوای من درمانش دست کس دیگه ای بود ۵ روزی بود که از علی بیخبر بودم
دلشوره عجیبی به دلم افتاده بود
با مادر و خواهر علی تماس گرفتم
و حال علی رو پرسیدم ،ولی اونها هم گفتم یه هفته اس از علی بیخبرن مثل دیوانه ها شده بودم تحمل شنیدن حرف هیچ کسی رو نداشتم صبح جمعه از خونه بیرون زدمو یه دربست گرفتم و به سمت تپه نور الشهدا رفتم
میخواستم شهدا واسطه بشن و علی من برگرده...