🌸🌸🌸🌸🌸🌸 بگرد نگاه کن پارت386 به جز من پنج نفر دیگر هم در اتاق بودند و صدای سرفه‌های گاه و بیگاه شان از خواب بیدارم می‌کرد. ولی گاهی آن قدر خسته بودم که هیچ صدایی بیدارم نمی‌کرد. شب شده بود و از این که مدام باید به تلفن های پر از استرس خانواده‌ام جواب بدهم و بگویم که اوضاع خوب است خسته شده بودم. علی هم چند بار تماس تصویری گرفته بود و بار آخر قسمش دادم که دیگر زنگ نزد و سعی کند که استراحت کند. پدر خیالم را راحت کرد و گفت که علی را به طبقه‌ی بالا برده و خودش به او رسیدگی می کند. پاسی از شب گذشته بود و در خواب عمیق بودم که با شنیدن سر و صدایی چشم‌هایم را باز کردم. از بیرون اتاق صدای گریه و ناله می‌آمد. یکی از هم اتاقی هایم که بیدار بود و با بغل دستی‌اش حرف می زد گفت: –یه نفر دیگه هم مُرد. حالا کی نوبت ما برسه خدا می‌دونه؟ شنیدن این حرف آن هم در آن شرایط باعث شد روحیه‌ام را از دست بدهم. نگاهم را به سقف دادم و اشک هایم یکی پس از دیگری روی گونه‌هایم ریخت.. از ته دل از خدا سلامتی خودم و تمام بیماران را خواستم. نگاهم را به صفحه‌ی گوشی‌ام دادم ساعت نزدیک اذان صبح را نشان می داد. باید برای نماز آماده می شدم. کاش پرستاری می‌آمد و کمکم می‌کرد. بندگان خدا آن قدر خسته می‌شوند که آدم دلش نمی‌آید درخواستی از آنها داشته باشد. در همین افکار بودم که پرستاری وارد اتاق شد و به همه با خوش رویی سلام کرد و بعد به طرف تخت من آمد. با دیدن هلما که گان پوشیده بود ماتم برد. جلو آمد و ماسک را از روی صورتم برداشت. –یه سره نباید روی صورتت باشه‌ها، ریه‌هات تنبل می شن. چند دقیقه که زدی برش دار. با دیدنش آن قدر خوشحال شدم که دستش را گرفتم و با خوشحالی گفتم: –هلما جان! تو اینجا چیکار می‌کنی؟! چطوری گذاشتن بیای داخل؟! چشم‌هایش خندید. از این که با محبت صدایش کرده بودم ذوق کرد و با لحن مهربانی گفت: –قربون تو برم، من که گفتم میام. همین الان اومدم. همون موقع که تو توی اورژانس بودی، منم رفتم درخواست کمک دادم و اسمم رو طبقه‌ی پایین اینجا نوشتم و به کمک همون دوست پرستارم که تو بیمارستان مامانم باهاش دوست شدم، مدارکم رو آوردم و مشغول به کار شدم. با حیرت نگاهش کردم. –تو به خاطر من اومدی این جا؟! چرا خودت رو این قدر تو خطر انداختی؟ نگاهش را زیر انداخت. –به خاطر تمام کارایی که در حق تو و خونواده ت کردم، باید جبران کنم. –ولی من که گفتم بخشیدمت. سرش را تکان داد. –می دونم، این کمترین کاریه که می تونم برات انجام بدم. بعد نگاه عمیقی به چشم‌هایم انداخت. –نبینم رفیقم چشماش ابری شده باشه. بغض کردم. –آخه چند دقیقه پیش گفتن یکی مرده، خیلی استرس گرفتم. پوزخندی زد. –توکل به خدا کن. بعد رو به بقیه بلندتر صحبتش را ادامه داد: – اینا ترفندای شیطانه، خوب میشناسمش و می دونم الان ترفندش اینه که به همه تون استرس بده و تو دلتون رو خالی کنه، اگه اسیرش بشید مریضی تون پیشرفت می کنه، حرفاش رو گوش نکنید، اون می خواد امیدتون رو ازتون بگیره، این جور وقتا موبایلاتون رو بردارید و قرآن بخونید اگر حالش رو ندارید صوتش رو گوش کنید. حدیث کسا بخونید و گوش کنید. حتی یک لحظه ارتباطتون رو با خدا قطع نکنید. پرستاری وارد اتاق شد و از هلما پرسید: –شما داوطلبی؟ –بله. –زود بیاید اتاق چهار کمک کنید.