🌸 برگردنگاه‌کن پارت414 —شاید چون می ترسیدم. باورش نداشتم. از بس راهش سخت و طولانی بود. من دنبال یه راه کوتاه و راحت بودم. از ارتفاع می ترسیدم دلم می خواست رو زمین راه برم فکر می کردم بدون بال می تونم از خودم محافظت کنم. ولی حالا می بینم روی زمین پر از لاشخورایی هستن که می خوان حتی راه رفتن رو هم ازت بگیرن. حتی نفس کشیدن. اون وقته با خودت میگی کاش لااقل پریدن بلد بودم. بلند شد و شیشه ی ترک خورده ی قاب عکس مادرش را با نوک انگشت هایش نوازش کرد. —کاش به جای این که مثل نگهبان ازم نگهداری کنه بهم اوج گرفتن یاد می داد. حالا من تنها توی این جنگل چیکار کنم؟ —چرا شیشه ی قاب عکسش رو عوض نمی کنی؟ به طرفم برگشت. —چند بار عوض کردم. دوباره میفته. –شاید اون جا سُر می خوره و میفته، رو دیوار نصبش کن. خواستم در مورد اوضاع آشفته ی اتاقش بپرسم که ساره وارد اتاق شد و رو به من گفت: —تلما مامانت می گه... همین که چشمش به پرده ی پاره پاره و اوضاع درهم اتاق افتاد حرفش را خورد. —بسم الله، این جا چرا این جوری شده؟! صبح که مرتب بود! با حرف ساره نگاه مبهوتم را به هلما دادم. بی تفاوت سرش را تکان داد. –چه می دونم؟ ساره جلو رفت و پرده ی اتاق را بالا و پایین کرد و بقیه ی اتاق را وارسی کرد. وقتی لباس ها را روی زمین دید دستش را مشت کرد و روی دهانش گذاشت. —وا! اینا رو کی ریخته؟! بعد لباس ها را جمع کرد که داخل کمد بگذارد. هلما زمزمه کرد: —مثل این که خریدن کبوترها هم تاثیری نداشته. ساره همین که در کمد را که باز کرد با صدای بلندی گفت: —یا خدا! هلما! من و هلما به طرف کمد رفتیم. —چی شده؟! ساره با رنگ پریده در کمد را تا آخر باز کرد. تمام لباس های هلما که از چوب لباسی آویزان بود پاره شده بودند. هر سه برای لحظه ای خشکمان زد. هلما گفت: —کم کم داره باورم می شه. من و ساره هم زمان پرسیدیم. —چی رو؟! روی تخت نشست و به زمین خیره شد. از وقتی مادرم فوت کرده، یه اتفاقاتی برام میفته که باعث شده حرفای اونا باورم بشه. کنارش نشستم. لعیا هم وارد اتاق شد و با دیدن ما در آن حال با حالت کاراگاه بازی پچ پچ کنان گفت: —خبریه جلسه گرفتید؟ من تند تند ماجرا را برایش تعریف کردم. ابروهایش بالا رفت و سری در اتاق چرخاند. و زمزمه کرد. —یا امام حسین! بعد چیزی زیر لب خواند و در اتاق فوت کرد. رو به هلما پرسیدم. —منظورت از اونا همون استادت و... سرش را تند تند تکان داد. —آره، اونا می گن یک سری ارتباط مجاز و یک سری ارتباط برای روح جمعی و کل مردم جهان وجود داره؛ مثلا کالبد ذهنی مادر من بعد از فوتش وارد بدن من می شه و از این دنیا نمی ره. این کالبدای ذهنی یا همان ارواح سرگردان یک سری وابستگیایی به این دنیا دارن که نمی تونن رها بشن و به اون دنیا برن؛ اونا چیزی به عنوان فشار قبر رو قبول ندارن و می گن تلاش روح برای بازگشت به جسمه که فشار قبر ایجاد می کنه. لعیا دست به کمرش زد. —چه مزخرفاتی! تو چقدر ساده ای دختر، لابد الانم روح مامانت اومده این پرده رو پاره کرده؟ چون تو روحش رو تو بدنت راه ندادی، آره؟! ببین تا وقتی توی اون صفحه ی مجازی ازشون بد می گی اوضاع همینه. خودشون اومدن این کارا رو کردن که تو رو بترسونن. با استرس به اطراف نگاه کردم. —یعنی سابقه داشته؟! می گم تو زیاد تعجب نکردی! نکنه جنی چیزی باشه! لعیا بی خیال گفت: —خب اونم از خودشونه دیگه، می خوان هلما رو به زانو دربیارن. لیلافتحی‌پور