آتش چه آرام نوازش میکند چه آرام در آغوش میگیرد اما این آغوش نه از جنس پناه که از جنس یک سقوط تدریجی است او میآید مثل حضور تلخ شراب در رگها بیصدا و بیخبر تا تمام آن تنگی نفس و فرود سنگین روزهای خسته را در خود حل کند او مثل یک وحشی آرام است کسی که در تاریکی مطلق با نگاهی که از جنس نسیان است به تو خیره میشود و در عین آرامش تنشی در میان روح و جسمت ایجاد میکند که هرگز به پایان نمیرسد حضور او مثل یک خلأ است که از درون میخورد همزمان که تو را در میان خود میگیرد تو را به دور از هر معنایی به سوی فراغ بیکران میبرد او میگذرد اما نه مثل یک رد ساده او در تاریکی وجودت زخمی از جنس دیدن را به جا میگذارد آثاری که با هر بار تکرار تنهایی دوباره با سوزش ملایم اما بیرحمانهی خود تو را به یاد آن آزار شیرین و آن سقوط بیبازگشت میاندازد..