عجب شگفتی تلخی است در این روزگار، که آدمی گویی تکهای از پارچه است که به سادگی از تن برکنده میشود. چنان با شتاب عزیز دیروز را به غریبه امروز میسپارند که گویی نه عهدی بوده و نه پیوندی و گویی نسیان، بر تمام آن الفتها حکمفرماست. ای عجب! که چگونه بر ویرانه دلهای شکسته، با چنان آرامشی بنای عشقی نو برپا میکنند، گویی آن نحس و ویرانی هرگز از اینجا عبور نکرده بود؟
یه سری چیزهایی که برام اهمیتی نداشتن
حالا دارن تبدیل به یه بخش شاید مهم از زندگی میشن
و من نمیدونم باید چطوری واکنش نشون بدم