او آرام، بیصدا و بیهیاهو، در دامان افکار پوچ و ناچیز خویش فرو میرود؛ گویی جانش آهستهآهسته در گرداب وهم و خلأ، بیآنکه دستی برای نجاتش باشد، رنگ میبازد و در سکوتی جانفرسا محو میشود، تا آنجا که حتی رنج بودن نیز در برابر این سقوط خاموش، رنگ معما میگیرد و قلبش، با تمام تپشهای خستهاش، در حصار اندوهی بیانتها، آرامآرام ترک برمیدارد.