هدایت شده از اون؟
او در فروغ سرد خیرهکنندهی خویش، برازندگی خاموشی را به میعاد تلخ تنهایی میبرد؛ جایی که هر نمط زیستن، به ورطهای از هنگامههای بیپایان بدل میشود و هر تیمار، نه مرهمی بر جان، که قرابتی عمیقتر با خستگی و حضیض است. او در میان این تالاب تناور سکوت، همچون سخرهای ایستاده در برابر موج، با عزم نجیب خود، به شرف صبری متوسل میشود که ضامن فرو نریختن است، هرچند عامل زمان بیامان میتراشد و آنچه را طالع او مینویسد، به نقض خاموش روزگار نزدیک میکند. چه محال است که این جان مولع روشنایی، در معاش سرد روزگار از غبطهی آرامش بینیاز بماند؛ او با نجابت فرسوده و جسارتی طاقتفرسا، در سودایی میان کام و تاوان سرگردان میماند، میان وصلت و فراق، میان حدیث امید و نحس تکرار. او آرمان خود را نه در اوج، که در حضیضی باشکوه پنهان کرده است؛ حضیضی که برازندگیاش از شرف شکست نیست، از طُرفهبودن صبریست که هنوز در جانش نیمهزنده است. و چه دشوار است دمان بیقرار، وقتی خور وسواس، شرابخواران خیال را به گردش میآورد و نحس عذاب، جام بینام خود را بیصدا میچرخاند؛ او، تنها میماند، تنها به همان معیار تلخ طاقتفرسا که میداند محال است آسان بخوابد، و با این همه، باز در شب شرف، ضامن دوام خودش میشود.