من شاید وقت کافی برای فعالیت در اینجا نداشته باشم، اما دوست دارم اگه دوست داشتید پیشم باشید وقتی چیزی میزارم. بوس بهتون. دیلش نمیزنم و میمونه.
درختِ افرا.
من این قفسهی کتابخونهام رو خیلی دوست دارم. و البته سجده میکنم بهپای یکانسان جز خداوند. بچها این پا و این بدن و این جون، این روح، تنفس زندگی من رو تکمیل میکنه.
حس میکنم نوشتن رو خیلی دوست دارم. اما وقتی بهاین فکرمیکنم که چندسال دیگه، اگه اگه اگه واقعاً فراموش کردم، اومدم این دفتر که پر از زهر شده رو بخونم چی میشه؟ من خودم رو میشناسم، ماهها و سالها دل من تا ابد گریه کردن میخواد. این بهونهای میشه برای گریهکردن. شاید برای خالی شدن یهغم بزرگی که اومده روی دوشم. شاید بهونه و دلیل مزخرفی باشه، اما بخاطر غمی که خیلی خیلی بزرگه و من هربار ببینمش و بهیادش بیوفتم بخوام گریه کنم این دفتر و این متنها و این کلمات رو نگه میدارم.
یهروز با خودم فکر میکنم، من تعظیم میکنم بهش. به رفتارش. بهکلمات کوتاهی که میگه. بهچشماش. مهم ترین موضوع این داستان، این قصه، ولی اگه متوجه اینا نشه، غم بیشتری قراره بیاد روی دوشم؟ اگه بهشون توجه نکنه دیگه تمومه؟