تو این فضا، خوشحالم گیر تبسم افتادم. رسماً یعنی چندین و چند ساله زیر دست اون بزرگ شدم.
صفحات جلوتر بودم داشتم اسمت رو مینوشتم. یهو وقتی معلم رسید بهاون صفحه سوال بده، دیدم جا ندارم برای سوالات. اهمیتی نداشت. اسمت مهم تر بود. پر شده بودی، از اسمت با چهارحرف. تکرار تکرار تکرار.
دستم شکست، خانومفلانی بهحق حضرتزهرا دستت بشکنه که داری کل دانشآموزا رو زجر میدی.