🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
برادر و خواهرم؛ شما هم قدر جمهوری اسلامی را بدانید که نعمت بزرگی است و کوچکترین کفران نعمت محاکمه دارد و جداً همیشه به فکر اسلام باشید.
شهید سردار سرلشکر پاسدار مجید بقایی در سال 1337 در شهرستان بهبهان خوزستان چشم به جهان گشود. وی فعالیتهای مذهبی خود را از همان اوان کودکی با تکبیر گفتن در مساجد آغاز کرد و تا آخر عمر پا از مسیر اسلام بیرون نگذاشت.
وی در دوران تحصیل به دلیل هوش و استعداد بالای که داشت، کلاس پنجم و ششم نظام قدیم را در یکسال طی کرد و طی دوران دبیرستان یکی از فعالترین دانشآموزان در زمینه سیاسی، دینی، اجتماعی و ورزشی بود.
اخلاق بارز اسلامیاش سرمشق تمام دوستان او بود. همیشه به کسانی که دور و برش بودند محبت میکرد. قرآن را همیشه در سینه خود داشت و هیچگاه از خود دور نکرد حتی در لحظه شهادت آیات قرآن را تلاوت میکرد و چند دقیقه قبل از آن در حال حفظ کردن یکی از سورههای قرآن بود. برادران بسیجی را به شدت دوست میداشت. در سالهای 1353 و 1354 فعالیتهای دانشگاهی خود را شروع و در رهبری مبارزات دانشجویی نقش تعیین کنندهای داشت و در پی مبارزات خود به گروه منصورون پیوست و در شاخه نظامی این گروه شروع به فعالیت کرد که از جمله اقدامات وی در این زمینه گردآوری برادران حزبالله و ترور سروان داوودی و یکی از افسران شهربانی رژیم سابق که عامل خفقان در این شهر بشمار میآمد، بود.
شهید بقایی در زمینه خطاطی و نقاشی تبحر بسیار داشت و توانست نمایشگاهی از جنایتهای ساواک در شهرها به نمایش گذاشته و جنایت رژیم سابق را بدین طریق بیشتر به مردم معرفی کند.
وی پیش از آغاز جنگ تحمیلی به توصیه سردار محسن رضایی به سپاه پیوست و در واحد تبلیغات سپاه امیدیه خوزستان و در کنار شهید دقایقی در سمت بازرسی و بعدها به دلیل تواناییهایی که در او مشاهده شد به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ معرفی شد.
شهید مجید سپس فرماندهی سپاه و جبهه شوش را به عهده داشت و در همان ابتدا وضع جبهه شوش که از لحاظ نیرو و تدارکات در مضیقه بود مورد توجه خاص وی قرار گرفت و با رفتوآمدهای مختلف از طریق رییسجمهور وقت ( امام خامنهای)، استانداری و سپاه مقداری اسلحه کلاشینکف وارد جبهه کرد و از طریق شهر بهبهان حدود 40 بسیجی و سپاهی را به جبهه شوش آورد و به این جبهه تحرک تازهای بخشید.
در همین هنگام مزدوران بعثی با یک گردان پیاده و یک گردان مکانیزه به این جبهه که کلا تمام واحدهایش 50 نفر بیشتر نبودند حمله کردند که بعد از دو روز و دو شب جنگ تن به تن، رزمندگان موفق شدند با کشتن بیش از 50 نفر و به اسارت در آوردن 17 نفر سرپل واقع در روبروی شهر شوش را حفظ کنند.
برادر بقایی بدلیل شهید شدن فرمانده عملیات این جبهه خود به جبهه آمده و رهبری ادامه عملیات را به عهده گرفت و شب مانند دیگر برادران نگهبانی دو ساعته داشت.
پس از آن در طرحریزی و اجرای عملیات چریکی نقش بزرگی به عهده داشت تا در اسفند 1359 نخستین طرح نیمه کلاسیک و حمله گسترده بعد از عملیات امام مهدی(عج) که در سوسنگرد اجرا شده بود را به صحنه عمل در آورد.
شهید بقایی در طرح ریزی وشناسایی و توجیه نیروها خود شخصا شرکت میکرد. هماهنگی شهید بقایی با برادران ارتشی در سلسله عملیات ایذایی باعث دلگرمی همگان شده بود به طوری که هوانیروز و نیز فرماندهان لشکر 21 حمزه بعد از یک ماه دوباره حاضر به عملیات شدند.
شهید بقایی پس از شرکت در عملیات ثامن الائمه و شکستن حصر آبادان در عملیات طریقالقدس شرکت کرد و در گردانی به عنوان تیرانداز شرکت کرد که گردان وی به اهداف مورد نظر دست یافت اما به دلیل نرسیدن دیگر گردانها به هدف، جمعی از نیروهایش به اسارت مزدوران مزدور بعثی در آمدند و او با تدبیر صحیح بعد از دو روز و دو شب و با خوردن علف بیابان و آب باران توانست خود را از محاصره نجات داد و به صف رزمندگان اسلام پیوست.
وی در طرحریزی و اجرای عملیات بزرک فتحالمبین نقش بسزایی داشت و در موقع عمل فرمانده قرارگاه فجر بود.
همزمان با مرحله اول و دوم بیت المقدس در منطقه اهواز خرمشهر قرارگاه فجر به فرماندهی شهید بقایی مامور گرفتن بخشی از منطقه شد که منجر به اسارت بیش از یک هزار و 200 نفر و کشتن تعداد زیادی از مزدوران بعثی و آزادسازی بیش از 300 کیلومتر مربع ازخاک میهن اسلامی شد.
در ادامه این عملیات قرارگاه فجر به فرماندهی برادر شهیدمان از سیل بند عرایض تا پل نو و اروند رود دریک شب پیشروی کرده و خرمشهر را به همراه دیگر قرارگاهها به محاصره نیروهای اسلام در آوردند.
بعد از فتح خرمشهر در عملیات انهدامی رمضان و ورود به خاک عراق در پنج مرحله شرکت فعال داشت پس از آن به علت لیاقت و خلوص نیت فراوانش به معاونت قرارگاه مرکزی کربلا برگزیده شد و در عملیات محرم بعد از رفتن برادر شهید حسن باقری به قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) او که در معاونت نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول خدمت بود،
🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
#شهیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد_مجید_بقایی 🕊🌷🕊
به فرماندهی قرارگاه کربلا منصوب شد که عملیات شورانگیز محرم را به نحو احسن رهبری کرد.
شهید مجید بقایی در طرحریزی و شناسایی سلسله عملیات گسترده آتی نیز نقش بسزایی داشت که در یکی از همین شناساییها در شمال شرقی فکه به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
از خصوصیات نظامی شهید مجید بقایی این بود که همیشه مستقیماً در شناساییها شرکت و حتی معابر نفوذی به دشمن را نیز، خود بازدید میکرد. در هدایت عملیات با فکر بازش همیشه موفق بود و تصمیمات صحیح او باعث پیروزیهای زیادی در جبهههای جنگ شد.
وی معتقد بود که ولایت را باید در سپاه در تمام ردهها صددرصد اجرا کرد و هیچگاه از دستور فرماندهان بالاتر سرپیچی نکرد.
فرمانده سابق کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در خاطراتش پیرامون این شهید بزرگوار نقل کرده است: یک بار در قرارگاه خاتم بعد از جلسات طولانی که با برادران ارتش داشتیم به خواب رفته بودیم، اواسط شب ساعت حدود 30/2 دقیقه بامداد بود که احساس کردم سر و صدایی می آید برخاستم و قامت بلند مجید را دیدم که دستان پرتوانش را به سوی خداوند بالا بردهاست و ذکر خدا را میکند و من با دیدن این منظره خیلی به حالش غبطه خوردم.
* قسمت هایی از وصیتنامه شهید بقایی
برادران و خواهران!
از رهبر، عصاره مکتب بیاموزیم که چون کوه استوار، در مقابل دشمن و چون کاه در مقابل خدا و ما هم در مقابل مصایب باید همچون کوه باشیم.
خدایا، معبودم، ای آنکه همه چیزم به توست. ای آنکه در کاغذ نمیگنجی و نه باقلم وصف میشوی آن چنان تار و پودم آغشته به گناه است که فعلا یارای صحبت ندارم و هر وقت میخواهم زبان گشایم شرمندهام.
بارها فکر کردهام و در نهایت به این نتیجه رسیدهام که فقط در لباس شهید و با محتوای شهید میتوانم در دادگاهت حضور یابم بجز این هرگز،که شرمندهام و رسوا.
خدایا، بار پروردگارا آن کسانی که حافظ انقلابند حفظ و دشمنان انقلاب را نابود بگردان آمین.
برادر و خواهرم؛ شما هم قدر جمهوری اسلامی را بدانید که نعمت بزرگی است و کوچکترین کفران نعمت محاکمه دارد و جداً همیشه به فکر اسلام باشید.
شهید مجید بقایی در 9 بهمن ماه 1361 در حالی که با عنوان فرمانده قوای یکم کربلا به همراه چند تن دیگر از برادران و یاران خود مشغول بررسی یکی از مکانها برای شناسایی و نفوذ در دل دشمن بودند، مورد اصابت گلوله توپخانه دشمن قرار گرفتند و همه باهم دعوت حق را لبیک گفته و به شهادت رسیدند.
سردارشهیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد_مجید_بقایی
#سردار_سرلشکر_شهید_مجید_بقایی
#شهید_بقایی
#شهدای_بهبهانی
#سال_روز_شهادت
نثار ارواح مطهر سردار شهید مجید بقایی فاتحه و صلوات 🌷🕊
⤵️⤵️⤵️
@sadrzadeh1
#دلتنگی_شهدایی 🌸🌿
نیست «گوش اهل عالم»، محرم اسرار عشق
زین سبب با خویشتن دیوانه میگوید سخن
#شهید_مصطفی_صدرزاده ❤️
@sadrzadeh1
🕊🌷🕊
شهید دکتر«مجید بقایی»، فرمانده قرار گاه کربلا؛ یکی از شهدای نامدار اما گمنام سال های حماسه و مقاومت است که مرکز اسناد ایثارگران برای اولین بار متن اصلی وصیتنامه این شهید بزرگوار را با خط زیبای وی به مناسبت 《سالگرد شهادتش》 منتشر کرده است .
میخوانیم👇👇
#سال_روز_شهادت
#شهیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد_مجید_بقایی
شهدای بی نشان بهبهان
نثار روح مطهر سردار شهید مجید بقایی فاتحه و صلوات 🌷🤲
⤵️⤵️⤵️⤵️
@sadrzadeh1
🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
🍃بسم الله الرحمـن الرحيـــــم🍃
🌷وصيت نامه شهيد مجيد بقایي🌷
سلام و درود و دعا بر امام و امت امامي كه ما بايد با تلاش و جهاد و ايثار و شهادتمان رهبري و امامت جهانيشان را عينيت بخشيم و جهان انقلابي و اسلامي بسازيم . انقلاب خونين مان سنگر كفر جهان را عقب نشانده و اين بار با رحمت خدائي ‹‹ جنگ ›› مقدمه اي شده براي تشكيل اتحاد جماهير اسلامي ‹‹ انشاء الله ›› و بدانيد كه اين وضع ، ايثارمي خواهد و خون ، كه پيامدش نصر الهي است كه پيروزي اسلام در اثر رنج و سعي و كوشش زجر و ناراحتي و خون دادن است .
بله ما مي جنگيم و تن به هيچ گونه سازش نمي دهيم و با شعار هميشگي مان يا فتح يا شهادت مي جنگيم و بر سياست ‹‹ نه شرقي و نه غربي ›› سرسختانه پامي فشاريم چون معتقد به خدائيم.
🌷🕊🌷🕊🌷
برادران و خواهران هيچگونه اندوه حزني به دل راه ندهيد چون ميدان آزمايش است و زمان امتحان و شما برتريد اگر مؤمن باشيد و از رهبرعصاره مكتب بياموزيم كه چون كوه استوار در مقابل دشمن و چون كاه در مقابل خدا و من هم در مقابل مصائب بايد همچون كوه باشيم .
خدايا معبودم اي آنكه همه چيزم از توست . اي آن كه در كاغذ نمي گنجي و نه با قلم وصف مي شوي آنچنان تار و پودم آغشته به گناه است كه فعلاً ياراي صحبت ندارم و هر وقت مي خواهم زبان گشايم شرمند ام .
با اين وضع، رحمی بر من كن . مرا ببخش ، مي دانم كه بخشنده اي ومهربان ، بارها فكر كرده ام با خود و نهايت به اين نتيجه رسيده ام كه فقط در لباس شهيد و با محتواي شهيد مي توانم در دادگاهت حضور يابم بجز اين هرگز ، كه شرمنده ام و رسوا .😔
خدايا! شاكر از اينكه تا اين حد هدايتم كردي . خدايا اگر قدمي در راهت برداشتم از من بپذير . معبودم مي دانم كه چيستي ولي در دل خانواده مان صبري وافر بگذار كه مي دانم بدون اين مسئله تحمل چنين مسئله اي را ندارم .
خدايا! ملتسمانه مي گويم و بارها گفته ام كه جگر گوشه امت؛ امام عزيز خميني كبير را تا ظهور حضرت مهدي ( عج ) براي امت نگهدار . «آمين»
خدايا! بار پروردگارا! آن كساني كه حافظ انقلابند حفظ و دشمنان انقلاب را نابود بگردان . « آمين »
خدايا بخوبي مي دانم و برايم ملموس است كه بهترين ها را بسويت مي كشي و حجابشان را مي دري و من اين را در خود نمي بينم ولي شايد دگرگوني در درونم چنين فيضي را نصيبم كرد .
خدايا! ديگر دعايم سلامتي مجروحين و صبر به معلولين مي باشد .
🌷🕊🌷
و اما خانواده عزيز و پدر و مادرخوبم كه خيلي عذابتان دادم و هميشه به شما مي گفتم براي اسلام مي خواهم خدمت كنم و شما بنا به علائق مي گفتيد بالاخره از دست ما مي روي و اينكار را نكن و هميشه به شما مي گفتم و آخرين بار هم مي گويم كه من و ما و شما و همه از كس ديگريم و هر وقت امانت را بخواهند پس مي گيرد و كسي را دخل و تصرفي در آن نيست.🌷🕊
به هر جهت نمي دانم، مي پذيرد يا نه، ولي انشاءالله مي پذيرد . و حتماً مرا مي بخشيد و بر زبان آوريد كه تو را بخشيدم .
خدا به شما صبري دهد و صبور باشيد كه درجه امر انسان صبور صابر بسيار بالاست. مادر ، اگر صبر كردي فاطمه زهرا ( س ) به تو مرحبا مي گويد و ملائك تو را دلداري مي دهند .« انشاء الله»
و اما برادرم حميد ! در همين راه كه هستي به جمهوري اسلامي خدمت و پايه هاي جمهوري را محكم بگردان كه خدا ياري و هدایت مي كند و اصلاً به اين دنياي پست وبي ارزش دل مبند كه فقط اسباب آزمايش است و امتحان.
و برادر و خواهرم ! شما هم قدر جمهوري اسلامي را بدانيد كه نعمت بزرگي است و كوچكترين كفران نعمت محاكمه دارد و هميشه بفكر اسلام باشيد .
« انشاء الله» و همگي شما مرا ببخشيد و التماس دعا دارم.🤲🌷
#سال_روز_شهادت
#سردار_سرلشکر_شهید_مجید_بقایی
#شهید_بقایی
#شهدای_بهبهانی
@sadrzadeh1
🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
🍃بسم الله الرحمـن الرحيـــــم🍃 🌷وصيت نامه شهيد مجيد بقایي🌷 سلام و درود و دعا بر امام و امت امامي ك
اما دوستان خوبم برادران و خواهران ! شما هم از من رنجيدگي داريد از شما مي خواهم كه مرا ببخشيد و اگر بدي كرده ام از من بگذريد . تذكرم اين است كه امام را رها نكنيد .
و از كلية اقوام ، آشنايان ، دوستان طلب بخشش ميكنم و اميدوارم كه اگربدي كرده ام ببخشند . حتماً برايم دعا كنيد . حتماً براي امام و براي من و براي مؤمنين را فراموش نكنيد .
والسلام
بندة حقيرو ذليل ـ خدمتكار اسلام اگر خدا بخواهد
التماس دعــــا
تاریخ ـ 30 / 2 / 60
شهيد مجيد بقــــــائي
#سردار_سرلشکر_شهید_مجید_بقایی
#شهید_بقایی
#شهدای_بهبهانی
@sadrzadeh1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✅نهم بهمن ماه ۱۳۶۱✅
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🔷گرامی میداریم چهلمین سالروز شهادت سردار سرلشکر دکتر مجید بقایی، و هدیه میکنیم به روح مطهر این شهید گمنام صلوات بر محمد و آل محمد.🔷
هیأت مرآت الشهداشهرستان بهبهان
@sadrzadeh1
⚘بسمہ رب الحسین⚘
🔆امروز یکشنبه9⃣بهمن ماه
1401مصادف با7⃣رجب
📿ذکر روز یکشنبه: یا ذَالجَلالِ وَ اْلاِکْرام ای صاحب شکوه و بزرگواری(💯 مرتبه)
🖍9⃣ بهمن ⛈سالروز↶
🕯درگذشت سالک الیالله حاج اسماعیل دولابی (۱۳۸۱ ه.ش)
⚘شهادت شهید نابغه حسن باقری
⚘شهادت شهید مدافع حرم علی عسگری
⚘شهادت سردار سرلشکر شهید مجید بقایی
❣ وسالروزشهادت تعدادی ازشهیدان سرافراز
❣دفاع مقدس،مدافعین حرم ، امنیت،وانقلاب اسلامــــــــ🌺🍃
◑روحشان شاد ویادشون گرامیباد
#الّلهُـمَّ_عَجِّــلْ_لِوَلِیِّکَـــ_الْفَـــرَج
#شهدا_را_یاد_کنیم_با_صلوات
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
@sadrzadeh1
🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
⚘بسمہ رب الحسین⚘ 🔆امروز یکشنبه9⃣بهمن ماه 1401مصادف با7⃣رجب 📿ذکر روز یکشنبه: یا ذَالجَلالِ و
🚩اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَوْلِيآءَ اللَّهِ وَاَحِبَّائَهُ
🔖 به مناسبت سالروز شهادت
🔺شهید نابغه حسن باقری
🔺تاریخ تولد:۱۳۳۴/۱۲/۲۵
🔺تاریخ شهادت:۱۳۶۱/۱۱/۹
🔺وضعیت تأهل؛متأهل
🔺محل شهادت:فکه،موج انفجارخمپاره
🔺مزارشهید:گلزاربهشت زهرا
✍مختصری از زندگینامه ی سردار شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی)
خیلی سخت است نوشتن از مغز متفکر اطلاعات عملیات دفاع مقدسمان
دست به دامن کتاب همپای صاعقه می شویم:
🔆روز سوم شعبان برابر با بيست و پنجم اسفند 1334 شمسي در تهران به دنيا آمد. در دوسالگي همراه پدر و مادرش به كربلاي معلا مشرف شد. دوره دبستان را در مدرسه «مترجم الدوله» و مقطع متوسطه را در مدرسه هروي به پايان رسانيد.
🗓سال 1354 در رشته دامپروري دانشگاه اروميه پذيرفته شد؛ اما پس از دو سال فعاليت عليه رژيم، سرانجام از دانشگاه اخراج گرديد.
⚘در سال 1356 به انجام خدمت وظيفه پرداخت و در پادگان به روشنگري سربازان اقدام كرد. به دنبال فرمان حضرت امام، از پادگان فرار كرد و به طور جدي به جرگه انقلابيون پيوست.
⚘در روزهاي بيست و يك و بيست و دوم بهمن 1357، نقش مؤثري در سقوط كلانتري 14 و پادگان عشرت آباد ايفا كرد.
⚘پس از پيروزي انقلاب، به عنوان خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي به لبنان و اردن سفر كرد و گزارش تحليلي جامعي از وضع نابسامان مسلمانان آنجا تهيه كرد.
⚘اوايل بهار سال 1359 با معرفي مديرمسؤول وقت روزنامه جمهوري اسلامي؛ - آيت الله سيّدعلي خامنه اي - به عضويت سپاه پاسداران در آمد و در واحد اطلاعات و تحقيقات ستاد كل سپاه مشغول به كار شد.
⚘در همين برهه؛ محسن رضايي ميرقائد؛ مسؤول وقت واحد اطلاعات كل سپاه، نام مستعار «حسن باقري» را براي وي برگزيد. نامي كه تا به امروز، او را بيشتر به آن مي شناسند.
⚘اول مهرماه 1359 همراه تعدادي از پاسداران راهي جبهه جنوب شد و از بدو ورود به آنجا اقدام به راه اندازي «واحد اطلاعات رزمي» كرد. او خود شخصاً بارها جهت دستيابي به اطلاعات از وضعيت دشمن به مواضع يگان هاي سپاه سوّم ارتش بعث نفوذ مي كرد و اطلاعات ذي قيمتي از دشمن به دست مي آورد. ب
⚘اقري ابتدا به عنوان يكي از معاونين ستاد عمليات جنوب سپاه و سپس به عنوان فرمانده محور دارخوين در عمليات ثامن الائمه(ع) انتخاب شد. در عمليات طريق القدس براي اولين بار قرارگاه عملياتي مشترك سپاه وارتش موسوم به «نصر» را تشكيل داد.
⚘در عمليات فتح مبين، الي بيت المقدس و رمضان، فرمانده سپاهي قرارگاه عملياتي نصر و لشكر پنجم نصر سپاه بود كه تيپ 27 نيز يكي از يگان هاي تحت امر اين قرارگاه محسوب مي شد.
⚘پس از عمليات رمضان، به سمت فرماندهي قرارگاه كربلا و جانشين فرماندهي كل سپاه منصوب شد. با تشكيل سازمان رزم سپاه، به عنوان جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران برگزيده شد. باقري در سال 1361، ماندن در جبهه را به سفر حج ترجيح داد، تا اين كه روز نهم بهمن 1361 هنگام شناسايي در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي، به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
📚به نقل از کتاب همپای صاعقه....
ارواح مطهرشهداے دفاع مقدس
شهیدوالامقام غلامحسین افشردے
صلـــــــــــواتـــــــــــ⚘
#سال_روز_شهادت
#نابغه_جنگ
@sadrzadeh1
رهبری: شهید حسن باقری بلاشک یک طراح جنگی است
چه زمانی؟ در سال ۶۱
کِی وارد جنگ شده است؟ سال ۵۹
این مسیر حرکت از یک سرباز صفر به یک استراتژیست نظامی یک حرکت ۲۰ ساله، ۲۵ ساله است؛
این جوان در ظرف ۲ سال این حرکت را کرده است!
اینها #معجزه_انقلاب است.
@sadrzadeh1
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🕊
سلام و عرض ادب خدمت شما بزرگواران 🖐
📌ختم صلـوات به مناسبت سالروز شهادت ⤵️
#شهیـــــــــــــــــــــــــــــــــــدان_والامقــــــــام
#سرداران_شهید #شهیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد_مجید_بقایی_ و حســـــن بـاقـــــــری
ختم چهاره هزار صلوات به نیابت از
✨سردار شهید مجید بقایی ✨
وهمه شهدا امام شهدا سردار عزیزحاج قاسم سلیمانی 🌷🕊
{هدیه به حضرت زهــرا س}
و برای سلامتی و تعجیل در ظهور اقا امام زمان عج و سلامتی رهبر عزیزمان و همه بیماران و حاجت روایی خادمین کانال و همه شما بزرگوارانی که در این ختم شرکت میکنید
💐
☑️مهلت صلوات فرداشب تا ساعت 21 💫
تعداد صلوات خودتون رو به آیدی ادمین کانال بفرستین👇👇
@rogaye_khaton315
ممنونم از همراهی شما بزرگواران 🌹
التماس دعااا 🤲
🍃🍃🍃
پروازِ شهیدان به خدا میرسد آرے!🕊
ای کاش مرا هم برسانند به آنها...💔
#شهید_مصطفے_صدرزاده
@sadrzadeh1
🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
🌺بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌺 دوستداران شهدایی یه خبر خیلی خوب براتون دارم.☺️ ان شاءالله از فردا داس
#من_میترا_نیستم_قسمت_اول_
#قسمت_اول 😍😍
(کبری طالبی نژاد :مادر شهید)
بعد از این که خودش را شناخت و فهمید از زندگی چه میخواهد، اسمش را عوض کرد
میگفت :من میترا نیستم اسمم زینبه، با اسم جدیدم صدام کنید. از باباش و مادربزرگش به خاطر این که اسمش را میترا گذاشته بودند ناراحت بود.
من نُه ماه بچه ها را به دل می کشیدم اما وقتی به دنیا می آمدند ساکت می نشستم و نگاه میکردم تا مادرم و جعفر روی آنها اسم بگذارند.
اسم پسر اولم را جعفر انتخاب کرد و دومی را مادرم. جعفر اسم های اصیل ایرانی را دوست داشت.
مادرم با این که حق انتخاب اسم بچه ها را داشت، اما حواسش بود طوری انتخاب کند که خوشاینده دامادش باشد.
زینب ششمین فرزندم بود و وقتی به دنیا آمد مادرم اسمش را میترا گذاشت. او خوب می دانست که جعفر از این اسم خوشش خواهد آمد.
بعد از انقلاب و جنگ دخترم دیگر نمی خواست میترا باشد دوست داشت همه جوره پوست بیاندازد و چیز دیگری بشود
چیزی به اراده و خواست خودش نه به خاطر من جعفر یا مادر بزرگش،اینطور شد که اسمش را عوض کرد.
اهل خانه گاهی زینب صدایش می کردند. اما طبق عادت چند ساله اسم میترا از سر زبانشان نمی افتاد اینکه تکلیف اسمش را برای همیشه روشن کند، یک روز، روزه گرفت و دوستان همفکرش را برای افطار به خانه دعوت کرد.
می خواست با این کار به همه بگوید که دیگر میترا نیست و این اسم باید فراموش شود. دو دوست دیگر زینب هم میخواستند اسمشان را عوض کنند.
برای افطار دختر ها، برنج و خورشت سبزی پختم همه چیز آماده بود و منتظر آمدن دوستان زینب بودیم اما آنها بدقولی کردند و آن شب کسی برای افطار به خانه ما نیامد.
زینب خیلی ناراحت شد به او گفتم: مامان چرا ناراحتی؟ خودت نیت کن اسمت را عوض کن! ما هم کنارِتیم مادربزرگ و خواهر و برادرتم نیت تو رو میدونن.
آن شب زینب سر سفره افطار به جای برنج و خورشت، فقط نان و شیر و خرما خورد. و گفت: افطار امام علی چیزی بیشتر از نون و نمک نبوده.
آنقدر محکم حرف میزد و به چیزی که میگفت اعتقاد داشت، که دیگران را تسلیم خودش می کرد.
با این که غذای مفصلی درست کرده بودم بدون ناراحتی کنار زینب نشستم و بااو نون و شیر خوردم.
اون شب، زینب رو به تک تک اعضای خانواده کرد و گفت: از امشب به بعد اسم من زینبه. از این به بعد به من میترا نگید.
مادرم رویش را بوسید و به او تبریک گفت. شهلا و شهرام هم قول دادند که زینب صدایش کنند.
ادامه دارد...
─┅═༅𖣔🌸🍃🌸𖣔༅═┅─
@sadrzadeh1
─┅═༅𖣔🌸🍃🌸𖣔༅═┅─
#من_میترا_نیستم 🌻
🌹مادر شهید 🌹
#قسمت_دوم🍁
بعد از آن اگر بچه ها یا مادرم اشتباهی او را میترا صدا می کردند، زینب جواب نمی داد. آنها هم مجبور می شدند اسم جدیدش را صدا کنند.
من اسم میترا را خیلی زود از یاد بردم انگار که از روز اول اسمش زینب بود. همیشه آرزویم بود که کربلا را به خانهام بیاورم و اسم تک تک بچه هایم بوی کربلا بدهد.
اما اختیاری از خودم نداشتم به خاطر خوشحالی مادرم و رضایت شوهرم دَم نمی زدم و حرف هایم را در دلم می ریختم.
زینب کاری کرد که من سال ها آرزویش را داشتم. با عشق او را زینب صدا می کردم. بلند صدایش می زدم، تا اسمش در خانه بپیچد.
جعفر و مادر هم مثل بقیه تسلیم خواسته او شدند. بین اسم های اصیل ایرانیِ بقیه بچه ها، اسم زینب بلند شد و روی همه آنها سایه انداخت. زینب یک بار دیگر من را به کربلا گره زد.
☘نذر کرده☘
من نذر کرده امام حسین(ع) بودم و همه هستی ام را از او داشتم. اگر لطف و مرحمت امام حسین نبود مادرم تا همیشه آرزوی بچه دار شدن به دلش می ماند و کبری پا به این دنیا نمی گذاشت.
من تنها فرزند مادرم بودم که او با نذر و نیاز از امام حسین(ع) گرفت مادرم مال یکی از روستاهای شهرکرد بود
قسمتش این بود که در بچه سالی ازدواج کند و برای زندگی به آبادان بیاید. اما صاحب اولاد نشد. به قدر امکانات آن روز دوا و درمان کرد ولی اثری نداشت.
وقتی از همه کس و همه جا ناامید شد به امام حسین (ع) توسل کرد و از او خواست که دامنش را سبز کند.
دعایش برای مادر شدن، مستجاب شد اما خیلی زود شوهرش را از دست داد. من در شکمش بودم که پدرم از دنیا رفت. بیچاره مادرم نمیدانست از بچه دار شدن از خوشحال باشد، یا از بیوه شدنش ناراحت.
او زن جوانی بود که کس و کار درستی نداشت. سالها از روستا و فامیلش دور شده بود و با مرگ همسرش یک دختر بدون پدر هم روی دستش ماند.
مدتی بعد از مرگ پدرم، با مردی به نام «درویش قشقایی» ازدواج کرد. درویش قبلاً زن داشت با دو پسر. هر دو پسرش در اثر مریضی از دنیا رفتند زنش هم از غصه مرگ بچه ها، به روستای آبا و اجدادی اش که دور از آبادان بود برگشت.
نمیتوانم به درویش «نابابایی» بگویم او مرد خیلی خوبی بود و واقعا در حق من پدری کرد.
وقتی بچه بودم در خانه دو اتاقه شرکت نفت، در جمشیدآباد زندگی میکردیم. و همیشه دهه اول محرم روضه داشتیم. مادرم می گفت:کبری این مجلس مال توئه خودت برو مهمونات رو دعوت کن.
خیلی کوچک بودم. در خانه همسایه ها را میزدم و با آنها میگفتم روضه داریم. مادرم دیوارها را سیاهپوش میکرد. زن ها دور هم دایره میگرفتند و سینه میزدند.
به خاطر نذر مادرم تمام محرم و صفر لباس سیاه می پوشیدم. در همان دهه
اول برای سلامتی من آش نذری درست می کرد و به در و همسایه می داد.
همیشه دِلهره سلامتی ام را داشت و خیلی به من وابسته بود. مادرم عاشق بچه بود و دلش میخواست بچه های زیادی داشته باشد.
اما خداوند بیشتر از یک اولاد به او نداد آن هم با نذر و نیاز. من از بچگی عاشق و دلداده امام حسین و حضرت زینب بودم زندگی ام، از پیش از تولد به آنها گِره خورده بود.
انگار به دنیا آمدن من، ونفس کشیدنم به امام حسین(ع) و کربلا بند بود.
ادامه دارد...
─┅═༅𖣔🌸🍃🌸𖣔༅═┅─
@sadrzadeh1
─┅═༅𖣔🌸🍃🌸𖣔༅═┅─
این پاها برای چه رفتند ؟
برای حجاب ؟
برای امنیت ؟
برای وطن ؟
برای ناموس ؟
برای آسایش بچه هایمان ؟
یا
برای ماندگار شدن غیرت ؟
به نظر شما اگه این پاها برای دفاع نمیرفتند چه بلایی به سرمان می آمد ؟
یکیش رو میگم بقیش با شما
ناموس ایرانی رو به قول خودشون به جهاد نکاح اجبار میکردند.
#اللهمعجللولیکالفرج
@sadrzadeh1
✨دلنوشته همسر شهید #دانیال_رضازاده🕊
هیچ وقت فکرشم نمیکردم کوچه هایی که داخلش بزرگ شدم روزی به اسم همسرم بشه!
کوچه هایی که بزرگ شدیم؛)
مگه نه؟
┄┄┅┅┅❅◇❅┅┅┅┄┄
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
@sadrzadeh1
🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
کتاب «تنها گریه کن»، شامل روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان در دوران مبارزات انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی و پس از آن است که به قلم اکرم اسلامی تدوین و توسط انتشارات حماسه یاران منتشر شده است.
به بهانه مراسم امروز و تقریظی که رهبر انقلاب بر این کتاب نوشتهاند، فرازهایی از این کتاب را تورق میکنیم:
راضی شدم بروم بیمارستان. بعد از عکس و معاینه تشخیصشان این بود که پایم را تا بالای زانو گچ بگیرم…حوصله نمیکردم بنشینم گوشه خانه و دست و پایم بسته باشد. همین شد که قبول نکردم. دوباره همان باند و پارچهها را بستم و برگشتم خانه… گاهی برای روضه، خودم را لنگ لنگان میرساندم خانه در و همسایه. مینشستم حسرت میخوردم. با خود میگفتم: «اشرف سادات میبینی زمینگیر شدی؟ بیلیاقتی چطوریه؟ دهه محرم از نصف گذشته و تو نتونستی یه سینی چای بگردونی تو روضه؟»...
نا نداشتم تکان بخورم. خواب و بیدار همان طور دراز کشیدم و با الله اکبر اذان صبح چشمهایم باز شد… نماز را نتوانستم آن طور که دلخواهم بود بخوانم… خواستم کمی بیشتر استراحت کنم که بتوانم تا آخر شب دوام بیاروم. دراز کشیدم و چشمهایم گرم شده و نشده، حواسم رفت پی یک صدا… صدای عزاداری میآمد. اول دور بود و نامفهوم. من شک کردم. ولی وقتی نزدیک شدند یقین کردم صدای سعید آل طاهاست.تو دلم گفتم محمد (فرزند شهیدش) چقدر صدای سعید را دوست داشت. میخواستم با همان عصاها هر چقدر هم پایین رفتن از پلههای مسجد سخت باشد بروم دسته شان را ببینم. داشتم تقلا میکردم که یکی گفت دارن میان تو مسجد. در دو صف داخل مسجد شدند به سمت محراب. چشم دوخته بودم به سعید و با خودم گفتم: " بیخود نیست مادرت هر بار صدات رو می شنوه مشت می کوبه روی سینهاش و قربون صدقهات میره"… یکهو یاد گریههای مادرش افتادم. به سینهاش میکوبید و سعید را صدا میزد. نشسته بود یک جایی وسط گلزار و به سعید التماس میکرد بلند شود و نوحه بخواند. هی خودش را تکان میداد و رو به جمعیت میگفت: " پسرم دیگه از این به بعد پیش خود سید الشهدا نوحه خونی می کنه و مردم رو می گریونه"
شک کردم. گیج شده بودم. دستم را گذاشتم روی قلبم و گفتم: «سعید که شهید شده! اینجا چه کار می کنه» … چیزی که میدیدم با عقل فهم نمیشد. حالا محمد هم کنار سعید ایستاده بود. دو تا دستش را میبرد بالا و مردانه سینه میزد. زل زل نگاهش میکردم. چشمش که به من افتاد به رویم خندید. جمعیت را دور زد و آمد طرفم. ایستاد روبرویم. دستهایش را انداخت دور گردنم و صورتم را بوسید. از خوشحالی و ذوق دیدنش نمیدانستم چه کار کنم. کشیدمش توی بغلم و بوسیدمش. بر خلاف همیشه که تاب نمیآورد و از خجالت، مدام تلاش میکرد زودتر از بغلم بیرون بیاید، این بار اجازه داد طولانی بچسبانمش به سینهام. از خودم جدایش کردم. خوب نگاهش کردم. باورم نمیشد. پرسیدم: «محمد تویی مامان؟ می دونی چند وقته ندیدمت؟ چقدر بزرگ شدی؟» حالم را پرسید.
تا بخواهم جواب دهم دیدم حسن آزادیان جلو آمد و بنا کرد به سلام و احوالپرسی. از دلم رد شد که این بچه از اولش هم خوش رو و مهربان بود… نه فقط بعد شهادتش. حتی جبهه هم که بود همیشه اینها را برای مادرش تعریف میکردم. آزادیان با دست اشاره کرد و گفت: «حاج خانوم اینها چیه تو دستتون؟» تا بخواهم جواب بدهم، محمد دست پیش گرفت و گفت: «چیزی نیست. مامانم حالش خوبه» دلم میخواست برای محمد درددل کنم. زبان باز کردم و گفتم چقدر اذیتم و درد دارم. از پا افتادهام و بدون کمک حتی یک قدم نمیتوانم بردارم. برایم غصه دار شد و دلداریم داد…با لبخند گفت: «مامان چند روز پیش رفته بودیم زیارت. برات سوغاتی آوردم» … دست برد و از داخل جیبش یک تکه پارچه سبز در آورد و وقتی تایش را باز کرد دیدم یک شال باریک است.بوسید و گذاشت روی چشمهایش. گفت: «از داخل ضریح برداشتم». دستش را دراز کرد سمت صورتم. از بالای پیشانی تا پایم را دست کشید. زانو زد. یکی یکی پارچههایی را که به پایم بسته بود باز کرد. شال را بست به پایم و گفت: «غصه نخور مامان جان، برو نذرت را ادا کن امشب» سرم پایین بود و داشتم گره شال سبز را نگاه میکردم. پلک زدم و چشم باز کردم. همه چیز عوض شده بود. از خنکی نسیم اول صبح مور مورم شد.
بوی گلاب و شربت زعفران ظهر عاشورا میآمد. رد خیسی اشک روی صورتم مانده بود. هرچه گشتم نه از سعید آل طاها، نه خوش و بش کردن حسن آزادیان و نه محمد اثری پیدا کردم. توی رختخواب نشستم و چشمم افتاد به مچ پایم. هیچچیز دورش نبود به جز همان پارچه سبزی که محمد با دستهای خودش بسته بود. با خودم گفتم من که لیاقت زیارت آقا رو ندارم لابد محمد رو واسطه فرستادن. بذار ببینم میتوانم بایستم. با احتیاط بلند شدم و تکیهام رو به دیوار دادم. پایم رو روی زمین گذاشتم و کمکم از دیوار فاصله گرفتم. هیچ دردی نداشتم. کف پایم را زمین فشار دادم و قدم برداشتم. خودم به
🖤کانال شهید مصطفی صدرزاده🖤
کتاب «تنها گریه کن»، شامل روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان در دوران مبارزات انق
نهایی. بی کمک، بدون عصا! گریه کردم و بلند گفتم: «خدایا شکرت. آقاجان از شما هم ممنونم. حسین جان ممنونم. من کنیز شما بودم. ممنونم به من نگاهی کردید… محمد مادر دستت درد نکنه…»
@sadrzadeh1