eitaa logo
❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
4.3هزار دنبال‌کننده
18.8هزار عکس
9.7هزار ویدیو
93 فایل
خــودســازی دغــدغــه اصــلی شــمــا بــاشــد و زنــدگــی نـامــه شــهــدا را بــخــوانــیــد.🌹 شهــیـد صــدرزاده لینک اینستاگرام https://instagram.com/shahid__mostafa_sadrzadeh2 خادم کانال @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
محبت کن ... تا امام ‌زمان‌ بهت محبت کنه ! تو فکر میکنی فقط ‌دعای ندبه ‌باید بخونی تا آقا نگاټ‌ کنه؟! فکر میکنی بایدحسینیه بری‌ حتما ؟! نه.. خیݪی‌ از من‌ و شما حسینیمون مادرمونه، پدرمونه، فقیر طایفمونه قوممونه، همسایمونه... اینجوریاست.. و البته که منتظر گناه‌ نمیکند...:)♥️🪴 ╔━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید مصطفے صـدرزاده. @sadrzadeh1 @sadrzadeh1 🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092 ╚━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╝
رفیـق‌روزایِ‌تنھـٰایۍ♥️:) ╔━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید مصطفے صـدرزاده. @sadrzadeh1 @sadrzadeh1 🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092 ╚━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╝
** مصطفے همیشه با‌وضو‌ بود، یه بار ‌نصف شب بیدار ‌شد... دیدم ‌آب خورد، بعد ‌وضو ‌گرفت رفت ‌در‌ رخت خواب ‌که بخوابه، بهش گفتم: "مصطفے ‌خواب از سرت ‌نمےپره؟!" گفت: "کسے‌ که وضو ‌میگیره و‌ میخوابه تا ‌زمانے که خوابه ‌براش ثواب عبادت ‌مےنویسند!✨" ** *راوی برادرشهید* ╔━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید مصطفے صـدرزاده. @sadrzadeh1 @sadrzadeh1 🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092 ╚━━━━๑ღღ♥️๑━━━━╝
🌺ا✨﷽✨ا🌺 💠 شخصی از علیه‌السلام سوال کرد: 🍃 چگونه صبح کردی ای پسر رسول خدا؟"یعنی روز راچگونه آغاز کردی؟" فرمود:صبح کردم در حالیکه به هشت کس بدهکارم و آنان هر زور هشت چیز از من طلب می‌کنند و مرا به سوی خود می‌خوانند: ۱- خدای تعالی از من واجبات را می‌خواهد. ۲- قبر از من، بدن را. ۳- پیامبر، سنتش را. ۴- نفس از من شهوت را. ۵- ملک‌الموت از من روح و جان را. ۶- زن وفرزند، نفقه ومخارج زندگی را. ۷- شیطان از من نافرمانی ومعصیت را. ۸- فرشتگان نویسنده، ازمن صداقت و درستکاری را. و من در میان این هشت طلبکار، مسئول و ناتوان شده‌ام. 📖 بحارالانوار، ج۴۶، ص۶۹ ╔━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید مصطفے صـدرزاده. @sadrzadeh1 @sadrzadeh1 🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092 ╚━━━━๑ღღ♥️๑━━━━╝
خاطرات بسیارشیرین ،زیبا وجذاب برادر علی عاشوری از رزمندگان دوران دفاع مقدس از استان قم واز همرزمان شهید دکتر چمران تحت عنوان خاکیان افلاکی هر روز یک قسمت از خاطرات قسمت : ( بیست و هشتم) https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
خاطرات برادر علی عاشوری از رزمندگان دوران دفاع مقدس واز همرزمان شهید دکتر چمران 🍃قسمت بیست و هشتم: بیمارستان هتل نادری اهواز در محاصره سوسنگرد، از ناحیه بازوی چپ و پای راست مجروح و در بیمارستان هتل نادری اهواز بستری شدم. واقعا چند روز که در این بیمارستان بودم از خستگی مفرط بی¬هوش بودم، به قول پرستارهای آن¬جا در زمان مجروحیت، از خستگی همش بی¬هوش هستی و برای عمل روی بدنت نیاز به آمپول بی¬هوشی نداری! دکتر بیمارستان می¬گفت: باید بروید پشت جبهه تا خوب بشوید. من که اصلا دلم نمی خواست به پشت جبهه بروم، به دکتر گفتم: آقای دکتر من که چیزیم نیست، چند تا ترکش نخودی خوردم گفت: پسرجان مگر از جوانیت سیر شده¬ای؟ برو عقب ترکش ها را از دست و پایت در بیاور، خوب شدی دوباره بیا، جنگ حالا حالاها هست. من به یاد کمبود نیرو در سوسنگرد می افتادم، می گفتم مگر می¬شود رزمنده¬ها را تن¬ها گذاشت؟ باید هر جوری هست از بیمارستان فرار کنم. خیلی به دکتر خواهش و تمنا کردم که هر جوری هست من را عمل کند تا به عقب نروم. دکتر می¬گفت: پسر تو چرا این¬قدر سمجی؟ گفتم: دکتر من می¬دونم مرده ام هم بدرد جبهه می¬خورد، وای به حال زنده ام. اصرار بیش از حد من باعث شد دکتر بگوید: فعلا برو عکس رادیولوژی بگیر و برایم بیاور تا ببینم. پیش خودم گفتم: خدا را شکر دکتر قبول کرد. با یک پرستار رفتم عکس گرفتم آمدیم، دکتر عکس را به سمت نور مهتابی گرفت و گفت: اوه اوه پسر آن¬وقت می¬گویی من نروم عقب! دکتر گفت: "فایده نداره پای شما داره عفونت می¬کنه، اگر عمل نکنی باید پایت را قطع کنیم." گفتم: نه آقای دکتر من هیچ¬ایم نیست و پایم را برایش تکان می¬دادم تا باور کند. گفت: پسر تو آمده¬ای سر من کلاه بگذاری؟ گفتم: نه آقا به خدا، من پاهام هیچیش نیست. دکتر گفت: با مسؤولیت خودت پایت را عمل می¬کنم. انشاءلله که موفقیت آمیز باشد. گفتم: ممنون آقای دکتر ممنونم. دکتر گفت: برو بچه پر رو! آخر کار خودت را کردی و خنده ای کرد و رفت. قرار شد فردا پایم را عمل کند. پرستارها کارای قبل از عمل¬ را برایم انجام دادند. فردا اول وقت بردنم اتاق عمل، آن¬جا دکتر گفت: خوبی؟ گفتم: بله گفت: از یک تا ده را بشمار گفتم: ۱۲3۴۵۶۷ دکتر گفت: این¬طوری نه، بگو یییک دووو سهههه چهار و گفتم و بی¬هوش شدم. ساعت دوازده که به هوش آمدم دیدم دکتر بالای سرم ایستاده گفت: بچه پر رو چطوری؟ گفتم: آقای دکتر خوب خوبم. دکتر گفت: اگر با تو باشه میگی مرخصم کنید گفتم: اگر اینکار را بکنید خیلی عالیه، گفت: باشد یکماه مهمون ما هستید و رفت. درد پاهام تازه شروع شده بود. سعی کردم روی پاهام بایستم، من می¬خواستم راه بروم. پرستار دید و گفت: آقا چکاری می¬کنی؟ گفتم: هیچی می¬خواستم ببینم می¬توانم راه بروم. گفت: شما یک¬ماه دیگر هم نمی¬توانی راه بروی، گفتم: بله درست می¬گویید. چند روزی در بیمارستان نادری اهواز بودم، ولی تمام فکرم پیش نیروهای درگیر در سوسنگرد بود. یک رادیو کوچک داشتم که همیشه همراهم بود. رادیو گوش می¬کردم که حماسه سوسنگرد را اینچنین روایت می¬کند:" سوسنگرد ایستاد و مقاومت کرد مثل کوه دماوند، سربلند و سرفراز برای همیشه" تا دکتر آمد، گفت: علی ما چطوره؟ گفتم: آقای دکتر خوبم. شما خوب هستید؟ گفت: دست و پایت دارد خوب می¬شود. اگر همین¬طوری پیش برود چند روز دیگر آتل پایت را باز می¬کنم، بعد چند جلسه می روی فیزیوتراپی، گفتم: آقای دکتر نمی¬شه الان باز کنید؟ من خودم فیزیوتراپی انجام می¬دهم. گفت: عجله نکن چون هنوز جای عمل¬ات کاملا خوب نشده است. دکتر رفت. من یک ویلچر تهیه کردم به بهانه هوا خوری رفتم جلوی درب بیمارستان یک تاکسی گرفتم رفتم ستاد جنگ¬های نامنظم شهید دکتر مصطفی چمران. وقتی رفتم داخل حیاط مسؤول دفتر فرماندهی بلند شد ِآمد بیرون، حال و احوال کردیم. گفت: کجا بودی؟ گفتم: بیمارستان هتل نادری اهواز، گفت: چرا زنگ نزدی بیایم ملاقاتی¬ات؟ گفتم: خواستم مزاحم کارتان نشوم. سراغ دکتر چمران را گرفتم، گفت: تهران بیمارستان بستری است. اوضاع سوسنگرد را پرسیدم گفت: خوب است. سراغ نیروهایم را گرفتم، گفت: پنجاه- شصت نفری سالم هستند و در مدرسه شهید دلبری مستقر هستند. گفت: چطوری از بیمارستان آمدی؟ گفتم: فرار کردم. گفت: الان می¬خواهی بروی بیمارستان؟ گفتم: بله یک راننده صدا کرد من را سوار ماشین پیکان کرد آمدم جلوی بیمارستان پیاده شدم و رفتم داخل، پرستارها با هم دعوا کردند چرا بدون اجازه از بیمارستان رفتم بیرون! بیمارستان پر از مجروح بود و هر روز هم بیشتر می¬شد. دکتر آمد بالای سرم به پرستار گفت: آتلش را باز کنید. وقتی باز کرد گفت خوب تا این¬جا خوب است. اگر رعایت کنی بهتر هم می¬شود. پایم خیلی درد داشت. قرار شد بروم فیزیوتراپی جلسه اول رفتم درد زیادی را تحمل کردم. من هر روز چند ساعت در فیزیوتراپی می¬ماندم کارهای نرمش و کششی روی پایم انجام می¬دادم. دو روز بعد بلند شدم راه رفتم
. همش در حال فعالیت بودم. کم کم راه افتادم. همه می گفتند: معجزه شده راه می¬روید؟ گفتم : بله الحمدالله خدا را شکر همین راه رفتم را به دکتر گفتم و درخواست کردم پس من را مرخص کنید دکتر گفت: خیلی زود است. گفتم: آقای دکتر اگر مرخص نکنید از بیمارستان فرار می¬کنم. گفت: سه روز تحمل کن باشد. بعد از سه روز دکتر با مسؤولیت خودم مرخصم کرد. رفتم سوار ماشین شدم و با عصا رفتم ستاد جنگ¬های نامنظم شهید دکتر مصطفی چمران، وارد دفتر فرماندهی شدم. بعد از احوالپرسی گفتم: از آقای دکتر چمران چه خبر؟ گفت: قرار هست از تهران بیاید. چند روز در ستاد بودم. تا این¬که گفتند دکتر از تهران دارد می¬آید شاید یکی دو ساعت دیگر به اهواز برسد. نزدیک ظهر بود من رفتم نمازخانه مشغول نماز شدم. نماز که تمام شد برگشتم دفتر فرماندهی گفتند: ناهار هست هر کسی ناهار نخورده بره ناهار بخوره من منتظر دکتر بودم که دژبان درب ستاد زنگ زد. گفت: آقای دکتر مصطفی چمران آمدند. وقتی دکتر با عصا وارد دفتر شد من بلند شدم همدیگر را در آغوش گرفتیم گفت: مرد چطوری؟ گفتم آقای دکتر خوبم. دکتر گفت: همه رفتند و شهید شدند ما ماندیم. شاید عملیات بعدی من و شما هم برویم پیش شهدا گفتم: آقای دکتر انشاءلله با هم وارد اتاق فرماندهی شدیم. گفت: خیلی کارها عقب افتاده گفتم: بله من باید چکار بکنم؟ گفت: شما همه نیروهای مردمی را سازماندهی کنید و آمارش را برایم بیاورید. گفتم: چشم گفت: قرار است چند عملیات چریکی در اطراف دهلاویه انجام بدهیم گفتم: انشاءلله من رفتم اول مدرسه شهید دلبری تا ببینم چند نفر نیرو در آن¬جا هستند آمارشان را گرفتم شصت نفری بودند. تا غروب آمار همه نیروهای مردمی مدرسه ها را در آوردم ۴۵۰نفر شدند. آمدم ستاد جنگ¬های نامنظم به آقای دکتر چمران اعلام کردم. دکتر گفت: از فردا کلاس آموزشی برایشان بگذارید تا کاملا آموزش نظامی یاد بگیرند. دیگر من خودم شده بودم مربی آموزش نظامی، هر کجا مربی نبود من خودم تدریس می¬کردم. چندین کلاس آموزشی برای نیروها برگزار کردم. سلاح و تجهیزات نظامی هم به همه دادم. همه آماده اعزام شده بودند. قرار بود به "منطقه عمومی دهلاویه" برویم، جایی بین حمیدیه و سوسنگرد مستقر بشویم. آقای دکتر چمران گفت: با کمک چند نفر از برادران برو نیروها را سوار بر خودرو کن تا برویم دهلاویه گفتم: چشم آقای دکتر، با چندین خودرو رفتم و نیروها را سوار کردم و حرکت کردیم برای خط مقدم در منطقه دهلاویه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌺🍃🌺🍃🌺 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092 ادامه دارد
♨️ یادواره شهید ابراهیم هادی، امشب ساعت ۲۰:۳۰ لینک پخش زنده مراسم با ترافیک داخلی و حجم اینترنت مصرفی نیم بهاء در وب سایت آپارات: ✅https://b2n.ir/ebrahimhadi_brz
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدایا … تو به من پوچیه لذات زود گذر را نمودی ناپایداری روزگار را نشان دادی لذت مبارزه را چشاندی ارزش شهادت را آموختی 🌷 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092