آخر آذرماه بود. با ابراهیم برگشتیم تهران. در عین خستگی خیلی خوشحال بود.😃
می گفت: هیچ شهیدی یا مجروحی در منطقه دشمن نبود، هرچه بود آوردیم. بعد گفت: امشب چقدر چشم های منتظر را خوشحال کردیم، مادر هرکدام از این شهدا سر قبر فرزندش برود، ثوابش برای ما هم هست.🥲
من بلافاصله از موقعیت استفاده کردم و گفتم: آقا ابرام پس چرا خود دعا می کنی که گمنام باشی🤔!؟
منتظر این سوال نبود. لحظه ای سکوت کرد و گفت: من مادرم رو آماده کردم، گفتم منتظر من نباشه، حتی گفتم دعا کنه که گمنام شهید بشم! ولی باز جوابی که می خواستم نگفت🙂!
" راویان: علی صادقی، علی مقدم"
#شهیدانه🌱
#شهیدابراهیمهادی🤍
کانال شهیدمصطفی صدرزاده👇
@sadrzadeh1
╰═━⊰🍃🌸✨🌸🍃⊱━═╯
Hossein_Taheri_-_2_Noore_Khoda_(320).mp3
6.99M
🎊دو نور خدا محرم همدیگه میشن🎊
#پدرمشدعلیحضرتزهرامادرم
#ازدواج
کانال شهیدمصطفی صدرزاده👇
@sadrzadeh1
╰═━⊰🍃🌸✨🌸🍃⊱━═╯
میشود جوانی کــرد به عشــق مهــدی(عج). . .🕊
#شهید
#خادم_الشهید
#مصطفی رسول هادی دلها 💔
@shmostafa_rasol_hadi
-------»»♡🌷🌷🌷♡««-------
39.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽#ببینید| #روایتگری
🔸شهدای غواص دست بسته ..😭
🎙با روایتگری حجت الاسلام والمسلمین #علی_کریمی
#علقمه
#مادر_شهید
#مصطفی رسول هادی دلها 💔
@shmostafa_rasol_hadi
-------»»♡🌷🌷🌷♡««-------
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸خوانده احمد
به لبش خطبه زهرا و علی💖
🌸جبرییل آمده
از عرش به یک صوت جلی💖
🌸من وکیلم
💖که به ساقی بدهم کوثر را؟
🌸زیر لب فاطمه
💖از سوی خدا گفت:بلی
عیدتون مبارک🌸🎊🌸
16.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#ببینید
🔸خواندن شعر طنز در حضور رهبر عزیزمون با موضوع #ازدواج😊
🌱سالروز ازدواج آسمانی امیرالمومنین علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها مبارک🌷
♥️🦋♥️
کانال شهیدمصطفی صدرزاده👇
@sadrzadeh1
╰═━⊰🍃🌸✨🌸🍃⊱━═╯
شهادت را مـےدهنـد
اما به اهل درد نه بی خیال ها...
فقط دم زدن از شهدا افتخار نیست!
باید زندگیمان،حرفمان،نگاهمان،
لقمههایمان،رفاقتمان،بویِ شهدا را بدهد...
عطر بندگی خالص برایِ خدا...
کانال شهیدمصطفی صدرزاده👇
@sadrzadeh1
╰═━⊰🍃🌸✨🌸🍃⊱━═╯
هدایت شده از کانال برادران شهید مهدی و مجید زین الدین❤️
16.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍مثل علی ؛ مثل فاطمه و #شهید_عشق ؛ #سردارشهیدعلیشفیعی که به فاصله ی کوتاهی بعد از #ازدواج با همسرش فاطمه کیانی به شهادت رسید.
🍃دیدم با لباس سپاه آمد حالا عاقد آمده مهمانها آمدهاند این پسر لباس دامادی نپوشیده.
پرسیدند: چرا لباس دامادی نپوشیدی؟
🌷گفت: این لباس چه عیبی دارد؟ نگاه کن چقدر قشنگ شدم؟
گفتم: یعنی یه امشب هم نمیخواهی این لباس سپاه را دربیاوری؟
گفت:نه.
پرسیدم: رفتی سلمانی؟ خندید و گفت: بچهها سرم را اصلاح کردهاند.
پرسیدم: سلمانی بود مگر؟
🌷گفت: توی جبهه سر بچهها را صاف و صوف میکرد.
خوب نگاهش کردم و دیدم کار ؛ کار سلمانی نیست موهای سرش پستی و بلندی داشت.
🍃با خنده و شوخی مراسم را برگزار کرد جشن عروسی علی دومی نداشت.
من فقط میدیدم که مردم دارند میآیند.
اگر بگویم هزار نفر مهمان داشتیم پر بیراه نگفتم.
این زمانی بود که برادرعروس هم یعنی کاظم تازه شهید شده بود گمانم پنج شش ماهی گذشته بود.
خوب عروسی بچههایی مثل علی که بزن و بکوب نداشت.
خلاصه یک طرف دلمان خوش بود و یک طرفش ناخوش سرتاسر آن سالها این جوری بود.
🥀امروز کاظم را میآورند و هفتۀ بعد ضیاء عزیزی
🥀سوم این شهید برابر بود با چهلم یا سر سال آن یکی.
🥀ما هیچوقت خوش نبودیم دستهگل مردم صحیح و سالم میرفت و پرپر میآمد.
🥀من جوانی را دیدم که سوخته بود سوخته؛ مثل ذغال.
🌸جای اینها بهشت است اناشاالله شفاعت ما را هم میکنند.
🏷راوی: مادر سردار شهید علی شفیعی
#اللهمعجللولیکالفرج
https://eitaa.com/joinchat/319357276Ceb68ec28c2
┄┅┅❅❁❅┅┅┄
کانال رسمی سردار شهید مهدی زینالدین👆 👆
❤️قصّه دلبری❤️۱۳
فصل دوم
مسئول اعتکاف دانش آموزی یزد بود.از وسط برنامه ها میرفت و میآمد. قرار شد بعداز ایام البیض برویم کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه عقد کنیم.رفته بود پیش حاج آقای آیت اللهی که بیایند برای خواندن خطبه عقد.ایشان گفته بودند:(بهتره برید امامزاده جعفر ع یزد.)
خانواده ها به این تصمیم رسیده بودند که دوتا مراسم مفصل در سالن بگیرند،یکی یزد،یکی هم تهران.مخالفت کرد،گفت:(باید یکی رو ساده بگیریم).اصلا راضی نشد،من را انداخت جلو که بزرگ ترها را راضی کنم.چون من هم با او موافق بودم،زور خودم را زدم تا آخر به خواسته اش رسید.شب تا صبح خوابم نبرد.دور حیاط راه میرفتم .تمام صحنه ها مثل فیلم در ذهنم رد میشد .همه آن منت کشی هایش.از آقای قرائتی شنیده بودم:(۵۰ درصد ازدواج تحقیقه و ۵۰ درصدش توسل.نمیشه به تحقیق امید داشت، ولی میتوان به توسل دل بست.)بین خوف و رجا گیر افتاده بودم.با اینکه به دلم نشسته بود،باز دلهره داشتم.متوسل شدم
زنگ زدم به حرم امام رضا ع همان که خِیرم کرده بود برایش.چشمانم را بستم.بانوای صلوات خاصه،خودم را پای ضریح می دیدم.در بین همهمه زائران ،حرفم را دخیل بستم به ضریح:
(ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده)
همه را سپردم به امام ع،
هندزفری را گذاشتم داخل گوشم.راه میرفتم و روضه گوش میدادم.رفتم به اتاقم با هدیه هایش ور رفتم؛کفن شهید گمنام ،پلاک شهید.صدای اذان مسجد بلند شد.مادرم سرکشید داخل اتاق و گفت:نخوابیدی؟برو یه سوره قرآن بخون!
ساعت شش شش و نیم صبح خاله ام آمد.با مادرم وسایل سفره عقد را جمع میکردند. نشسته بودم و برّوبرّ نگاهشان میکردم.به خودم میگفتم:(یعنی همه اینا داره جدی میشه ؟خاله ام غرولندی کرد که (کمک نمیکنی حداقل پاشو لباست را بپوش)همه عجله داشتند که باید زودتر عقد خوانده شود تا به شلوغی امامزاده نخوریم.وقتی با کت و شلوار دیدمش پقی زدم زیر خنده.هیچکس باور نمیکرد این آدم،تن به کت و شلوار پوشیدی یا کت و شلوار شما رو پوشیده؟در همه عمرش فقط دو بار با کت و شلوار دیدمش:یک بار برای مراسم عقد،یک بار هم برای عروسی.
درو همسایه و دوست و آشنا با تعجب میپرسیدند :(حالا چرا امامزاده؟)نداشتیم بین فک و فامیل کسی این قدر ساده دخترش را بفرستد خانه بخت.
سفره عقد ساده ای انداختیم ،وسایل صبحانه را با کمی نان و پنیر و سبزی و گردو و شیرینی یزدی گذاشتیم داخل سفره.
❤️قصّه دلبری ❤️۱۴
خیلی خوشحال بودم که قسمت شد قرآن و جانماز هدیه حضرت آقا را بگذارم داخل سفره عقد.سال ۱۳۶۸ که حضرت آقا آمده بودند یزد،متنی بدون اسم برای ایشان نوشته بودم.چند وقت بعد،از طرف دفتر ایشان زنگ زدند منزلمان که (که نویسنده این متن زنه یا مرد؟)مادرم گفت:دخترم نوشته.یکی دو هفته ای گذشت که دیدم پستچی بسته ای آورده است.
آقای آیت اللهی خطبه مفصلی خواندند با تمام آداب و جزئیاتش.فامیل میگفتند:ما تا حالا این طور خطبه ای ندیده بودیم.
حالا در این هیر و ویر پیله کرده بودند که برای شهادتش دعا کنم.میگفت :اینجا جاییه که دعا مستجاب میشه.
هرچه میخواستم بهش بفهمانم که ول کن.این قدر روی این مطلب پافشاری نکن،راه نمیداد.هی میگفت: تو سبب شهادت منی،من این رو با ارباب عهد بستم،مطمئنم که شهید میشوم.
فامیل که در ابتدای امر،کلا گیج شده بودند.آن از ریخت و قیافه داماد،این هم از مکان خطبه عقد.آن ها آدمی با این همه ریش را جز در لباس روحانیت ندیده بودند.بعضی ها که فکر میکردند طلبه است.با توجه به اوضاع مالی پدرم،خواستگارهای پول داری داشتم که همه را دست به سر کرده بودم.حالا برای همه سوال شده بود ،مرجان به چه چیز این آدم دل خوش کرده که بله گفته است
عده ای هم با مکان ازدواجمان کنار میآمدند، ولی می گفتند:(مهریه اش رو کجای دلمون بذاریم.چهارده تا سکه هم شد مهریه!.
5.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نجوای همسر شهید باکری در کنار مزار حاج قاسم سلیمانی
اومدم بهت بگم گلی گم کرده ام میجویم او را😭😭
╰═━⊰🍃🌸✨🌸🍃⊱━═╯
🌱خدایا از تو ممنونم بیاندازه که در دل ما محبت سید علیخامنهای را انداختی تا بیاموزد درس ایستادگی را درس اینکه یزیدهای دوران را بشناسیم و جلوی آنها سر خم نکنیم.
#شهیدانه 🕊
#شهیدمصطفیصدرزاده ♥️
【 @】