📣📣 کرسی آزاد اندیشی
🖌 با موضوع : بررسی جایگاه منافع ملی جمهوری اسلامی ایران در حمایت از جبهه مقاومت
🟧 ارائه دهنده : حجت الاسلام والمسلمین مرتضی برزگر
🟨 ناقد :دکتر آرمان فروهی
🟩 داور :حجت الاسلام و المسلمین دکتر مجتبی شیخی
🕰 :دوشنبه ۲۹ بهمن ماه ساعت ۱۰
🔷 مکان :حوزه علمیه حجت بن الحسن العسکری میبد
┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄
🔰 با «صحن دانشجو » همراه شو :
♨️⇢ @sahndaneshjoo 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#رویای_نیمه_شب✨🌚
عاشقانه ای در دل تاریخ🫀🌼
✨🌱باور کنید عشق، گاهی
ناخواسته به خانهٔ دل پا می گذارد.
دو نگاه به هم گره می خورد
و
آنچه نباید بشود می شود.
منتظر پارت های کتاب زیبای ""رویای نیمه شب"" باشید....
https://eitaa.com/sahndaneshjoo
صحن دانشجو( دانشگاه میبد)
#رویای_نیمه_شب✨🌚 عاشقانه ای در دل تاریخ🫀🌼 ✨🌱باور کنید عشق، گاهی ناخواسته به خانهٔ دل پا می گذارد
سلام ❤️
قرار هست هر شب یک قسمت از این رمان زیبا و خوندنی رو در کانال قرار بدیم 🍃
هر شب همین حوالی با ما همراه باشین ☺️✨
#رمان #رویای_نیمه_شب
❣قسمت اول
✨از چند پله سنگی پایین رفتم. فقط همین. و در کمتر از یک ماه، ماجرایی را از سر گذراندم که زندگی ام را زیر و رو کرد. گاهی فکر می کنم شاید آن ماجرا را به خواب دیده ام یا هنوز خوابم و وقتی بیدار شدم می بینم که رویایی بیش نبوده. اسمی جز معجزه نمی توانم روی آن بگذارم. گاهی واقعیت آن قدر عجیب و باورنکردنی است که آدم را گیج می کند. وقتی برمی گردم و به گذشته ام فکر می کنم، پایین رفتن از آن چند پله را سرآغاز آن ماجرای شگفت انگیز می بینم.
🍁پدربزرگم می گوید: بله، ماجرای عجیبی بود، اما باید باورش کرد. زندگی، آسمان و زمین هم آن قدر عجیبند که گاهی شبیه یک خواب شیرین به نظر می آیند. آفریدگارِ هستی را که باور کردی، ایمان خواهی داشت که هر کاری از دست او بر می آید.
همه چیز از یک تصمیم به ظاهر بی اهمیت شروع شد. نمی دانم چه شد که پدربزرگ این تصمیم را گرفت.ناگهان آمد و گفت: هاشم! باید با من بیایی پایین. و من ناچار با او رفتم پایین. بعد از آن بود که فهمیدم چطور پیش آمدی کوچک می تواند مسیر زندگی انسان را تغییر دهد.
خدای مهربان، زیبایی فراوانی به من داده بود. پدربزرگ که خودش هنوز از زیبایی بهره ای دارد، گاهی می گفت: تو باید در مغاز، کنارم بنشینی و در راه انداختن مشتری ها کمک کارم باشی؛ نه آن که در کارگاه وقت گذرانی کنی.
می گفت: من دیگر ناتوان و کُند ذهن شده ام. تو باید کارها را به دست بگیری تا مطمئن شوم بعد از من از عهده اداره کارگاه و مغازه بر می آیی.
در جوابش می گفتم: اجازه بده زرگری را طوری یاد بگیرم که دست کم در شهر حلّه، کسی به استادی من نباشد. اگر در کارم مهارت کامل نداشته باشم، شاگردان و مشتری ها روی حرفم حسابی باز نمی کنند.
ادامه دارد...
【السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ❀ــآن】
꧁꧁꧁🌺꧂꧂꧂
_ _ _ _ _ _ _ _ _
👈 مطالعه کتاب زیبای ""رویای نیمه شب"" را از دست ندهید....
https://eitaa.com/sahndaneshjoo
صحن دانشجو( دانشگاه میبد)
🔻دوره آموزشی هوش مصنوعی مولد 💥ظرفیت محدود 🔰همراه با گواهینامه معتبر 🔹کارشناس: 🔸 محمد شمسالهدی
امروز آخرین مهلت ثبتنام دوره آموزشی هوش مصنوعی 👌
فقط با ۲۹۹ هزار تومان ، قدم بزرگی به سمت پیشرفت و موفقیت برداریم👌
#رمان #رویای_نیمه_شب
❣قسمت دوم
✨با تحسین به طرح ها و ساخته هایم نگاه می کرد و می گفت: تو همین حالا هم استادی و خبر نداری.
می گفتم: نمی خواهم برای ثروت و موقعیت شما به من احترام بگذارند. آرزویم این است که همه مردم حلّه و عراق، غبطه شما را بخورند و بگویند: این ابونعیم عجب نوه ای تربیت کرده!.
🍁به حرف هایم می خندید و در آغوشم می کشید. گاهی هم آه می کشید، اشک در چشمانش حلقه می زد و می گفت: وقتی پدرِ خدا بیامرزت در جوانی از دنیا رفت، دیگر فکر نمی کردم امیدی به زندگی داشته باشم. خدا مرا ببخشد! چقدر کفر می گفتم و از خدا گله و شکایت می کردم! کسب و کار را به شاگردان سپرده بودم و توی مغازه و کارگاه بند نمی شدم. بیشتر وقتم را در حمام ابوراجح می گذراندم. اگر دل داری های ابوراجح نبود، کسب و کار از دستم رفته بود و دق کرده بودم. او مرا با خود به نماز جماعت و جمعه می برد. در جشن هایی مثل عید قربان و فطر و میلاد پیامبر(صلی الله علیه و آله) شرکتم می داد تا حالم بهتر شود.
در همان ایام مادرت با اصرار پدرش، دوباره ازدواج کرد و به کوفه رفت. شوهر بی مروتش حاضر نشد تو را بپذیرد.
سرپرستی تو را که چهار ساله بودی به من سپردند. نگه داری از یک بچه کوچک که پدر و مادری نداشت، برایم سخت بود. اُمّ حباب برایت مادری کرد. من هم از فکر و خیال بیرون آمدم و به تو مشغول شدم. خدارا شکر! انگار دوباره پدرت را به من دادند.
ادامه دارد...
السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ❀ــآن
꧁꧁꧁🌺꧂꧂꧂
_ _ _ _ _ _ _ _ _
👈 مطالعه کتاب زیبای ""رویای نیمه شب"" را از دست ندهید.....
https://eitaa.com/sahndaneshjoo
صحن دانشجو( دانشگاه میبد)
🔻دوره آموزشی هوش مصنوعی مولد 💥ظرفیت محدود 🔰همراه با گواهینامه معتبر 🔹کارشناس: 🔸 محمد شمسالهدی
💥فقط ۵ساعت تا اتمام مهلت ثبتنام دوره فوق العاده هوش مصنوعی مولد ...
🔻 مبلغ سرمایه گذاری شما برای کلاس فقط ۲۹۹۰۰۰تومنه، مطمین باشین که دوره ای با این سطح عالی تدریس رو هیچ جای دیگه ای نمیتونین با این قیمت پایین شرکت کنین 👌
✅ کیفیت تدریس استاد رو در کانالشون میتونین مشاهده کنین
🪴کانال جناب آقای شمس الهدی 👇
✨https://eitaa.com/drgapji
رزومه استاد شمس الهدی، مدرس دوره آموزشی هوش مصنوعی کاربردی 📱
🔸️ مدرس آموزشهای عالی دانشگاه تهران
🔸️ دارای مدرک استادی QAL انگلستــــــان
🔸️ دانشجوی DBA & Ai دانشگاه تـــــهران
🔸️ عضو شورای هوش مصنوعی بنیاد نخبگان
به مناسبت نزدیک شدن به ایام ماه مبارک رمضان و عید نوروز، معاونت دانشجویی و فرهنگی و نهاد رهبری دانشگاه:
• - - - - - - عرضــــه مستقیــــم مانتو - - - - - •
در انواع مدلها و پارچهها با نازلترین قیمت
ویژه دانشجویــــان، اساتیــــد و
کارمندان خواهر دانشگاه میبـد
💌 برای دریافت معرفینامه به دفتر نهاد رهبری در
دانشگاه میبد (خانم امینیان) مراجعه بفرمایید.
🔸 در صورت داشتن هرگونه ســــوال میتوانید با
دفتر نهاد تماس حاصل نمایید.
📞 035 3321 2164
نهاد نمایندگی مقاممعظمرهبری دانشگاه میبد:
📱 https://eitaa.com/sahndaneshjoo
#رمان #رویای_نیمه_شب
❣قسمت سوم
✨با آن که این قصه را بارها از او شنیده بودم، باز گوش می دادم.
ابوراجح می گفت: هاشم، تنها یادگار فرزند توست. سعی کن او را به ثمر برسانی. می گفت: از پیشانی نوه ات می خوانم که آنچه را از پدرش امید داشتی، در او خواهی دید.
ابوراجح را دوست داشتم. صاحب حمام بزرگ و زیبای شهر حلّه بود. از همان خردسالی هر وقت پدربزرگ مرا به مغازه می برد، به حمام می رفتم تا ابوراجح را ببینم و باماهی های قرمزی که در حوض وسط رخت کن بود، بازی کنم. بعدها او دختر کوچولویش ریحانه را گه گاه با خود به حمام می آورد. دست ریحانه را می گرفتم و با هم در بازار و کاروان سراها پرسه می زدیم و گشت و گذار می کردیم.
🍁ریحانه که شش ساله شد، دیگر ابوراجح او را به حمام نیاورد. از آن پس، فقط گاهی او را می دیدم. با ظرفی غذا به مغازه ما می آمد، رویش را تنگ می گرفت و به من می گفت: هاشم! برو این را به پدرم بده.
بعد هم زود می رفت. دوست نداشت به حمام مردانه برود. سال ها بود او را ندیده بودم. یک بار که پدربزرگ شاد و سرحال بود، گفت: هاشم! تو دیگر بزرگ شده ای. باید به فکر ازدواج باشی. می خواهم تا زنده ام، دامادی ات را ببینم. اگر خدا عمری داد و بچه هایت را دیدم، چه بهتر! بعد از آن دیگر هیچ آرزویی ندارم.
نمیدانم چرا در آن لحظه، یک دفعه به یاد ریحانه افتادم.
یک روز که پدربزرگم از حمام ابوراجح برگشته بود، از پله های کارگاه بالا آمد و بدون مقدمه گفت: حیف که این ابوراجح شیعه است، وگرنه دخترش ریحانه را برایت خواستگاری می کردم.
با شنیدن نام ریحانه، قلبم به تپش افتاد. تعجب کردم. فکر نمی کردم، هم بازی دوره کودکی، حالا برایم مهم باشد. خودم را بی تفاوت نشان دادم و پرسیدم: چی شد به فکر ریحانه افتادید؟
ادامه دارد...
【السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ❀ــآن】
꧁꧁꧁🌺꧂꧂꧂
_ _ _ _ _ _ _ _ _
👈 مطالعه کتاب زیبای ""رویای نیمه شب"" را از دست ندهید
https://eitaa.com/sahndaneshjoo
#رمان #رویای_نیمه_شب
❣️قسمت چهارم
✨روی چهار پایه ای نشست و با دستمال سفید و ابریشمی عرق از سر و رویش پاک کرد.
_شنیده ام دخترش حافظ قرآن است و به زن ها قرآن و احکام یاد می دهد. چقدر خوب است که همسر آدم، چنین کمالاتی داشته باشد!
برخاست تا از پله ها پایین برود. دو سه قدمی رفت و پا سست کرد. دستش را به یکی از ستون های کارگاه تکیه داد و گفت: این ابوراجح فقط دو عیب دارد و بزرگی گفته: در بزرگواری یک مرد همین بس که عیب هایش را بشود شمرد.
🍁بارها این مطلب را گفته بود. پیش دستی کردم و گفتم: می دانم. اول آنکه شیعه است و دوم این که چهره زیبایی ندارد.
_آفرین! همین دوتاست. اگر تمام ثروتم را نزدش امانت بگذارم، اطمینان دارم سر سوزنی در آن خیانت نمی کند. اهل عبادت و مطالعه است. خوش اخلاق و خوش صحبت است. همیشه برای کمک آماده است؛ اما افسوس همانطور که گفتی، بهره ای از زیبایی ندارد و پیرو مذهبی دیگر است. هر چه باشد شیعه شیعه است و سنی سنی.
این جا بود که با تصمیمی ناگهانی صورت به طرفم چرخاند. برگشت. دست هایش را روی میز ستون کرد و طوری که شاگردها نشنوند، گفت: یک حمامی اگر زیبا هم نبود نبود، ولی یک زرگر باید زیبا باشد تا وقتی جنسی را جلوی مشتری گذاشت، رغبت کنند بخرند.
داشتم یاقوتی را میان گردن بند گران قیمتی کار می گذاشتم. دستش را روی گردن بند گذاشت. چشم های درشت و درخشانش را کاملا گشوده بود. گفت: بلند شو برویم پایین! از امروز باید توی مغازه کار کنی.
ادامه دارد...
【السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ❀ــآن】
↶【با ما همراه باشید】↷
꧁꧁꧁🌺꧂꧂꧂
_ _ _ _ _ _ _ _ _
👈 مطالعه کتاب زیبای ""رویای نیمه شب"" را از دست ندهید.....
https://eitaa.com/sahndaneshjoo
#رمان #رویای_نیمه_شب
❣️قسمت پنجم
✨کاغذهای لوله شده ای را که روی آن ها طرح هایی برای زیور آلات ظریف و گران قیمت کشیده بودم، از روی طاقچه برداشتم و روی میز باز کردم.
پدربزرگ! خودت قضاوت کن. خوب ببین! طراحی و ساخت این ها مهم تر است یا فروشندگی و با خانم ها سر و کله زدن؟
با خون سردی کاغذها را دوباره لوله کرد. آن ها به طرف بزرگ ترین شاگردش، که برای خودش استادی زبر دست بود، انداخت. شاگرد. لوله کاغذ را در هوا گرفت.
🍁_نُعمان! تو از این به بعد آنچه را هاشم طراحی می کند، می سازی. باید چنان کار کنی که نتواند اشکال و ایرادی بگیرد.
نعمان کاغذها را بوسید و گفت: اطاعت می کنم استاد!.
سری از روی تاسف تکان دادم. پدربزرگ به من خیره شده بود. گفتم: پس اجازه بدهید این یکی را تمام کنم، آن وقت...
باز دستش را روی گردن بند گذاشت.
_همین حالا.
لحنش آرام اما نافذ بود. نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم. برخاستم. پیش بند را از دور کمرم باز کردم. آن را روی چهارپایه ای انداختم و میان نگاه متعجب و کنجکاو شاگردان، پشت سر پدربزرگ، از پله ها پایین رفتم.
چند روزی بود که از کوره و بوته و چکش و سوهان و کارگاه دور شده بودم. داشتم به فروشندگی عادت می کردم. زرگری ابونعیم، زیباترین سردر را در تمامی بازار بزرگ حلّه داشت. دیوارها و سقف مغازه، آینه کاری شده بود. من و پدربزرگ و دو فروشنده ی دیگر، میان قفسه های شیشه دار و جعبه های آینه می نشستیم و انواع جواهرآلات و زیورآلات را که یا ساخت خودمان بود و یا از شهرها و کشورهای دیگر آمده بود، به مشتری ها عرضه می کردیم.
ادامه دارد...
【السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ❀ــآن】
↶【با ما همراه باشید】↷
꧁꧁꧁🌺꧂꧂꧂
_ _ _ _ _ _ _ _ _
👈 مطالعه کتاب زیبای ""رویای نیمه شب"" را از دست ندهید.....
https://eitaa.com/sahndaneshjoo