6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست دارم توی دیلیام، یه اعتراف سنگین بکنم.
اعترافی که شاید یکم جنبه هشدار به شماها رو هم داشته باشه، ولی بیشتر از این جهت که اینا رو اینجا، برای خودم ثبت کنم.
خیلی وقت پیش، یه آدمی شده بود نصف زندگیم.
با خودم میگفتم اولین باره که واقعا با یه دوست انقدر صمیمیم و انگار اولین باره حس دوست داشتن میکنم؛ اصلا این آدم، همون نیمه گمشدمه.
قطعا عواملی مثل اینکه سلیقه های مشترک داشتیم، هردو سخت کوش و هدفمند بودیم، و انگار میتونستیم توی این دنیای سخت، هم رو به جلو هل بدیم، این حس رو چند برابر کرده بود؛ خصوصا که این معیار برام توی دوستی خیلی مهم بود.
اون رفاقت صمیمی، به طرز بسیار بدی تموم شد. تا چند ماه خشم و غم شدیدی داشتم و حتی اون اتفاق یکی از مهم ترین دلایل مبتلا شدنم به افسردگی شدید بود.
به همه میگفتم مووآن کردم، اما همش میپرسیدم: آخه چرا؟ ما که انقدر هم رو دوست داشتیم...
من بارها در سخت ترین شرایط هم، تاکسیک ترین دوستام رو حذف کرده بودم. حتی مورد داشتم طرف بهترین رفیقم بود، ولی ازون تاکسیک هایی بود که محبوب همه بود اما تا به قدر کافی نزدیکش نمیشدی و ارتباط عاطفی عمیق برقرار نمیکردی، تاکسیک بودنش رو نمیشد. من حتی اون رو هم بعد از کش و قوس فراوان و اینکه حسابی نقش قربانی رو بازی کرد، تونستم بذارم کنار و مووآن کنم.
پس فکر کرده بودم دیگه هیچ احساسی نمیتونه منو درگیر خودش کنه.
اما...
حقیقت این بود که من زمان کافی برای فکر کردن و سوگواری برای اون رابطه صمیمی رو نذاشته بودم، فقط از حس هام فرار کرده بودم و فکر میکردم خودشون محو میشن.
مدتی بعد، وسط افسردگیم، دلتنگی و خاطرات خوبمون زد بالا. انقدر زیاد بود که تمام روز فکر میکردم بدون اون آدم نمیتونم زندگی کنم. اون نیمه گمشده منه، بدون اون ناقصم. و افکار سرکوب شده و اینکه زمانی برای فکر کردن به اون دوران و درس گرفتن از اشتباهات و تجربه ها نداشته بودم، باعث شدن ذهنم اونو تنها راه نجات از افسردگی بدونه.
حتی من، با این همه غرور که وقتی کسی برام حذف میشد دیگه مرده بود, سعی کردم برگردم پیشش و وقتی در این راه آسیب شدیدی دیدم، ذهنم بجای تسکین دادنم فقط تکرار میکرد: تو دیگه نمیتونی به زندگی ادامه بدی. این آخرشه.
اون دوره هم هرطوری بود و به کمک آدمای قشنگ زندگیم، تموم شد.
و الان...
بعد این همه مدت، تازه زمانی رو برای خودم گذاشتم که به اون مسئله هرچند دردناک رسیدگی کنم. به افکارم فکر کنم، تجارب و اشتباهاتم رو بررسی کنم.
و خیلی چیزا دارم که به خود عزیزم بگم.
خیلی سوال های اون زمان رو، میخوام الان به خودم جوابشو بدم.
Dear sakura,
بعد رابطه، از احساساتت فرار کردی و سرکوبشون کردی، و سعی نکردی زمانی برگردی و منطقی به گذشته نگاه کنی و اون دوران رو برای خودت ترسیم کنی.
اما یه مسئله مهم تر وجود داره.
اون آدم، کلی ویژگی مثبت داشت که تو خیلی خیلی میپسندیشون، اما چیزی داشت که خیلی مهم تر از چند تا ویژگی بود و فقط بعد از صمیمیت زیاد میشه در آدمها دید: خودشیفتگی پنهان.
این نه توهینه، نه فحش.
یه وضعیت رفتاری در روانشناسیه که بعضی آدما پیداش میکنن. دلیلش میتونه یسری اتفاقا در گذشته باشه؛ اما تنها راه چاره اش برای تو این بود که از اون آدم و از اون حد از صمیمیت فاصله بگیری.
بعد از یه رابطه خیلی عمیق با یه آدم خودشیفته، همیشه این اتفاق میوفته که تو فکر میکنی اون آدم یه فرشته بوده.
این دستکاری روانیایه که آدمای خودشیفته ناخواسته سر عمیق ترین رابطههاشون میارن.