🍃خواب شهادتشو دیده بودم. میدونست پیمانه اش پره . کفن خریده ومتبرک کرده بود. امایه مدت بوددائماسفربه سوریه لغومیشد . بامادرش صحبت کرد،گفت:رفتن من بند رضایت شماست،من پیمانه ام پره...گفت:اگه رضایت بدین،پسرم مهدی #فرزندشهید میشه واگررضایت ندین واینجابمیرم بچه یتیم میشه!همون شب مادرش راضی شدو فرداش راهی سوریه شد...
#شهید_ابوالفضل_شیروانیان
🌷یادش با ذکر #صلوات
▪️ @SALAMbarEbrahimm ▪️
✍ #ڪلام_شـهید
در برابر مشکلات به خدا توکل و صبر کنید تا مشکلات سیر طبیعی خود را طی کند. در راه حق، عدالت و انجام عمل صالح گام بردارید و برای مال دنیا ارزشی قائل نباشید..
#شهید_احمد_کاووسی🌷
💠کربلای خان طومان :
🌷دلم را حوالی خان طومان جاگذاشته ام ...
در یک سحرگاه ِ سردِ زمستانی !
همانجا که ، تسبیحاتِ نماز صبحِمان ، ذکرِ یا زینب شد ..
همانجا که ستون به سمتِ خط ، پیش رفت و از نقطه ی رهایی گذشتیم تا باغ زیتون ...
دلم را حوالیِ خان طومان جاگذاشته ام !
همانجا که محمد آژند بر زمین افتاد ... نه ، نه ...
بر آسمان افتاد !
دلم را حوالیِ خان طومان ،کنارِ پیکرِ مرتضی جاگذاشته ام ...
کنار خنده های محمد ...
کنار پیکر مجید ... میثم ...
کنارِاخلاصِ امیرعلی ...ساده گیِ مصطفی ...
شجاعتِ عباس و رضا .. مظلومیِ مهدی ...
نگاهِ حسین ...
آسمیه ...
علیرضا ...
🌷چه غریبانه رفتند و من ، دلم را حوالی خان طومان جاگذاشتم ،
همانجایی که قفسِ نفس را شکستند و همه جان شدند
و خدا برای من ، اینگونه رقم زد
بمانم و حسرتِ پرواز را به نظاره بنشینم ...
کاش و ای کاش که فرصتی هم ، برای پریدنِ من بود ...
آوازشان آواز بود آنان که رفتند
پروازشان پرواز بود آنان که رفتند
شهدا را یاد کنید با ذکر #صلوات
کانال کمیل
💠کربلای خان طومان : 🌷دلم را حوالی خان طومان جاگذاشته ام ... در یک سحرگاه ِ سردِ زمستانی ! همانجا
خانطومان یعنی پیکر.... #خانطومان یعنی گل های پر پر،خانطومان یعنی موندن تا لحظه آخر، خانطومان یعنی شهید جاویدالاثر
کجایید ای شهیدان خدایی
#وصیتنامه_شهید
🕊 شهید #سیرت_نیا: اگر شهید شدم با من مثل یک شهید گمنام رفتار کنید.
🔹 به هیچ وجه تا زمان پیدا شدن قبر مطهر حضرت زهرا (سلام الله علیها) برای من سنگ قبری تهیه نکنید. در لحظه تدفین، تربت کربلا، کفن کربلا و پیشانی بند یا زهرا (سلام الله علیها) فراموش نشود. مبلغ ۵۰۰ هزار تومان بابت سهل انگاریهای من در استفاده از بیت المال به محل کارم پرداخت نمائید. به هیچ وجه در مراسم من هزینههای آنچنانی و اسرافی نشود. سهمیه و حقوق من پس از اینکه متأهل شدم و به همسرم و پدرم و مادرم رسید مابقی به یتیمان کمیته امداد امام خمینی (ره) برسد.
🕊 شهید مدافع حرم #سید #اسماعیل_سیرت_نیا🌷
❤️ابراهیم هادی
🍃آقا سجاد اهل مطالعه بود. او عاشق شهید ابراهیم هادی بود. به هرکسی از دوستان می رسید یک جلد کتاب ابراهیم به او می داد و می گفت: «بخون بعد بهم برگردون ». همیشه چند جلد کتاب تو ماشین همراه داشت و به صورت گردشی به دوستاش و آشناها می داد. گاها خواننده کتاب از بس عاشق کتاب می شد که دیگه بازگشتی تو کار نبود و آقا سجاد اون کتاب رو به عنوان هدیه تقدیمش می کرد. (راوی همسر شهید)
🌷شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا
🍃یادش با ذکر #صلوات
▪️ @SALAMbarEbrahimm ▪️
باز هم آدینه ای آمد ولی #مهدی کجاست؟
یک نفر میگفت #مهدی جمعه ها در کربلاست.
رو به سوی کربلا کردم که فریادش زنم .
باز هم ندبه ای از هجر مولا دم زنم .
آمد از سویی ندایی آی اهل انتظار
اندکی دیگر صبوری، میرسد دیدار یار
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
#امام_زمان
در تاریکی شب با هم قدم می زدیم.
پرسیدم:
آرزوی شما شهادته درسته !
خندید بعد از چند لحظه سکوت گفت:
شهادت ذره ای از آرزوی من است
من میخواهم چیزی از من نماند.
مثل ارباب بی کفن امام حسین علیه السلام
قطعه قطعه شوم
اصلا دوست ندارم جنازم برگردد
دلم میخواد گمنام بمونم.
چون مادر سادات قبر ندارد،
نمیخوام مزار داشته باشم.
سلام بر ابراهیم
#آيه_وجعلنا_من_بين_ايديهم ....
🌷سید می گفت: «در عملیاتی که در محور «سومار» انجام گرفت، حین پیشروی به سمت نیروهای دشمن بعثی، گلوله های خمپاری ای در نزدیکی ما منفجر شد که باعث شد یکی از همرزمانم از دو چشم نابینا شود.
🌷او دست مرا محکم گرفته بود و می گفت سید تو را به خدا مرا تنها مگذار، جایی را نمی بینم. من در حالی که دستش را محکم گرفته بودم به او گفتم آهسته حرف بزن عراقی ها دور تا دور ما را گرفته اند.
🌷آن ها به قدری به ما نزدیک بودند که به راحتی صدای آن ها را می شنیدیم. در این میان شروع به خواندن آیه «وَجَعَلنا مِن بَینَ اَیدیهِم...» کردیم و از محاصره تنگ نیروهای عراقی با امداد الهی خارج شدیم و به همرزمانمان پیوستیم.»
راوی: همسر بسیجی شهید «سیدمحمد غیاثیان»
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
کانال کمیل
در تاریکی شب با هم قدم می زدیم. پرسیدم: آرزوی شما شهادته درسته ! خندید بعد از چند لحظه سکوت گفت:
💠 ابراهیم هر وقت اسم مادر سادات به زبان می آورد بلافاصله میگفت: سلام الله علیها.
یکبار در زورخانه مرشد بخاطر #ایام_فاطمیه شروع به خواندن اشعاری در مصیبت #حضرت_زهرا کرد.
ابراهیم همینطور که شنا میرفت باصدای بلند گریه می کرد و آنقدر گریه کرد که مرشد مجبور شد شعرش را تغییر دهد. روزی که از بیمارستان مرخص شد حدود ۸ نفر از رفقایش حضور داشتند ابراهیم گفت وسط اتاق پرده بزنید تا خانم ها نیز بتوانند بیایید می خواهم روضه حضرت زهرا بخوانم.