✨﷽✨
🍃يکبار به ابراهيم گفتم: داداش، اينهمــه پول 💶از کجا مياري⁉️ از آموزش و پــرورش ماهي دو هزار تومان حقوق ميگيري، ولــي چند برابرش را براي ديگران خرج ميکني❗️
🍃نگاهي به صورتم انداخت و گفت: روزي رسان #خداست. در اين برنامه ها من فقط وسيلهام. من از خدا خواستم هيچوقت جيبم خالي نماند.🥀🍃
خدا هم از جایی که فکرش را نميکنم اسباب خير را برايم فراهم ميکند.💞
#شهید_ابراهیم_هادی🍃
🌷یادش با ذکر #صلوات
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
غذای حضرتی #امام_رضا(ع)😍
🍃چندروز بعد عقدمون💍دوتایی رفتیم مشهد ،سفر خیلی خوبی بود،خیلی خوش گذشت بهمون.
یه روز داشتیم توی حرم آقا امام رضا قدم میزدیم دیدیم جلوی مهمانخانه آقا امام رضا شلوغه، من نمیدونستم اونجا چه جاییه،از کمیل سوال کردم وبهم گفت اینها میرن جاهایی و ژتون هایی رو میدن به یه سری آدم ها واونهام دعوت میشن برای خوردن غذای آقا امام رضا😋..
البته امام رضا دعوتشون میکنه..
من وکمیل دوتایی گفتیم ای کاش ماروهم دعوت کنه😔..
یه روز نشسته بودیم توی اتاق وداشتیم صحبت میکردیم روز حرکتمون به سمت منزل رو برنامه ریزی میکردیم که کی حرکت کنیم وناهار رو کجا بخوریم..که دیدیم در اتاقمون رو زدن..کمیل در رو باز کرد..من داشتم گوش میدادم..یه آقایی بود که گفت:سلام پسرم زیارتتون قبول🌹 ببخشید شما چندنفرید؟
کمیل گفت سلام ممنون سلامت باشید ما دونفریم چطورمگه؟ اون آقا دوتا کاغذ«ژتون» گذاشت تو دست کمیل وگفت شما ناهار مهمون آقا امام رضایید😊 وخداحافظی کردو سریع رفت..وقتی کمیل درو بست برای چندلحظه فقط داشتیم به هم نگاه میکردیم..باورمون نمیشد😳.کمیل از خوشحالی زیاد زنگ زد به دوستش شهید محمد محرابی پناه وقضیه رو به ایشونم گفت...ناهارش خیلی خوشمزه بود☺️..غذاش چلوخورشت بودو مزه اش هنوز زیر زبونمه. بهترین سفری بود که من وکمیل رفتیم
🍃شهید کمیل صفر تبار
🌷يادش با ذکر #صلوات
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
یعنی میشود
آن روز میان تنگنای قبر شانه ام را
بگیری و تکانم دهی؟!
اسمع و افهم(بشنو و بفهم)
#انا_حسین_ابن_علی
رهایش کنید...
سر وکارش با من است، بقیه بروند...
#سیره_شهدا
یه سربند داشت که همیشه به پیشانیش می بست ، روش نوشته بود ، لبیک یا امام .
از بس به امام (ره) علاقه داشت ، سفارش کرده بود ، اگر شهید شدم ، پیشانی بندم را ببندید به پیشانی پسرم و پشت سر جنازه ام حرکت دهید تا اونایی که نمی تونند ببینند ، گور بشند.....
#شهیدحسین_قاسمی
📕 خط عاشقی
💠هدیه پدر
🌸فاطمه به دوسالگی که رسید،قصدداشتم جشن تولدی را برایش بگیرم.اما زخم زبان هایی ازاطراف به گوشم رسید.تصمیم گرفتم تولد دوسالگی راهمانند سال پیش با جمع چهارنفری درکنار مزارجلیل برای فاطمه بگیرم.
🌸خیلی دلم گرفته بود.به گلزار شهدا رفتم خودم را روی سنگ مزارش انداختم وگفتم: جلیل تحمل زخم زبان های مردم را ندارم ... برای من شاد کردن دل فاطمه مهم است و هدایای مردم برایم اصلا مهم نیست.خیلی گریه کردم و به او گفتم :روزتولدفاطمه کیک تولد میخرم وبه خانه می روم وتوبایدبه خانه بیایی.
🌸روز بعددر بانک بودم که گوشی تلفنم زنگ خورد.جواب دادم.گفتند:یک سفر زیارتی سوریه به همراه فرزندان درهر زمانیکه خواستید...
🌸ازخوشحالی گریه کردم.درراه برگشت به خانه آنقدر در چشمانم اشک بود که مسیر را درست نمیدیدم.یک روزه تمام وسایل ها راجمع کردم وروزبعدحرکت کردیم.ازهیجان سوریه تولد فاطمه را فراموش کردم.
🌸زمانیکه به سوریه رسیدم یادم آمد که تولد فاطمه چهارشنبه است.بدون اینکه به من بگویند حرم حضرت رقیه راتزیین کردند وبا حضورتمام خانواده شهدای مدافع حرم جشن گرفتند .شروع سه سالگی فاطمه خانم درکنار سه ساله امام حسین علیه السلام یک آرزوی بزرگی برای من بود.
✍راوی:همسرشهید
#شهید_جلیل_خادمی
مدت هاست
عملیات #انتحاری گناه
در قلبم
ریشه ریشه های ایمانم را
منفجر کرده است!!
#سیم_خاردار_نفس
#الهی_العفو
یک خط وصیت
اگر خون شهدا پایمال شود
خداوند آن ملت را عذاب میکند
شهادت: 65/4/11 کربلای یک
#شهید_سعید_رضا_عربی🌷
نمازش که تمام شد!
چادر را تا کرد
و گذاشت در سجاده
موهایش را پریشان کرد
سرخاب سفیدابی کرد
و وارد مجلس مهمانی شد!
انگار فقط خدا نامحرمه ...
#کمی_تفکر