#ابراهيمى_ديگر....!!
🌷از سر شب حالتى داشت كه احساس مى كردم مى خواهد چيزى به من بگويد، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبردارى كه ضد انقلاب تو كردستان خيلى شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه مى دى؟
🌷گفتم: بله. اجازه مى دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه بايد بريم دفاع كنيم. پرسيد: مى دونين اون جا چه وضعيتى داره؟ جنگ، جنگ نامرديه؛ احتمال برگشت خيلـى ضعيفه. با خنده گفتم: مى دونم، براى اين كه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم؛....
🌷....ادامه دادم؛ از همان روز اولى كه به دنيا آمدى، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق كنم. اصلاً آرزوى من اين بود كه تو توى اين راه باشى؛ برو به امان خدا پسرم. گل از گلش شگفت. خنديد و صورتم را بوسيد.
🌷....بعدها به يكى از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان الهى اش را خوب پس داد.
🌹 به ياد فرمانده جوان، شهید محمود کاوه
راوى: پدر شهيد معزز
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
#طنز_جبهه
آتش دشمن سنگین بود و همه جا تاریک تاریک.بچه ها همه کپ کرده بودند به سینه ی خاکریز.
دور شیخ اکبر نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم که یکدفعه دو نفر اسلحه بدست از خاکریز اومدند پایین و داد زدند:(الایرانی !الایرانی!)😳
و بعد هرچی تیر داشتند ریختند تو آسمون.نگاهشون می کردیم که اومدند نزدیک تر و داد زدند:(القم القم بپر بالا)😳
صالح گفت:( ایرانی اند... بازی در آوردند!)😄
عراقی با قنداق تفنگ زد به شانه اش و گفت:(السکوت الید بالا)نفس تو گلوهامون گیر کرد😰
شیخ اکبر گفت:نه مثل اینکه راستی راستی عراقی اند😞
....خلیلیان گفت صداشون ایرانیه....😐
یه نفرشون چند تیر شلیک کرد و گفت:(روح!روح!)
دیگری گفت:اقتلو کلهم جمیعا...خلیلیان گفت:بچه ها می خوان شهیدمون کنند😑
و بعد شهادتین رو خوند.😥
دستامون بالا بود که شروع کردن با قنداق تفنگ ما رو زدن و هُلمان دادند😓 که ما رو ببرندسمت عراقی ها.
همه گیج و منگ شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم که یکدفعه صدای حاجی اومد که داد زد:(آقای شهسواری !آقای حجتی !پس کجایین؟!🤔)
هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از عراقی ها کلاشو برداشت.رو به حاجی کردوداد زد :بله حاجی !بله ما اینجاییم!😶....
حاجی گفت: اونجا چیکار می کنین ؟🤔گفت:(چندتاعراقی مزدور دستگیر کردیم)😳
و زدند زیر خنده و پا به فرار گذاشتن...