📝✨چند دقیقه تامل✨
🔹 طرف نماز نمی خونه ،میگه عبادت جز خدمت به خلق نیست
🔹 صدقه و زکات نمیده میگه چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه
🔹 نگاه به نامحرم میکنه ،میگه یه نگاه ضرر نداره
🔹 حجاب رو رعایت نمیکنه،میگه یه تار مو عیبی نداره
🔹 امر به معروف و نهی از منکر نمیکنه میگه مراقب خودم باشم جونم سلامت
🔹 میگیم طلا برای مرد حرامه ،میگه دلت باید صاف باشه
🔸 جشن عروسی میگیره هزاران نفر عریان میبیننش میگه یه شب که هزار شب نمیشه
🔸 شاید اینجا بتونیم با این بازی ها از زیر خیلی از کارها شونه خالی کنیم و خودمون و گول بزنیم،،
🔸 اما امان از روزی که در محضر الهی حاضر بشیم و تمام اعضا و جوارحمون بر ضد ما شهادت بدن و پرونده تمام نمای افکار و گفتارمون رو جلوی چشمامون ورق بزنن،عجب روزیه روز محشر،چه بد روزیه برای کسایی که یک عمر رو با دروغ و فریب گذرونده و به متاع دنیا دل خوش کرده.. اومده در محضر الهی و دستاش خالیه ،هیچی با خودش نیاورده آبروش رفته و زمانو از دست داده.
🔸 مواظب باشیم میدونیم که به هرکی میتونیم دروغ بگیم اما به خودمون و خدامون نمیتونیم دروغ بگیم
🔸 مواظب قدم هایی که روی زمین بر می داریم باشیم.
@salambarebrahimm
پرسیدم:چندبار مجروح شدی؟
با تبسم گفت:۱۱ بار! و اگر خدا بخواد به نیت۱۲ امام٬ درمرتبه دوازدهم شهید میشم
رضا همانطور که وعده داده بود، مدتی بعد توی شرهانی با ترکش خمپاره شهید شد.
#شهید_رضا_شاهچراغی
@SALAMbarEbrahimm
آتیش دشمن هر لحظه بیشتر میشد...
ماهم گیر کرده بودیم تو کانال...
نه راه پس ، نه راه پیش ... با کلی مجروح و شهید...
مهمات هم که دیگه ته دیگش مونده بود...
ابراهیم هم یه مقدار آبی که مونده بودو جیره بندی میکرد:
_مجروحین! هر سه نفر یه قمقمه...
سالم ها ! هر پنج نفر یه قمقمه...
اسراء ! هر سه نفر یه قمقمه...
. ِ
این حرفشو که شنیدم زدم به سیم آخر...
دویدم جلوش و داد زدم :
.
+ابراهیم! شوخیت گرفته؟
ما بِرای خودمون آب خوردن نِداریم
تو بِرای این عِراقیا جیره میدی مسِلمون؟
ما داریم با همینا میجنگیم ها...
ما خودمون اینجا کلی مِجروح داریم...
اصلا اینا با اسرای ما اینجور رِفتار میکنِن؟
ها؟
اینا ایجورن مِگه؟
.
ابراهیم که تا کلمه ی آخرمو با آرامش گوش داده بود...
آروم سرشو آورد بالا و با لبخند گفت:
.
+نه برادر!
اینا اینجور رفتار نمیکنن...
ولی ما اربابمون #حسینِ (ع) ...
حق؟
.
چند ثانیه مات شدم و گفتم:
-حق مشتی
شیر مادر حِلالت #پهلوون...
الحق که نوکِر حسینی....
.
. 🌺 شبهای جمعه،شبهای عاشقی است
و بوی شهادت،مشام عشاق را پرمیکند
و اشک های روضه است که
راه #شهادت را میگشاید!
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین
.
شهدا گفتهاند:
شبهاے جمعه ڪربلائیم، نزد ارباب
.
شبهای جمعه شهدا را یاد کنید تا آنها از شما نزد اباعبدالله یاد کنند
.
جهت سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) و هدیہ به روح مطهر شهید صلواتـــــ .
#اللهم_صل_علی_محمد_و_ال_محمد_وعجل_فرجهم
#شهید_ابراهیم_هادی
#علمدار_کمیل
@SALAMbarEbrahimm
#تفکر
خودتان را باور کنید حتی اگر
هیچ کس باور نکرد آن وقت است
که پیروز می شوید👌
🌸به خودت باور داشته باش و با توکل بخدا پیش برو #ناامیدنشو
مطمئن باش موفق میشی😉
@SALAMbarEbrahimm
#دل_تنگی😔
وقتی
به جای کـلاغ
در آن بازی کودکانه
گفتم :
#بـابـا_پـر ...
خندیدی و گفتی :
من که پر ندارم .. !
بزرگ تر که شدم
خوب فهمیدم..
#تـــــو
هـم #بـال داشتی ..
و هـم
#پـرواز را
خوب بلد بودی😔
به پایان آمد این ماه و
عبادت همچنان باقیست
دوباره من تهی دستم
ندامت همچنان باقیست
خدایا اربعین ما را
بیا و کربلایی کن
به اربابم قسم
شوق زیارت همچنان باقیست
#اللهم_الرزقنا_کربلا❤️
1_9007344.mp3
4.04M
@salambarebrahimm
💠جزء سی ام قرآن کریم
به روش تندخوانی (تحدیر)
با صدای استاد #معتز_آقايی
یا علی
#خاطرات_شهدا🌷
💠شهیدی که شماره تابوتش را خودش گفت.
🌹
🔹از منطقہ زنگ زدن و خبر دادن علی اڪبر شہـید شده و ۹ روز قبل جنازه شو فرستادن مشہـد ، چرا نمےرین تحویل بگیرین ؟!
🔸مردهای فامیل رفتیم برای تحویل گرفتن بدن علی اڪبر . روی انبوهے از بدنہ تابوتها اسم شہـدا رو نوشتہ بودن ڪه بعضیاشون خیلی بدخط و ناخوانا بود .
🔹بعد از زمانے طولانے ڪم ڪم داشتیم از پیدا ڪردن جنازه علی اڪبر نا امید مےشدیم . ڪه یہ هو صداشو شنیدم .
🔸« حـاج آقـا ! حـاج آقـا ! من اینجام ! یازدهمین تابوت از همین ردیف ڪه جلوش وایسادین » .
🔹چنان یڪہ خوردم ڪه نتونستم تعادلمو حفظ ڪنم . شڪسته بسته بہ پسرم حالے ڪردم ڪه تابوت یازدهم رو بیارن پایین .
🔸وقتے در تابوت رو وا ڪردیم علی اڪبر رو دیدیم . باور میڪنین ؟! بعد ۹ روز از شہادتش دونههاے عرق مثل شبنم رو صورتش نشسته بود !
#شہـید_علـےاڪبـر_بـازدار🌷
شادی روحش #صلوات
@SALAMbarEbrahimm
#سلام_برابراهیم 🕊
💠 شفای فرزند
مرتضی پارسائیان
سال ها از دوران دفاع مقدس گذشت .سال ۱۳۹۳ من در یکی از مراکز دینی ٬ کار آهنگری انجاممی دادم . بار آهنخواسته بودم . راننده نیسان آمد و گفت : بار را کجا خالی کنم ؟ بعد از تخلیه بار به سراغ من آمد تا پولش را دریافت کند .
وارد اتاق کار من شد ٬ لیوان را برداشت تا از کلمن آب بردارد . نگاهش به عکس آقا ابراهیم روی دیوار افتاد . همینطور که لیوان دستش بود خیره شد به عکس وگفت : خدا تو رو رحمت کنه آقا ابراهیم .
داشتم فاکتور رو نگاه می کردم ٬ سرم را بالا آوردم و با تعجب گفتم : با آقا ابرام جبهه بودی ؟ گفت : نه
گفتم : بچه محلشون بودی ؟ پاسخش دوباره منفی بود . گفتم : پس از کجا می شناسیش ؟
نفسی کشید و گفت : ماجراش طولانی و باورش سخته بگذریم .
من که خودم رو در تمام مراحل زندگی مدیون آقا ابراهیم می دونستم ٬
جلو آمدم و گفتم : جالب شد ٬ بگو چی شده ؟
راننده که اشتیاق من را شنید گفت : من ساکن ورامین هستم . حدود پانزده سال پیش وانت داشتم و بار می بردم.
یه بار زده بودم برای خیابان ۱۷ شهریور تهران . آمدم خانه . دختر کوچک من با چند بچه دیگر ٬ بیرون از خانه مشغول بازی بودند . من وارد اتاق شده و گرم صحبت بودم . چند دقیقه بعد همینطور که صحبت می کردم ٬ یک باره صدای جیغ همسایه را شنیدیم . از خانه پریدم بیرون .
دخترم رفته بود کنار استخر کشاورزی که در زمین مجاور قرار داشت . او افتاده بود داخل آب . تا بزرگترها خبردار شوند ٬ مقداری از آب کثیف استخر را خورده بود و ...
خانم من دوید و چادرش را سر کرد و سریع دخترم را به بیمارستان بردیم . حال دخترم اصلا خوب نبود .
دکتر اورژانس بلافاصله او را معاینه کرد . از ریه اش عکس هم گرفتند . دکتر چند دقیقه بعد من را صدا کرد و گفت : ما تلاش خودمان را انجام می دهیم اما ...
آب های آلوده داخل ریه این دختر شده و بعید است این مشکل حل شود .
خیلی حالم گرفته بود . خانم من با ناراحتی در کنار تخت دخترم نشسته بود . خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده .من هم چیزی نگفتم و دلداری اش دادم. بار مشتری هنوز توی وانت بود . به همسرم گفتم : من میروم این بار را تحویل بدهم . تو هم دعا کن .
راه افتادم اما حسابی ناامید بودم . در خیابان ۱۷ شهریور تهران و در حوالی پل اتوبان محلاتی بار را تحویل دادم .
همینطور که مشغول تخلیه بار بودم ٬ نگاهم بهچهره یک شهید افتادکه روی دیوار ترسیم شده بود .
چهره جذاب و ملکوتی داشت . جلو رفتم و به تصویر شهید خیره شدم . گفتم : من یقین دارم که شما از اولیا الله هستید ....
#ادامه_دارد
📚برگرفته ازکتاب سلام برابراهیم 2
@SALAMbarEbrahimm