#تفکر
خودتان را باور کنید حتی اگر
هیچ کس باور نکرد آن وقت است
که پیروز می شوید👌
🌸به خودت باور داشته باش و با توکل بخدا پیش برو #ناامیدنشو
مطمئن باش موفق میشی😉
@SALAMbarEbrahimm
#دل_تنگی😔
وقتی
به جای کـلاغ
در آن بازی کودکانه
گفتم :
#بـابـا_پـر ...
خندیدی و گفتی :
من که پر ندارم .. !
بزرگ تر که شدم
خوب فهمیدم..
#تـــــو
هـم #بـال داشتی ..
و هـم
#پـرواز را
خوب بلد بودی😔
به پایان آمد این ماه و
عبادت همچنان باقیست
دوباره من تهی دستم
ندامت همچنان باقیست
خدایا اربعین ما را
بیا و کربلایی کن
به اربابم قسم
شوق زیارت همچنان باقیست
#اللهم_الرزقنا_کربلا❤️
1_9007344.mp3
4.04M
@salambarebrahimm
💠جزء سی ام قرآن کریم
به روش تندخوانی (تحدیر)
با صدای استاد #معتز_آقايی
یا علی
#خاطرات_شهدا🌷
💠شهیدی که شماره تابوتش را خودش گفت.
🌹
🔹از منطقہ زنگ زدن و خبر دادن علی اڪبر شہـید شده و ۹ روز قبل جنازه شو فرستادن مشہـد ، چرا نمےرین تحویل بگیرین ؟!
🔸مردهای فامیل رفتیم برای تحویل گرفتن بدن علی اڪبر . روی انبوهے از بدنہ تابوتها اسم شہـدا رو نوشتہ بودن ڪه بعضیاشون خیلی بدخط و ناخوانا بود .
🔹بعد از زمانے طولانے ڪم ڪم داشتیم از پیدا ڪردن جنازه علی اڪبر نا امید مےشدیم . ڪه یہ هو صداشو شنیدم .
🔸« حـاج آقـا ! حـاج آقـا ! من اینجام ! یازدهمین تابوت از همین ردیف ڪه جلوش وایسادین » .
🔹چنان یڪہ خوردم ڪه نتونستم تعادلمو حفظ ڪنم . شڪسته بسته بہ پسرم حالے ڪردم ڪه تابوت یازدهم رو بیارن پایین .
🔸وقتے در تابوت رو وا ڪردیم علی اڪبر رو دیدیم . باور میڪنین ؟! بعد ۹ روز از شہادتش دونههاے عرق مثل شبنم رو صورتش نشسته بود !
#شہـید_علـےاڪبـر_بـازدار🌷
شادی روحش #صلوات
@SALAMbarEbrahimm
#سلام_برابراهیم 🕊
💠 شفای فرزند
مرتضی پارسائیان
سال ها از دوران دفاع مقدس گذشت .سال ۱۳۹۳ من در یکی از مراکز دینی ٬ کار آهنگری انجاممی دادم . بار آهنخواسته بودم . راننده نیسان آمد و گفت : بار را کجا خالی کنم ؟ بعد از تخلیه بار به سراغ من آمد تا پولش را دریافت کند .
وارد اتاق کار من شد ٬ لیوان را برداشت تا از کلمن آب بردارد . نگاهش به عکس آقا ابراهیم روی دیوار افتاد . همینطور که لیوان دستش بود خیره شد به عکس وگفت : خدا تو رو رحمت کنه آقا ابراهیم .
داشتم فاکتور رو نگاه می کردم ٬ سرم را بالا آوردم و با تعجب گفتم : با آقا ابرام جبهه بودی ؟ گفت : نه
گفتم : بچه محلشون بودی ؟ پاسخش دوباره منفی بود . گفتم : پس از کجا می شناسیش ؟
نفسی کشید و گفت : ماجراش طولانی و باورش سخته بگذریم .
من که خودم رو در تمام مراحل زندگی مدیون آقا ابراهیم می دونستم ٬
جلو آمدم و گفتم : جالب شد ٬ بگو چی شده ؟
راننده که اشتیاق من را شنید گفت : من ساکن ورامین هستم . حدود پانزده سال پیش وانت داشتم و بار می بردم.
یه بار زده بودم برای خیابان ۱۷ شهریور تهران . آمدم خانه . دختر کوچک من با چند بچه دیگر ٬ بیرون از خانه مشغول بازی بودند . من وارد اتاق شده و گرم صحبت بودم . چند دقیقه بعد همینطور که صحبت می کردم ٬ یک باره صدای جیغ همسایه را شنیدیم . از خانه پریدم بیرون .
دخترم رفته بود کنار استخر کشاورزی که در زمین مجاور قرار داشت . او افتاده بود داخل آب . تا بزرگترها خبردار شوند ٬ مقداری از آب کثیف استخر را خورده بود و ...
خانم من دوید و چادرش را سر کرد و سریع دخترم را به بیمارستان بردیم . حال دخترم اصلا خوب نبود .
دکتر اورژانس بلافاصله او را معاینه کرد . از ریه اش عکس هم گرفتند . دکتر چند دقیقه بعد من را صدا کرد و گفت : ما تلاش خودمان را انجام می دهیم اما ...
آب های آلوده داخل ریه این دختر شده و بعید است این مشکل حل شود .
خیلی حالم گرفته بود . خانم من با ناراحتی در کنار تخت دخترم نشسته بود . خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده .من هم چیزی نگفتم و دلداری اش دادم. بار مشتری هنوز توی وانت بود . به همسرم گفتم : من میروم این بار را تحویل بدهم . تو هم دعا کن .
راه افتادم اما حسابی ناامید بودم . در خیابان ۱۷ شهریور تهران و در حوالی پل اتوبان محلاتی بار را تحویل دادم .
همینطور که مشغول تخلیه بار بودم ٬ نگاهم بهچهره یک شهید افتادکه روی دیوار ترسیم شده بود .
چهره جذاب و ملکوتی داشت . جلو رفتم و به تصویر شهید خیره شدم . گفتم : من یقین دارم که شما از اولیا الله هستید ....
#ادامه_دارد
📚برگرفته ازکتاب سلام برابراهیم 2
@SALAMbarEbrahimm
@salambarebrahimm
#یا_مهدی_ادرکنی
تمام شد.....
تمام جرعه های آبی... که لحظه های افطار، هستی حسین را بر لبانمان زنده می کردند...
همه زمزمه های...اللهم لک صمنا ... بهمراه یک قطره اشک....و السلام علیک یا اباعبدالله....
تمام شد
چه کنم، اگر رمضان دگر....را نبینم..
دستانم... هنوز خالی اند.....
و قلبم...هنوز بیمار...
من هنوز.... به اجابت نرسیده ام...
من هنوز...یوسفم را ندیده ام...
من هنوز...یک نماز عید را...به امامت او، اقامه نکرده ام....
تمام شد....
و چشمان ما همچنان، براه مانده است...
چشم براه روزی که... با نوای حیدری آخرین دردانه مادر، بخوانیم.... ؛؛
اللهم اهل الکبریا و العظمه...
و اهل الجود و الجبروت...
و اهل العفو و الرحمه....
❣یا اهل التقوی....
آخرین لحظات....و اولین و آخرین دعا...؛
ما را به یک اشاره ظهورش... اجابت کن..
#اللهم_عجل_لویک_الفرج
کانال کمیل
#سلام_برابراهیم 🕊 💠 شفای فرزند مرتضی پارسائیان سال ها از دوران دفاع مقدس گذشت .سال ۱۳۹۳ من در ی
#شفای_فرزند
🌹قسمت 2 (آخر)
🌷شهید ابراهیم هادی🌷
💠 ... یقین دارم که شما پیش خدا مقام دارید. از شما می خواهم که برای دخترم دعا کنی و از خدا بخواهی او را به ما برگرداند. این ها را گفتم و برگشتم .نام شهید را از پایین عکس خواندم شهید ابراهیم هادی .
آن شب را با همسرم در بیمارستان بودیم. شب سختی بود. همه پزشکان قطع امید کرده بودند. من هم در نمازخانه منتظر فرجی در کار دخترم بودم.
نزدیک سحر برای لحظاتی خوابم برد. دیدم که جوانی خوش سیما وارد شد و به من اشاره کرد و گفت:" دختر شما حالش خوب شد . برو پیش دخترت " این را گفت و رفت. یکباره از خواب پریدم. دویدم به سمت بخش مراقبت های ویژه. همه در تکاپو بودند. دخترم به هوش آمده بود! گریه می کرد و پرستارها در کنارش بودند.
دکتر بخش آمد و...
خلاصه بگویم که دوباره از ریه هایش عکس گرفتند. پزشکان می گفتند که آب داخل ریه جذب بدن شده و از بین رفته! اما من میدانستم چه اتفاقی افتاده. آن جوانی که در خواب دیدم همان ابراهیم هادی بود . فقط چهره اش نورانی تر بود و شلوار کردی پایش بود.
صحبت های آقای راننده به اینجا که رسید گفتم: دخترت الان چیکار میکنه؟
گفت: دانشجوی رشته مهندسی است. تمام خانه ما پر از تصاویر این شهید است . ما ارادت عجیبی به ایشان داریم. کتابش را هم دخترم تهیه کرد و بارها خواندهایم.
با نگاهی پر از تعجب گفتم: باور این حرفها سخته. قبول داری ؟!
راننده گفت: اتفاقاً از ۱۵ سال پیش عکس های ریه دخترم را نگه داشته ام.
عکس اول نشان می دهد که ریه او پر از آب است و در عکس بعدی اثری از آب در ریه نیست .
@salambarebrahimm
📚برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم ۲