کانال کمیل
یه سوال دارم رفقا به کجا چنان شتابانیم...؟! خب.... روی صحبت با اوناست که با خوندن این سوال ته دلشو
خب خدایی هدف که عالی..!
اما ببینم...
تو این مسیر که داری میری جلو گاهی به اینم توجه میکنی
کجای کاری؟!!!
کجای راهی؟!!!
تو اوج سیر میکنی یا در خوف؟!
الهی....
گرگ و پلنگ را رام توان کرد
با نَفس سركش چه باید کرد؟!
علامه حسن زاده آملی
ناگهان دلت می گیرد
از فاصله ی بین آنچه میخواستی و آنچه هستی...!
امیدوارم که حداقل هرجا هستیم از مسیر #خدا دور نباشیم
بزرگترین آزمون #ایمان زمانی است که آنچه را که می خواهید ، بدست نمی آورید، با این حال
قادرید از ته دل بگویید
#خدایا_شکرت
#شیرصحرا
فرمانده ای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد .
وی فقط با هشت نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کردکه یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقرشده است.
درسال 1335 وارد ارتش شد سریعا به نیروهای ویژه پیوست .
فارغ التحصیل اولین دوره رنجری درایران بود .
دوره سخت چتربازی و تکاوری را در کشور اسکاتلند گذراند.
دراسکاتلند در مسابقه نظامی بین تکاوران ارتشهای جهان اول شد وقدرت خود وایران رابه رخ کشورهای صاحب نام کشاند .
وی اولین کسی بود که در دفاع مقدس نیروهای عراقی را به اسارت گرفت
او طی نامه ای به صدام حسین او رابه نبرد در دشت عباس فراخواند صدام یک لشکر به فرماندهی ژنرال عبدالحمید معروف به دشت عباس فرستاد عبدالحمید کسی بود که در اسکاتلند از این ایرانی شکست خورده و هفتم شده بود.
پس ازنبردی نابرابر و طولانی عراقیها شکست خورده و او شخصا ژنرال عبدالحمیدرابه اسارت میگیرد.
درسال 62به فرماندهی قرارگاه حمزه وسپس فرماندهی لشکر 23 نیروهای ویژه منسوب میشود. بخاطر رشادتش درجنگ به او لقب "شیرصحرا " دادند.
وی در عملیات قادر درمنطقه سرسول براثر اصابت ترکش توپ به شهادت رسید . زمان شهادت رادیو عراق باشادی مارش پیروزی پخش کرد.
اینهاگوشه کوچکی از رشادت بزرگ مردی بودکه اکثریت ایرانیان او را نمی شناسند. او سرلشکر شهید "حسن آبشناسان " بود فرمانده شجاع نیروهای ویژه ایران ..
#شهید_حسن_آبشناسان
کانال کمیل
«یک شب نزدیکیهای اذان صبح خواب دیدم که حمید گفت: «خانوم خیلی دلم برات تنگ شده، پاشو بیا مزار» معمو
دست لرزانم را روی سینه اش گذاشتم
دلم میخواست تپش قلب داشته باشد
زیر دستم حس کنم که هنوز قلب حمید من میتپد
ولی هیچ خبری نبود
هیچ واکنشی نشان نمیداد
سخت ترین لحظات برای یک همسر همین لحظات است😔
قلبی که یک عمر برای تو تپیده
حالا دیگر هیچ نبضی هیچ حرکتی هیچ حرارتی ندارد
قلب حمید من از حرکت باز ایستاده بود
همان قلبی که روز خواستگاری
به من گفته بود:
عشق اول این قلب خداست
عشق دومش امام حسین(ع)
و شما عشق سوم من هستی...
#شهید_حمیدسیاهکالی_مرادی
سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم.☺️
خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا.
میخواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتش هم به بودجه مون برسه. تا اینکه خونه ی پیرزنی را نشانمان دادند. نزدیک دانشگاه، تمیز و از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!!!😅
گفتند: این پیرزن اول میخواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه ش و شرایطمون رو گفتیم.
پیرزن قبول کرد، اجاره را طبق بودجه مون بدیم، که خیلی عالی بود.😉
فقط یه شرط داشت که همه مونو شوکه کرد!
اون گفت : که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره! در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید.
واقعاً عجب شرطی!!!!!
همه مون مونده بودیم چه کنیم؟ من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز میخوندن مسخره میکردم.
دوتا دوست دیگه م ندیده بودم نماز بخونن. اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود.
پس از کمی مشورت قبول کردیم.
پیرزن گفت : یه ترم اینجا باشین، اگه شرطو اجرا کردین، میتونین تا فارغ التحصیلی همینجا بمونین.
خلاصه وسایل خونه مونو بردیم خونه ی پیرزن.
شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنه رو ببره تا مسجد که جنب خونه بود.
پاشد رفت و همراهیش کرد. نیم ساعت بعد اومد و گفت : مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم.
همه مون خندیدیم.
شب بعد من رفتم
با اینکه برام سخت بود، رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعت رو خوندم.
برگشتنی پیرزن گفت : شرط که یادتون نرفته؟
من صبح ها ندیدم برای نماز بیدار شید !
به دوستام گفتم. از فردا ساعتمونو کوک کردیم، صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.
شب، بعد از مسجد، پیرزن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.
واقعاً عالی بود. بعد چند روز غذای عالی.
کم کم هر سه شب یکی مون میرفتیم نماز جماعت. برامون جالب بود.
بعد یکماه که صبح پا میشدیم و چراغو روشن میکردیم، کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم.
من که بیدار میشدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو میخوندند.
واقعاً لذت بخش بود. لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.
تا آخر ترم هر سه تا با پیرزن به مسجد میرفتیم نماز جماعت.
خودمم باورم نمیشد. نماز خون شده بودم.😅
اصلاً اون خونه حال و هوای خاصی داشت. هرسه تامون تغییر کرده بودیم.
بعضی وقتا هم پیرزن از یکی مون خواهش میکرد یه سوره کوچک قرآن را با معنی براش بخونیم.
تازه با قرآن و معانی اون آشنا میشدم.
چقدر عالی بود.
بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده، پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش همه مونو تغییر داده بود.
خدای بزرگ چقدر سپاسگزارم که چنین فردی را سر راهم گذاشتی.
خداجو با خداگو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
خداگو حاجی مردم فریب است
خداجو مومن حسرت نصیب است
خداجو را هوای سیم و زر نیست
بجز فکر خدا، فکر دگر نیست
چقدر شیوه امر به معروف مهمه
هدایت شده از همسفرتاخدا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥راه و رسم شهدا را فراموش نکنیم...
#شهدا🕊
💔بعضی وقتها نمیدانم
در گرد و غبار این دنیا چه کنم
مرا جدا کنید از زمین😔
دستم را بگیرید
میخواهم کنار شما آرام بگیرم...❤️
#باشهداتاشهادت🍃
5.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 بین شهدای ما «پهلوان ابراهیم هادی» به « #علمدار» معروفه.
قصه این علمداری را بشنوید..🕊
🍃 @SALAMbarEbrahimm🍃
دیدی گاهی حوصله ی کار خوب نداری؟!
حال نداری نماز بخونی ، حال نداری قران بخونی
سر روضه بی حالی!
لذت میبری با گناه!
مطمئن باش یه کاری کردی که اینجوری شد...