#سیره شهدایی
دست_به_غذا_نزد
ناهار خونه پدرش بودیم. همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذاخوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید.
تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم. اینقدر کارش برام زیبا بود که تا الان توی ذهنم مونده.🌺😍
#شهید_مهدی_زین_الدین
منبع : کتاب یادگاران،
کانال کمیل
❁ لبخند #خُدا بسته به لبخند #حُسین است پس باش پیِ آنچه #خوشایند حسین است ❁ تعریف من از #عشق همان ب
💠نکند یاد تو اندر
دل ما طوفان است💠
حمید جواب آزمایش ژنتیک را به دست عاقد رساند.عاقد تا برگه ها را دید گفت:
«این که برای ازدواج فامیلی شماست.
منظورم آزمایشیه که باید می رفتید مرکز بهداشت شهید بلندیان و کلاس ضمن عقد رو می گذروندین.»
حمید که فهمیده بود دسته گل به آب داده است در حالی که به محاسنش دست می کشید،
گفت:«مگه این همون نیست؟ من فکر می کردم همین کافی باشه.»
تا این را گفت در جمعیت همهمه شد.
خجالت زده به حمید گفتم:
«میدونستم یه جای کار می لنگه، اون جا گفتم که باید بریم آزمایش بدیم ،ولی شما گفتی لازم نیست.»
دلشوره گرفته بودم، این همه مهمان دعوت کرده بودیم، مانده بودیم چه کنیم!
بدون جواب آزمایش هم که عقد دائم خوانده نمی شد. به پیشنهاد عاقد🧐 قرار شد فعلا صیغه ی محرمیت بخوانیم تا بعد از شرکت در کلاس های ضمن عقد و دادن آزمایش ها، عقد دائم در محضر خوانده شود.
لحظه ای که عاقد شروع به خواندن کرد،
همه به احترام این لحظات قشنگ🥰 سکوت کرده بودند و ما را
نگاه می کردند.
احساس عجیبی داشتم.
صدای تپش های قلبم را می شنیدم.
زیر لب سوره ی یاسین را زمزمه می کردم.
در دلم دعا. برای برآورده شدن حاجات همه دعا کردم.
لحظه ای نگاهم به تصویر خودم و حمید در آیینه روبرویم افتاد.
حمید چشم هایش را بسته بود، دست هایش را به حالت دعا روی زانوهایش گذاشته بود و زیر لب دعا می کرد. طره ای از موهایش روی پیشانیش ریخته بود.
بدون اینکه تلاشی کند به چشمم خوشتیپ ترین مرد روی
زمین می آمد.
قوت قلب گرفته بودم و با دیدنش لبخند زدم.
محو این لحظات شیرین گلچیدم و گلاب را آوردم.
وقتی عاقد برای بار سوم من را خطاب قرار داد و پرسید:
«عروس خانم، وکیلم؟»
به پدر و مادرم نگاه کردم و بعد از گفتن بسم الله به آرامی گفتم:
«با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگترها،
بله.»
#یادت_باشد
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
کانال کمیل
⬇️#مزد_کار_محفوظ ⬇️ @salambarebrahimm 💠 تقریبا همه، بچهها و بزرگ ها، همه عادت کردن اگه کاری میکن
⬇️#مهربونی_با_خانم_خونه ⬇️
@salambarebrahimm
💠 بعضی مردها فکر میکنن هنوز تو غار زندگی میکنن! تا میرسن خونه یه غرشی میکنن که کل غار، ببخشید، کل خونه میلرزه! بعد هم لم میدن رو مبل و پشت سر هم به خانم خونه دستور میدن.
تو طول روز تلفن میزنن خونه و شروع میکنن به دستور دادن. فکر میکنن کلفت گرفتن و باید با زبون زور با زنشون حرف بزنن.
🔴با زنان باید خوش رفتارى كرد
خدا چهارده قرن پیش به مردا گفته آقا آروم تر! با خانم خونه درست رفتار کن!
🔻وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ
🔻 با آنها به خوبی رفتار کنید
📔بخشی از آیه ۱۹ نساء
#خودمونی_های_قرآنی
4_979976511765348400.mp3
9.05M
@salambarebrahimm
چرا نام #امیرالمومنین در قرآن نیامده ؟
کانال کمیل
#دختران_خرمشهر 💠عشق و خون در خرمشهر ...بدین ترتیب رضا مرا هم به کار کشید ، این ، فقط بخشی از اموری
#دختران_خرمشهر
💠عشق و خون در خرمشهر
آدم های زیادی در شهر نمانده بودند . چند دختر بودیم و دسته ای مرد . مردها به ما اصرار میکردند که عقب برویم اما ...
هیچ کدام از دخترها و زنها حاضر به عقب نشینی نبودند . می دانستیم که این کار ما ، برادران را بیشتر به زحمت میاندازد ، با این همه ، راضی نمی شدیم که با پای خودمان شهرمان را ترک کنیم . برادر ها هشدارمان داده بودند که عراقیها با بسیاری از زنان و دختران بقیه مناطق چه اعمال جنایتکارانه ای را انجام دادهاند ، اما ...
هرکجا یکی از ما بودیم دو برادر هم مواظبت مان می کرد ، ما راضی به این کارشان نبودیم اما آنها انگار که وظیفه خود می دانستند از خاک و ناموس شان توامان پاسداری کنند .
شهدا را که از همه قشرها میان شان بود از جمله زن و کودک و پیر و جوان ، به خاک می سپردیم تو از هجوم سگها و گراز های وحشی که به شهر ریخته بودند در امان باشند ، اما بازهم پیکر بسیاری از شهدا روی دستمان مانده بود.
حلقه محاصره خرمشهر لحظه به لحظه تنگتر میشد ، فقط مانده بود یک راه . نظر بسیاری از بچه ها این بود که بقیه از همان راه باقی مانده خارج شویم . عده ای هم مخالفت می کردند ، تا اینکه ناگهان از حوالی مرکز شهر صدای هلهله عراقیها به گوشم رسید . سکوت را رعایت کردیم و در لابلای صدای گلوله های ریز و درشت ، جهت صدای بعضی ها را شناختیم . یکی از برادرها بدون معطلی پرید پشت یک ماشین سیمرغ و بقیه عقب آن سوار شدیم و به تاخت روانه منطقه شدیم که صدای هلهله می آمد .
دو سه کوچه عقب تر ماشین ایستاد . پیاده شدیم و دوان دوان از کوچه پس کوچه ها ، خودمان را رساندیم به مرکز هیاهو . آن چه را که می دیدیم باورمان نمی شد . وسط یک میدان کوچک دو نفر از خواهران ما کنار هم ایستاده بودند و اسلحه در دستشان بود . سربازان و درجهداران مزدور بعثی هم در فاصله حدوداً یک متری آنها حلقه ای تشکیل داده بودند و بازو در بازوی یکدیگر هلهله کنان می رقصیدند و از نگاهشان شرارت و کثافت میبارید .
دختر ها ،انگار کبوتر هایی مظلوم که در دام صیاد ظالم اسیر شده باشند در آغوش هم پناه گرفته بودند و بعثی ها لحظه به لحظه قدم جلوتر می گذاشتند و به دخترها نزدیک تر می شدند. ما هم فقط نظاره می کردیم و کاری از دست مان بر نمی آمد.
یکی از برادرها پیشنهاد کرد عراقی ها را به رگبار ببندیم، اما نظرش پذیرفته نشد چون ما شش نفر بودیم و آنهایی که دور دختر های مان حلقه زده بودند هفده نفر، وانگهی، دورتر از این دسته در گوشه و کنار خیابان تا چشم کار میکرد متجاوز عراقی دیده می شد.
مانده بودیم که چه کنیم ناگهان...
باورمان نشد در چشم برهم زدنی هر کدام از دخترها لوله اسلحه خود را روی قلب دیگری گذاشت و صدای شلیک بلند شد و... هر دو افتادند وسط میدان.
عراقی ها که مثل ما از این کار دختر ها حیرت کرده بودند درجا خشکشان زد و خودشان را انداختند پشت ماشین های سوخته و درخت ها که سنگر بگیرند...
ادامه دارد...
پایان قسمت ششم