#نکته_های_ناب
🍃 آیت اللہ بهجت(ره):
🍁ما در دریاے زندگے درحال غرق شدن هستیم.
دستگیرے ولے خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم. باید به ولے عصر استغاثہ کنیم تا مقصد بہ همراه خود ببرد.
🌼دعاے تعجیل فرج، دواے دردهاے ماست.
در روایت است ڪہ آخرالزمان همہ هلاڪ مےشوند، مگر ڪسانے ڪہ براے فرج دعا ڪنند .
https://eitaa.com/salambarebraHem
6.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقمان است محاکمه رئیس بانک مرکزی را ببینیم...
دبیرکل خانه صنعت معدن و تجارت:
نابسامانیهای اقتصادی این روزها را #اصلا_اتفاقی_نبینید.
اصلاً اتفاقی نبینید.
لطفا نشر دهید.
https://eitaa.com/salambarebraHem
این سناریو تخیلیست:
⚠️۲هفته آینده دلار ۱۸هزار
⛔️چند بحران واقعی مدیریت نشود
⚠️چند بحران کاذب (مائده هژبری)
⛔️صبح سه شنبه ۳مهر: سخنرانی ترامپ و روحانی با فاصله کم در مجمع عمومی سازمان ملل
⚠️برخورد تصادفی!
⛔️دست دادن
BBC:مردم مذاکره را تنها کلید بحران می دانند
⛔️آنوقت چه کسی جرات مخالفت دارد؟
.علی علیزاده.
https://eitaa.com/salambarebraHem
📖 #زنده_نگه_داشتن_یاد_شهدا
💐 شهیدی ڪه بعد از ۱۶ سال پیڪرش مانند روز اول سالم بود.
🌷 #شهید_محمدرضا_شفیعی 🌷
🗣راوی: حـاج حسین کاجـی
🌸 چهارده سال بیشتر نداشت. برای جبهه رفتن اقدام ڪرد ولی قبول نمی ڪردند. بالاخره با دست بردن در شناسنامه راهی منطقه شد. نوزده سالگی برای آخرین بار اعزام شد. رفته بود ڪلی تسبیح و.... برای دوستانش خریده بود. مادرش گفته بود: چیڪار می ڪنی؟ تو بعدها خرج داری زندگی باید تشڪیل بدی، خونه می خوای و...
گفته بود : خونه من یڪ متر جا هست که نه آهن می خواد نه گچ! بالاخره خداحافظی ڪرد و رفت.
🌸 از نیروهای واحد تخریب لشگر ۱۷ علی ابن ابیطالب علیه السلام بود. عملیات ڪربلای چهار آخرین عملیات او بود. دوستانش می گفتند: به سختی مجروح شد و پیڪرش جا ماند. #محمدرضا_شفیعی به جرگه شهدای گمنام پیوست. برخی می گفتند او اسیر شده چون دوستانی ڪه در ڪنار او بودند همگی اسیر شدند. اما خانواده چشم انتظار او بود.
🌸 آزادگان به میهن بازگشتند، اما خبری از او نشد.
یڪی از آزادگان گفته بود: ما دیدیم ڪه محمدرضا اسیر شد اما خبری از او نداریم. ناله ها وگریه های خانواده بیشتر شده بود. همه آرزو داشتند خبری از گمشده شان به دست آورند. سال هشتاد عراق و ایران برای تبادل اجساد توافق ڪردند. مرداد ۸۱ خبر بازگشت پیڪر محمدرضا را می دهند....
🔴ادامه دارد...
#امنیت_اتفاقی_نیست
🌹یادشهداباصلوات
همراه ما باشید.
https://eitaa.com/salambarebraHem
6.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫 این را باید در تاریخ ثبت کرد
📹 روایت تکاندهندهی رهبرانقلاب از اقدام تاریخی زن و شوهر دهههفتادی برای برگزاری جشن عروسیشان
♥️ آن پسر هم بعد می رود در دفاع از حریم حضرت زینب(س) شهید می شود.
🌷سلام بر ابراهیم
https://eitaa.com/salambarebraHem
#لبخندانه
✋لبخنــــد بزن رزمنده☺
🔹جنگ جنگ تا پیروزے شنیده اید...
مے گویند عـدو شود سبب خیر ...؟
ما تازه دیروز معنے آنرا فهمیدیم...😁
دیروز عصر ڪه با خمپاره سنگر تدارڪات را زدند.
نمے دانید تدارڪاتچے بیچاره چه حالے داشت، باید بودید
و با چشمان خودتـان مے دیدید...😂
دار و ندارش پخش شده بود روے زمین، ڪمپوت، ڪنسرو،
هر چه ڪه تصورش را بڪنید، #همه_آنچه_احتڪار_ڪرده_بود...! 😉
انگار مال بابایش بود. بچه ها مثل مغولها هجوم بردند،
هر ڪس دو تا، چهارتا ڪمپوت زده بود زیر بغلش و
مے گریخت...😅
و بعضے همانجا نشسته بودند و مے خوردند...
طاقت اینڪه آنرا به سنگر ببرند نداشتند، دو لپے مے خوردند
و شعار مے دادند:
🔆جنگجنگ تا پیروزے، صدام بزن...
صدام بزن جـاے دیـروزے!😂
💞همراه کانال شهدا باشید👇🏻
https://eitaa.com/salambarebraHem
✨ #دوراهــــــــــے
🌹قسـمـت نــــهـــم
دو هفته هست که از کار من در شرکت می گذرد با آن دختر چادری بیشتر آشنا شدم اما فقط از نظر کلامی...هیچ چیز هنوز هم ازش نمیدانم خیلی در این مدت با هم هم کلام شدیم واقعا خوش صحبت و باوقاره...
پشت میز نشسته بودم کار توی قسمت بایگانی واقعا عذابم می داد...
کاش میتونستم جای آن دختر چادری پشت صندوق بنشینم...
بی حوصله بلند شدم مثل هر روز آستین هایم را بالا دادم موهایم را پخش کردم روی صورتم و رفتم به طرف صندوق...
سرش شلوغ بود ولی تا مرا دید از روی صندلی بلند شد لبخند عمیقی زد و گفت:
-سلام عزیزم...حالت خوبه؟؟
-سلام ممنونم شماخوبی؟
-الحمدلله...
صورتم را کج کردم و گفتم:
-الحمدلله؟؟؟ینی چی؟!
خندید و گفت:
-یعنی شکر خدا...
-آهااا خب همون فارسی خودمو میگفتی دیگه...
باهم خندیدیم...باز هم به تیپ بد من نگاهی نمی کرد...من روبه روی دختری ایستاده بودم که زمین تا آسمان با من فرق داشت...
دختری که تا به حال با امثالش برخوردی نداشتم...
دستم را روی صورتم گذاشتم و دست دیگری ام را زیرش...نگاهم کرد و گفت:
-چیزی میخوای بگی؟؟؟
-نه نه!! مزاحمت نمیشم...من برم سرکارم.
نگاهی بهم کرد و گفت:
-امروز وقت داری؟؟
-برای چی؟؟؟
-بعد از سرکار میخوام برم جایی اگر مایلی بیا بریم.
از خوشحالی بال در آورده بودم آن دختر واقعا برایم جذاب بود و دوستش داشتم در حالی که در عمرم از تمام چادری ها متنفر بودم ولی گویی این یکی فرق داشت افکار من راجع به چادری ها افراد خشک و نچسب بود ولی انگار چادری هاهم دوست داشتنی هستند...
لبخندی زدم و گفتم:
-باعث افتخار منه که با شما بیرون برم...
نگاه محبت بارش را به چشمان من دوخت و گفت:
-عزیزم...لطف داری...پس بعد از تموم شدن ساعت کاری میبینمت...
-چشم.
راهم را کج کردم و پشت میزم برگشتم.
ادامه دارد...
✍مریم سرخه ای
💝کپی فقط با لینک کانال، ممنون از همراهی شما.
https://eitaa.com/salambarebraHem
✨ #دوراهــــــــــے
🌹قسـمـت دهــــم
چند ساعت بعد...پایان وقت کاری...
واقعا برایم خیلی عجیبه!
چطور یک دختر چادری با یک دختر مانتویی این برخورد خوب را دارد!
تا این اندازه که پیشنهاد دهد باهم بیرون بروند...
مشغول جمع کردن وسایل هایم شدم تا بروم سمت آن دختر هنوز هم اسمش را نمیدانستم!
لحظه ای بعد متوجه دستی روی شانه ام شدم...دستش را روی شانه ام گذاشت نگاهم به نگاهش گره خورد با همان لبخند همیشگی به من زل زده بود...گفت:
-آماده ای؟؟؟
لبخندی زدم این لبخند روی لبم را از او یاد گرفته ام...گفتم:
-آماده ام.
-پس بریم.
از شرکت خارج شدیم تاکسی گرفتیم و تا مسیر دربست رفتیم.
بین راه باهم حرف های زیادی زدیم او از من پرسید و من از او...
او از علایق من و من از علایق او...
آستین های مانتوام همچنان بالا بود و موهایم در باد پریشان!
بعد از یک ساعت رسیدیم...
از ماشین پیاده شدم به اطرافم نگاهی انداختم و گفتم:
-اینجااا!!!اینجا کجاست؟؟؟!!!
چشم هایش را بست نفس عمیقی کشید و گفت:
-بعضی وقتا که دلم می گیره میام اینجا!
نگاهی بهش کردم و گفتم:
-آخی...خوشبحالت! إم! تنها میای؟؟
اخم هایش در هم فرو رفت و گفت:
-نه مکان مناسبی برای تنها اومدن نیست...
-اینجا خیلی عجیبه!!!
نگاهی به تیپم کردم و گفتم:
-چقدر چادری!!! جای مناسبی برای من هست؟
لبخند همیشگی روی لبش بود و گفت:
-عزیزم این چه حرفیه!!! دل پاک تو...باعث شده اینجا باشی...شهدا طلبیدن...
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
-شهدا؟!
جوابی نداد...راه افتادیم جای عجیبی بود شبیه بهشت زهرا...
رو کردم بهش و گفتم:
-ببخشیدا ولی!!! دلت که میگیره...میای بالا سر این قبرا میشینی؟؟؟!!!
نگاهش با چشم های عسلی اش در مردمک چشم هایم فرو رفت لبخندش هنوز هم بر روی لبش بود...
-اینا...فقط چند تا قبر نیستن، اینجا بهشته...آرامش اینجارو هیچ جا نداره...بهشت زهرا...قطعه شهدا...
ادامه دارد...
✍مریم سرخه ای
💝کپی فقط با لینک کانال، ممنون از همراهی شما.
https://eitaa.com/salambarebraHem