🌹🇮🇷🕊🇮🇷🕊🇮🇷🌹
#بیست_و_هفتم_تیرماه
سالروز پذیرش #قطعنامه_۵۹۸
توسط جمهوری اسلامی ایران
بخش هائی از پیام #امام_خمینی_ره
در خصوص قبول #قطعنامه۵۹۸
فرزندان انقلابی ام ، ای كسانی كه لحظه ای حاضر نیستید از غرور مقدستان دست بردارید ، شما بدانید كه لحظه لحظه #عمر من در راه #عشق_مقدس خدمت به شما می گذرد .
می دانم كه به شما سخت می گذرد ، ولی مگر به #پدر_پیر شما سخت نمی گذرد؟
می دانم كه #شهادت شیرینتر از #عسل در پیش شماست، مگر برای این #خادمتان اینگونه نیست؟
ولی تحمل كنید كه #خدا با صابران است .
بغض و كینه انقلابی تان را در سینه ها نگه دارید ، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگرید و بدانید كه #پیروزی از آن شماست .
تاكید می كنم گمان نكنید كه من در جریان كار #جنگ و مسئولان آن نیستم. #مسئولین مورد اعتماد من می باشند.
آنها را از این تصمیمی كه گرفته اند #شماتت نكنید كه برای آنان نیز چنین پیشنهادی سخت و ناگوار بوده است.
قبول این مسئله (قطعنامه) برای من ، از #زهر_کشنده_تر است ، ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او ، این #جرعه را نوشیدم .
در شرایط کنونی ، آن چه موجب این امر شد ، #تکلیف_الهی_ام بود.
شما می دانید ، من با شما پیمان بسته بودم که تا #آخرین_قطره_خون و آخرین نفس بجنگم ، اما تصمیم امروز ، فقط برای #تشخیص_مصلحت بود و تنها به امید رحمت و رضای او ، از هر آن چه گفتم گذشته و اگر آبرویی داشتم ، با خدا معامله کرده ام .
۱۳۶۷/۰۴/۲۹
شادی روح #امام_راحل و #شهدا
#صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#و_عجل_فرجهم
🇮🇷🌹🥀🇮🇷🥀🌹🇮🇷
#یاد_باد
#آن_روزگاران
#یاد_باد
#دلنوشته
دلتنگ گذشت و ایثار مردان جنگم
پس از گذشت سالها از پایان #جنگ تحمیلی و دفاع جانانه ملت #ایران ، هر سال در #هفته_دفاع_مقدس نمی دانم چرا دلم هوای آن روزها را می کند.
اشتباه نشه ، دلم هوای #جنگ نکرده ، بلکه جنگ پدیده ای زشت و نفرت انگیز است که خیلی از عزیزترین دوستانم را از من گرفت ، اما دلم برای آن روزها که فضای #جبهه ها لبریز از #رفاقت ، همدلی ، #معرفت و عشق بود تنگ شده ، روزهایی که اول و آخر همه چی فقط #گذشت بود و #فداکاری.
راستش توصیف آن روزها خیلی مشکله و باورش هم برای ندیده های آن ایام سخت ، مثلا تو یکی از شبهای سرد زمستون سال 1360 که 50 تا #نوجوان و جوان بسیجی در منطقه #تنگه_کورک سرپل ذهاب جلوی بعثی ها ایستاده بودیم ، وقتی از کمین چهار ساعته توی برف برمی گشتم فانوس سنگر #احمد_دلاوری که بعدها در عملیات رمضان #شهید شد را روشن دیدم.
گفتم برم سری بهش بزنم ، حدسم این بود که داره #نماز_شب می خونه یا #قرآن و عبادت چون این یکی فقط اهل این مسائل بود.
سرم را از پتوی آویزون به ورودی سنگر داخل کردم دیدم #احمد گوشه سنگری که تنها جای نشستن درستی هم نداشت کز کرده ، گفتم چرا نمی خوابی ؟
گفت کجا بخوابم ، نگاه کردم #پتویی که باید خودش را گرم می کرد خیس آب #بارون شده ، هرچه اصرار کردم برو #سنگر بچه ها بخواب رضایت نداد که نداد و گفت اجازه نمی دهم بچه ها را #بیدار کنی.
#احمد خیلی جدی گفت: مبادا اینکار را بکنی ، گفتم آخه چرا ، گفت آخه بچه های اون #سنگر ممکنه از #خواب بیدار بشن و او آن شب را تا صبح توی سنگر #بیدار نشست.
حالا وقتی می بینم که راننده دو تا ماشین وسط #چهارراه پیاده شدند و سر اینکه کی زودتر بره با هم کتک کاری می کنند و یا تو صف #بانک سر اینکه نوبت منه ، کلی باهم جر و بحث می کنند دلم برای آن روزها خیلی تنگ می شه ، روزهایی که لحظه لحظه اش #خاطره بود و شیرینی، #معرفت و #برادری و #عشق حرف اول و آخر را می زد.
#تلنگر
📌#نیمی_از_یک_پلاک
🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹
eitaa.com/khademin_noroshohada